اختلافات اساسی بين لنين و تروتسکی

 

در اين مقاله هدف من روشن کردن دو مورد از اختلافات اساسی بين لنين و تروتسکی است. يکی از اين دو مورد مربوط می شود به جزوه ی تروتسکی در سال 1905 به نام نتايج و چشم اندازها که بعدها به انقلاب مداوم معروف شد.

مورد دوم مربوط به ماهيت حزب پيشروی کارگری انقلابی بود.

مورد اول، تروتسکی در نتايج و چشم اندازها اين طور تحليل می کرد که انقلاب بورژوا دموکراتيک را کارگران بايد رهبری کنند و هيچ نيروی ديگری قادر به رهبری انقلابات بورژوا دموکراتيک نيست، زيرا که شرايط توليد و توزيع اجتماعی روسيه را شرايط ناموزون و مرکب می دانست. در آن زمان در روسيه سرمايه داری از بالا به وسيله ی سرمايه های خارجی در همزيستی با کولاک ها به کشور سرمايه داری تبديل شده بود؛ نه از طريق تکامل فئوداليزم به سرمايه داری. يعنی از بالا به وسيله ی امپرياليزم وقت به کشور سرمايه داری وابسته تبديل شد و در نتيجه ی آن، کارخانجات توليدی روسيه از جمله ی بزرگ ترين کارخانجات جهان بشمار می آمدند. از اين جهت تروتسکی معتقد بود که انقلاب بورژوا دموکراتيک روسيه را بايد خود طبقه ی کارگر رهبری کند و بحث تروتسکی اين بود که، زمانی که طبقه ی کارگر عملاً اين انقلاب را می تواند به ثمر برساند و حتی رهبری کند، چرا بايد همانجا متوقف شود؟ در صورتی که چنين طبقه ی کارگری عملاً می تواند انقلاب بورژوا دموکراتيک را به انقلاب سوسياليستی پيوند زند.

لنين اما قبل از تجربه 1905 انقلاب را بورژوا دموکراتيک ارزيابی می کرد و رهبری آن را هم متعلق به بورژوازی(1) می دانست، ولی طی تجربه ی خود بعد از انقلاب 1905 و شرايط روسيه -با تقريباً چهارميليون کارگر صنعتی در مقابل صدوپنجاه ميليون دهقان- به اين نتيجه رسيد که رهبری اين انقلاب بورژوا دموکرتيک را به دهقانان و کارگران بايد سپرد.

لنين در طول سال های 1905 تا آوريل 1917 به اين تجربه دست يافت که نه احزاب دهقانی و نه احزاب بورژوائی هيچ کدام قادر به رهبری انقلاب بورژوا دموکراتيک نيستند؛ حتی احزابی نظير ناردونيکها که يکی از احزاب خلقی و دهقانی بزرگ روسيه بودند و با همدستی با زمينداران بزرگ عملاً به عناوين مختلف برعليه دهقانان شروع به کارشکنی در تقسيم اراضی و... نمودند و در اتحاد با احزاب بورژوا ليبرالی مانند کادتها و کرنسکی نماينده ی بورژوازی، مانع پيشبرد انقلاب بورژوا دموکراتيک شدند. ائتلاف بين (ناردونيکها، کادتها و منشويکها در مجلس به رهبری کرنسکی عملاً در نتيجه ی ترس آن ها از گرفتن قدرت سياسی طبقه ی کارگر روسيه بود، با وجود اين که لنين هم خاطرنشان کرده بود که اگر آن ها انقلاب بورژوا دموکرتيک واقعی انجام دهند، لنين و بلشويک ها از آن ها حمايت می کردند. حکومت کرنسکی و بورژوازی حاکم اما با توجه به تمام خرابکاری هايی که انجام دادند نه تنها هيچ قدمی در اين راه برنداشتند بلکه به ساخت و پاخت با سلطنت و کولاک ها برخاسته و از طرف ديگر، به قلع و قمع انقلابيون از جمله بلشويک ها پرداختند. در اين شرايط، لنين به اين نتيجه رسيد که نه بورژوازی و نه دهقانان نمی توانند انقلاب را رهبری کنند. يعنی رهبران بورژوازی و دهقانان نه تنها هيچ کمکی به انجام انقلاب بورژوا دموکراتيک نمی کنند بلکه در خفه کردن آن از هر کسی بيش تر می کوشند. بنابراين، انقلاب را فقط و فقط طبقه ی کارگر می تواند رهبری کرده و به سرانجام برساند. وقتی که لنين تزهای آوريل را بيرون داد همه از جمله کامنف و زينويف شوکه شدند و حتی در خبرگزاری های رسمی نيز لنين را به تروتسکيست شدن متهم کردند.

لنين بعد از تزهای آوريل خاطرنشان می کند که بايد بلشويزم قديم را دور ريخت (2) و بلشويزم نو را جايگزين آن نمود و انقلاب را انقلاب کارگری با تکاليف دموکراتيک ارزيابی نمود، و خواهان انقلاب سوسياليستی شد.

لنين بعد از بحث و مشاجره ی زيادی توانست حزب را به عقايد خودش متقاعد نمايد.

 

مورد دوم از اختلافات بين لنين و تروتسکی در رابطه با ساختن حزب پيشروی کارگری(حزب لنينيستی) بود.

طبق نظر مارکس و انگلس در مانيفست حزب کمونيست:

کمونيست ها در مقابل ساير احزاب طبقه ی کارگر حزب جداگانه ای تشکيل نمی دهند،

آنان منافعی جدا و جداگانه از پرولتاريا، به طور کلی، ندارند،

آنان هيچ گونه اصول افتراق* از خود به وجود نمی آورند تا به وسيله ی آن نهضت پرولتاريا را شکل داده، قالبگيری بکنند.

بر همين اصل خود مارکس در بين الملل اول تمام گرايش های سوسياليستی از جمله آنارشيست ها (باکونين) و ديگران را هم شرکت داد که اين عمل منجر به اخراج آنارشيست ها شد و بالاخره از هم پاشيد.

همين طور بين الملل دوم که انگلس در ساختن آن نقش اساسی ايفا کرده بود، باز يکی از بزرگ ترين اشتباهاتشان اين بود که تمام گرايشات طبقه ی کارگر را در خود جای می داد. همين طور نشان داده شد که در چنين احزابی هر چند هم کارگری باشند در نهايت رفورميست خواهند شد.

لنين برای اولين بار تصميم گرفت تا حزب جداگانهای بسازد تا به شکل احزاب سوسيال دموکرات بی در و پيکر نبوده و شامل کليه ی گرايشات درون طبقه ی کارگر نباشد. زيرا تجربه ی تاريخی بين الملل اول و بين الملل دوم به او ثابت کرده بود که در چنين تشکيلات بی در و پيکری در نهايت، انقلابيون تنها قربانيان آن ها خواهند بود. در نتيجه انشعاب بلشويک ها را ضروری ديد و لذا انشعاب کرد. لنين با اين کارش مارکسيزم را قدمی بجلو سوق داده و ثابت کرد که برای تدارک انقلاب، فلسفه ی همه با هم امکان پذير نيست.

در ابتدا تروتسکی مثل مارکس و انگلس فکر می کرد و بر همين اساس مخالف انشعاب بود. او فکر می کرد هر انشعابی طبقه ی کارگر را تضعيف خواهد کرد. در نتيجه هميشه در پی آشتی دادن بلشويک ها با منشويک ها بود و هر اندازه در اين راه پافشاری می کرد، بيش تر متقاعد می شد که با منشويک ها نمی شود ائتلاف نمود. از اين رو، گروه خودش را اول درون منشويک ها و بعد جدا از آن ها ساخت. تروتسکی در پايان تمام بحث هائی که در مورد حزب با لنين داشت، نهايتاً حق را به جانب لنين داد و در رابطه با حزب از خود انتقاد نمود(3).

پس از پيروزی انقلاب فوريه روسيه و سرنگونی تزار، و پيش از بازگشت لنين از تبعيد به روسيه، رهبران بلشويک آن زمان که در روسيه بودند و به طور مشخص استالين و کامنف موضع حمايت انتقادی از حکومت موقت[کرنسکی] را که يک حکومت سرمايه داری بود اتخاذ کرده بودند و در مورد جنگ امپرياليستی جهانی اول که روسيه نيز درگير آن بود، تحت لوای "دفاع از سرزمين پدری" از ادامه ی جنگ حمايت کردند.

لنين پس از بازگشت به روسيه در روز 4 آوريل 1917، يکسره به مخالفت با اين سياست ها برخاست و مخالفت خود را در سندی که به نام "تزهای آوريل" مشهور است ارائه کرد. در " تزهای آوريل" لنين لزوم کسب قدرت توسط پرولتاريا و اتخاذ سياست مستقل از سرمايه داران و هم چنين پايان جنگ امپرياليستی را اعلام کرد. تروتسکی اين مبارزات درون حزبی لنين را "تجديد سلاح حزب بلشويک" نام گذاشته است.

ناگفته نماند که در اين زمان "بلشويک های قديمی" و منشويک ها در مجلس بورژوائی حکومت موقت [کرنسکی] حضور داشتند و به همين دليل استالين و کامنف از يک طرف و تروتسکی از طرف ديگر در اين مجلس حضور داشتند. منشويک ها به "بلشويک های قديمی" پيشنهاد اتحاد دادند و اين پيشنهاد را به رأی گذاشتند. در اين موقع فقط تروتسکی به مخالفت با آن پيشنهاد برخاست. پس از آن زمانی که لنين وارد روسيه شد با تزهای آوريل به جنگ بلشويک های قديمی رفت و بالاخره بر بلشويک های قديمی چيره شد. در اين مقطع، با اتحاد لنين و تروتسکی، حزب بلشويک با 36 هزار عضو و گروه تروتسکی ( مژرایونتسی Mezhraiontsy ) با 4 هزار عضو در هم ادغام شده و با 40هزار عضو حزب بلشويک نو را که رهبری انقلاب اکتبر را به عهده داشت، بنيان گذاشتند. هنگام انقلاب اکتبر تروتسکی در پتروگراد و لنين در مسکو قيام را سازماندهی نموده و به پيروزی رساندند.

تروتسکی در کتاب انقلاب مداوم می گويد:

مورد جالب توجه در اين رابطه نطق لنين است در جلسه ی کميته ی پتروگراد به تاريخ اول (چهاردهم) نوامبر1917. مسأله ای که در آن جا مورد بحث قرار گرفت اين بود که آيا بايد با منشويک ها و سوسيال رولوسيونرها توافق کرد يا نه؟ طرفداران ائتلاف حتی آن جا کوشيدند- البته با کمروئی- که به "تروتسکيزم" اشاره کنند. جواب لنين چه بود؟

"توافق؟ من حتی نمی توانم در اين باره جدی صحبت کنم. تروتسکی مدت ها پيش گفته که وحدت غيرممکن است. تروتسکی اين را درک کرد. و از آن به بعد بلشويکی بهتر از تروتسکی وجود نداشته است."

به نظر لنين، انقلاب مداوم نبود، بلکه آشتی طلبی من بود که مرا از بلشويک ها جدا می ساخت. برای اين که "بهترين بلشويک" بشوم، همانگونه که مشاهده می کنيم، من فقط احتياج داشتم که امکان ناپذير بودن توافق با منشويزم را درک کنم..

وقتی لنين به پتروگراد برگشت متوجه شد تنها کسی که برعليه اتحاد با منشويک رأی منفی داده، شخص تروتسکی بود. اين درحالی بود که اکثر بلشويک های قديمی در پی مذاکره با منشويک ها بودند تا در حکومت موقت شرکت کنند و لنين با تزهای آوريل به مبارزه با بلشويک های قديمی برخواست.

به اين ترتيب، بعد از نوشتن تزهای آوريل لنين، اختلافات بين لنين و تروتسکی جای خود را به اتحاد بين دو رهبر انقلاب اکتبر داد. به عبارت ديگر آن ها در عمل به يک نتيجه رسيدند و به اين جهت مقوله ای به نام لنينيزم يا تروتسکيزم از بين رفت و بلشويزم نو جای آن را گرفت. مفهوم بلشويزم نو را کلاً می توان در تزهای آوريل لنين و چهار کنگره ی اول کمينترن که لنين شخصاً در آن ها حضور داشت، خلاصه نمود.

بلشويک ها در جنگ با شانزده کشور جهان اکثراً رهبری جبهه ها را در دست داشتند و عده ی کثيری از آن ها نيز در اين جنگ هاً گشته شدند. بعد از انقلاب اکتبر، اکثر منشويک ها و... عضو حزب بلشويک شده و با از بين رفتن بلشويک ها در جبهه های جنگ، توانستند اکثريت اعضای حزب بلشويک را تشکيل دهند. لنين در اوايل دهه 1920 خطر بوروکراسی را از جانب منشويک ها احساس می کرد و تا زمان مرگش به مقابله ی با آن ها پرداخت. لنين که پيرامون محتوای حزب پيوسته حساسيت شديدی از خود نشان می داد، اندکی بعد [از کنگره ی ژوئيه ی 1917- ياشار آذری] درخواست کرد که 99 درصد از منشويک هائی که پس از انقلاب اکتبر به بلشويزم پيوسته بودند، از حزب اخراج شوند. افسوس که او هرگز بدين هدف نرسيد. بعداً درهای حزب چارتاق به روی منشويک ها و سوسيال رولوسيونرها گشوده شدند، و اينک سازشکاران پيشين يکی از محکم ترين ستون های رژيم استالينيستی حزب محسوب می شوند. (تروتسکی، تاريخ انقلاب روسيه جلد دوم)

اين امر هرگز عملی نشد زيرا با شدت گرفتن بيماری و سپس مرگ او، استالين و دارودسته اش که حزب کمونيست را قبضه کرده بودند، تمام کمونيست های انقلابی را ابتدا با برچسب تروتسکيزم از حزب اخراج و به طرق مختلف گشتند. از جمله اکثر رهبران حزب کمونيست ايران و لهستان و همين طور کادر مرکزی حزب بلشويک که تقريباً 360 نفر بودند، از طريق دادگاه ها و مدارک ساختگی اعدام يا سربه نيست شده و يا در اردوگاه های کار اجباری جان باختند. در اين ميان کسانی که پاکسازی نگشته و حاضر به سکوت شدند تعدادشان از انگشتان دو دست کم تر بود، مانند کولنتای که در دستگاه استالين سال ها سفير بود. حزب کمونيست شوروی حتی بدون اطلاع برخی از اين افراد مقالات و نوشتجاتی به نام آنان بيرون داده و يا مقالات آنان را دستکاری می کرد و نويسنده حق اعتراض نداشت. اين گونه نوشتجات تا به امروز به وسيله ی استالينيست ها برای اهداف ضدانقلابی بهره برداری می شوند. حتی استالينيست هائی را که صادقانه -البته نسبت به آگاهی اشان- به اقدامات انقلابی در چهارچوب مطالبات بورژوا دموکراتيک دست می زدند يا می کشتند، از قبيل پيشه وری و يا مانند گروه 52 نفره به بورژوازی کشورهایشان لو می دادند.

 

بعد از روی کار آمدن فاشيزم، تروتسکيزم خطر مهلکی برای سرمايه داری جهانی و هم برای بوروکراسی های بلوک شرق شده بود.

زيرا:

1- در مقابل تمام احزاب به اصطلاح کمونيست که شعار انقلاب دموکراتيک دو يا سه مرحله ای را به رهبری بورژوازی علم کرده بودند، کمونيست ها/تروتسکيست ها شعار انقلاب کارگری -سوسياليستی را سر می دادند.

2- در مقابل شعار جبهه ی متحد خلق احزاب به اصطلاح کمونيست و شرکت در حکومت های بورژازی، کمونيست ها/تروتسکيست ها شعار جبهه ی متحد کارگری را سر می دادند.

3- در مقابل شعار تضاد خلق و امپرياليزم احزاب به اصطلاح کمونيست برای بيرون کشيدن بورژازی ملی از زير خاک -تا در سايه ی آن بتوانند به بورژوازی جان دوباره بدمند- و از اين طريق مختل کردن مبارزه طبقاتی، کمونيست ها/تروتسکيست ها شعار تضاد کار و سرمايه را سر می دادند.

4- در مقابل شعار ساختن سوسياليزم در يک کشور -يعنی اصل ناسيوناليزم- کمونيست ها/تروتسکيست ها شعار انترناسيوناليزم و کسترش انقلابات سوسياليستی را به تمام جهان نويد می دادند.

5- انترناسيوناليزم که در کمينترن بين الملل سوم خلاصه می شد و قرار بود جای سازمان ملل را بگيرد و در گسترش انقلابات جهانی سهم عظيمی را ايفا کند، به ابزاری برای همزيستی مسالمت آميز با بورژوازی تبديل شد و برای جلب اعتماد بورژوازی بين الملل سوم در سال 1943توسط استالين رسماً منحل اعلام شد. در حالی که تروتسکی برای گسترش انقلابات جهانی بين الملل چهارم را بنيان گذاشت.

زمانی که بوروکراسی مسکو رشد بين الملل چهارم را در جهت خطر ايجاد انقلابات کارگری سوسياليستی در جهان احساس کرد، با همکاری بورژوازی کمر نابودی فيزيکی تروتسکيست های باقی مانده را بست. يعنی با ترور و زندان جلو گسترش انقلابات را گرفت و با حضور در حکومت بورژوائی کشورهايی نظير ايران، اسپانيا، انگليس، فرانسه و... تمام انقلابات را به شکست کشاندند.

پس از استالين، خروشچف و ديگران نيز ادامه دهنده ی همين راه بودند و تنها کاری که کردند اين بود که اجازه دادند تا جنايات استالين برملا شود و از همه عذرخواهی کردند، به جز تروتسکی و تروتسکيست ها، تا بتوانند خود را از غضب کارگران و زحمتکشان بلوک شرق خلاص نمايند با اين روش مسأله را کاملاً شخصی جلوه داده و استالين را به تنهائی مقصر قلمداد کردند، تا بوروکراسی را بار ديگر نجات دهند.

 

چرا دوباره تروتسکيزم مطرح گرديد؟ به چند دليل:

اولاً: تروتسکيزم همانطور که در بالا آمد، در انقلاب اکتبر با لنينيزم ادغام و بلشويزم نو ساخته شد. بعد از انقلاب اکتبر 1917 و رشد بوروکراسی درون حزب کمونيست شوروی، لنين را نسبت به وضعيت حزب و انقلاب بی اندازه نگران کرد و به دليل بيماری در نامه ای به تروتسکی از او خواست که در مبارزه با بوروکراسی استالينيستی او را ياری داده و به کمک هم به آن مبارزه برخيزند.(زندکی من- فصل 38، بيماری لنين، اثر تروتسکی) پس از آن، لنين که تقريباً سلامتی اش را بازيافته بود و خود را برای يک سخنرانی در حزب عليه بوروکراسی استالينيستی آماده می کرد، به دلايل نامعلوم و مشکوکی حال او دوباره وخيم شد و درگذشت. باز به دلايل نامعلوم و مشکوکی درست در همان زمان تروتسکی خيلی سخت مريض شد که ماه ها به طول انجاميد(4) و وقتی بخودش آمد، استالين تمام قدرت را قبضه کرده بود. در آن زمان، نه تنها اجازه ی سخنرانی در حزب به عناوين مختلف از او سلب گرديد، بلکه در سال 1927 توسط استالين از حزب اخراج شد. تروتسکی عاقبت، در سال 1928 در خانه خود دستگير و با دستبند به تبعيد فرستاده شد.

دوماً: بعد مرگ لنين و کسب قدرت به وسيله ی استالين، تروتسکيزم دوباره مطرح گرديد. در اين مقطع، وظيفه ی تروتسکيزم عبارت از دو مسأله ی مهم شد: 1- حفظ سنن بلشويزم نو يعنی تزهای آوريل و چهارکنگره اول که لنين بر آن ها نظارت داشت. 2- مبارزه با بوروکراسی در هر زمينه ای از جمله مبارزه با بوروکراسی حاکم بر اتحاد جماهير شوروی و مبارزه با آن در درون احزاب و سازمان ها حتی در درون خود بين الملل چهارم.

سوماً: کمينترن[بين الملل سوم] موقعيت نظام سرمايه داری را در اين زمان به سه مرحله تقسيم کرده بود: ابتدا پس از جنگ جهانی اول مرحله ی رشد انقلابات جهانی را می ديد، در مرحله ی بعدی از افول جنبش های کارگران و زحمتکشان را در سطح بين المللی که به همراه شکست های زيادی بود(مانند انقلاب چين1925- 1927)، ارزيابی می کرد و بالاخره مرحله ی سوم، زمان عرض اندام کردن سرمايه داری جهانی يعنی امپرياليزم که خود را عليه کارگران و زحمتکشان مسلح می کرد و معتقد بود که سوسيال دموکرت ها در حقيقت جناح چپ فاشيزم را تشکيل داده و کارگران را به زير پرچم امپرياليزم آورده بودند و بايد سوسيال دموکراسی را سوسيال فاشيزم نام نهاد. از اين جا به اين نتيجه می رسيد که خطر واقعی نه فاشيزم بلکه سوسيال دموکراسی بود که ميليون ها کارگر را زير چتر خود داشت. کمينترن معتقد بود که آن ها می توانستند مانع پيروزی هيتلر بشوند.

تروتسکی در اين رابطه چندين نامه برای ارنست تلمان رهبر وقت حزب کمونيست آلمان نوشت و از او خواست که در مقابل فاشيزم با سوسيال دموکرات ها اتحاد عمل بکند، ولی ارنست تلمان، تروتسکی را به باد تمسخر گرفت. تروتسکی در آن نامه ی طولانی اکنون چه؟ نخستين جلوه های اين سياست چپ روانه را مورد انتقاد قرار داده بود، اين جا دست به مبارزه ای عظيم زد. تروتسکی کوشيد تا برای کارگران و اعضاء احزاب کمونيست روشن کند که خطر فاشيزم چيست: بود و نبود شما هم، برايتان مهم نيست؟ فاشيزم دستگاهی است که در صورت پيروزیش از روی جمجمه ها و دنده های شما خواهد گذشت. تروتسکی ايجاد يک جبهه ی واحد کارگری را ضروری می دانست. پيشنهاد چنين اتحاد عملی، فشار ميليون ها کارگر طرفدار سوسيال دموکرات ها را بر روی رهبری اين حزب قرار می داد. در نتيجه رهبری سوسيال دموکرات ها مجبور می شد يا در مقابل فاشيزم دست به مبارزه ی عملی بزند و يا در صورت طفره رفتن از آن، باعث شود که سيل کارگران به طرف حزب کمونيست سرازير گردد که در اين صورت حزب کمونيست با داشتن حمايت ميليون ها کارگر خود نيز به تنهائی می توانست با فاشيزم به مبارزه برخيزد. حزب کمونيست حتی قادر می بود به تنهائی به سازماندهی خود عليه هم سرمايه داری و هم فاشيزم اقدام نمايد. تروتسکی در واقع به حزب کمونيست آلمان اخطار داد که در صورت فرقه گرايی و درست نکردن يک جبهه ی واحد کارگری، جنبش جهانی کارگری به مخاطره خواهد افتاد، اما حزب کمونيست آلمان به چنين فرقه گرائی و چپ روی نابود کننده ای تن در داد، زيرا هيچ اراده ای از خود نداشت و زير اطاعت کورکورانه از کمينترن استالينيستی قرار گرفته بود و باعث روی کار آمدن فاشيزم در آلمان گرديد. تروتسکی به اين نتيجه رسيد که کمينترن[بين الملل سوم] ديگر منحط [ضدانقلابی] شده و به هيچ عنوان بوروکراسی استالينيستی قابل اصلاح نمی باشد و اقدامات لازم را به عمل آورد تا تدارک بين الملل چهارم را ببيند. تروتسکی بين الملل چهارم را بر پايه ی حفظ سنن بلشويزم نو[تزهای آوريل و چهار کنگره اول] و مبارزه با بوروکراسی بنيان گذاشت، تا از اين طريق بتواند انقلابات کارگری سوسياليستی را در سطح بين المللی گسترش دهد. تروتسکی اعلام نمود که وظيفه ی انقلابيون جهان است که از احزاب کمونيست بوروکراتيک وابسته به شوروی استالينيستی خارج شوند زيرا که اين احزاب در حال سازش با سيستم سرمايه داری بودند.

 

چرا بين الملل چهارم نتوانست تدارک انقلابات را در سطح بين المللی سازماندهی کند؟

در درون يک حزب سياسی اگر رهبری سالم باشد و رهبرانی مثل لنين و يا تروتسکی داشته باشد، طبيعتاً شايد لزوم مبارزه با بوروکراسی در ابتدا جدی گرفته نشود، زيرا يک تنه برعليه تمام کج فهمی ها و شانتاژها و.... می تواند مبارزه کرده و چيره شود. اما در جائی که چنين رهبران انگشت شماری وجود نداشته باشند، چه می توان کرد؟

با خواندن آثار لنين و تروتسکی کاملاً می توان به بوروکرات نبودن آن ها پی برد، مخصوصاً که تئوری هايشان را از عمل گرفته و عملشان را با تئوری هماهنگ می نمودند و هر ثانيه در تکامل افکارشان می کوشيدند. اما سؤال اين است که چرا پس از اينکه اين رهبران از اين جهان رخت بربستند، تشکل ها و احزاب کمونيستی که بعد از آن ها در سطح بين المللی شکل گرفتند، ديگر مثل حزب کمونيست زمان لنين و تروتسکی در سازماندهی طبقه ی کارگر و ايجاد انقلابات سوسياليستی کارائی نداشتند؟ به عبارت ديگر چرا تروتسکيست ها هرگز نتوانستند مانند تروتسکی رهبری انقلاب سوسياليستی را حتی در کشور بدست بگيرند.

اولاً: احزاب تروتسکيستی در شرايط متفاوتی از شرايط بلشويک نو بوجود آمدند. دليل آن اين است که سرمايه داری به هيچ عنوان فکر نمی کرد که انقلاب کارگری آن هم در کشورهایی که سيستم سرمايه داری در آن ها مسلط نشده پيروز گردد و می توان گفت کلاً سرمايه داری در برابر انقلاب اکتبر غافلگير شد. با اين وجود، امپرياليزم هر چه امکان داشت در راه نابودی اين انقلاب به کار برد. همچنين موقعيت نيروهای امنيتی تزار در زمان انقلاب اکتبر، با وضعيت نيروهای امنيتی استالين با همکاری امپرياليزم عليه تروتسکی يکی نبود، به دليل اين که با پيروزی انقلاب اکتبر سرمايه داری ديگر هم از لحاظ مالی و هم از لحاظ تکنيکی تا می توانست نيروهای امنيتی خود را پرورش می داد و هر امکاناتی در اختيار آن ها می گذاشت و همچنين به نيروهای امنيتی کشورهای سرمايه داری، يک نيروی ديگر اضافه شده بود و آن هم نيروهای امنيتی حکومت کرملين[ک.پ.او] و تمام احزاب کمونيستی که جيره خوار کرملين بودند با برنامه مبارزاتی خود و سازش طبقاتی خلق و امپرياليزم، جبهه ی متحد خلق، سوسياليزم در يک کشور، سرمايه داری ملی، انقلاب دو مرحله و سه مرحله ای و... (که تروتسکيزم تمام اين ها را ضدانقلابی و ضدلنينيستی می دانست) برای مبارزه با تروتسکيزم به صورت فيزيکی به از بين بردن تروتسکيست ها اقدام نمودند و با پليس حکومت های سرمايه داری برای شناسائی و پرونده سازی عليه آنان همکاری می نمودند(مثل حزب توده و اکثريت در ايران). در دوران جنگ جهانی دوم، جنبش تروتسکيستی با ترور تروتسکی به وسيله استالين شکست خورد.

ترور تروتسکی را دقیقاً عوامل اسپانیاییِ استالین سازمان دادند و به انجام رساندند. فروپاشی جمهوری اسپانیا در 1939 و غلبه فرانکو، موجی از مهاجرت مبارزان شکست‌خورده را به راه انداخت. جمع بزرگی از این مهاجران در مکزیک پذیرفته شدند که در میانشان صدها تن از داوطلبان بریگاد بین‌المللی با ملّیت‌های آلمانی و اتریشی و لهستانی و... بودند؛ و از جمله بسیاری از سرسپردگان استالین و عوامل گ. پ. او. سرانجام، ترور تروتسکی را مأمور نفوذی، رامون مرکادِر به انجام رساند که در جنگ داخلی، افسر میلیشیای جمهوری‌خواهان بود و از مدتی پیش به استخدام پلیس مخفی شوروی در اسپانیا در آمده بود. او با هویت جعلی و طرح دوستی ریختن با یکی از هوادارانِ آن زمان منتقدِ تروتسکی، به خانه ی‌ او راه یافت. مرکادر بیست سال به زندان افتاد، اما تا لحظه آخر نپذیرفت که مأمور گ. پ. او. بوده است. با این حال، پس از آزادی، در یک مراسم خصوصی در کاخ کرملین حضور یافت و از لئونید برژنف نشان لنین و ستاره سرخ را به پاس قهرمانی و تهور در انجام وظایف خاص گرفت. نویسنده شرحی مفصل و دقیق و مبتنی بر بسیاری اسناد و شهادت‌ها، از نقشه پیچیده دستگاه امنیتی شوروی برای ترور تروتسکی به دست داده است.

دوماً: از 1933 با روی کار آمدن فاشيزم در آلمان، جنبش تروتسکيستی که برنامه ی انقلابی کارگری سوسياليستی را در دستور کار خود قرار داده بود، به خطری جدی برای بوروکراسی کرملين و سرمايه داری جهانی تبديل می شد. بخصوص که تروتسکی به طور کامل از بين الملل سوم قطع اميد کرده و مشغول ساختن بين الملل چهارم شد که تا سال 1938 تکميل و فعال گرديد. بين الملل چهارم تا سال 1940 به جبهه ی سومی در برابر استالينيزم و امپرياليزم تبديل شد که دليل بزرگی برای ترور تروتسکی به شمار می آيد. بعد از کشتن تروتسکی و از بين بردن تروتسکيست های انقلابی ديگر به طرق مختلف با شانتاژ، دروغ و پرونده سازی، جريانات استالينيستی شروع به نفوذ در احزاب تروتسکيستی در سطح بين المللی نموده و قدم به قدم، به طور حساب شده با نفوذ در شاخه های بين الملل چهارم عملاً آن تشکيلات ها را به ظاهری تروتسکيستی اما با عملکردی استالينيستی درآوردند در نتيجه مبارزه با بوروکراسی در اين تشکيلات ها به طور کلی کنار گذاشته شد و عملاً برنامه بين الملل چهارم به زيرپا گذاشتن شده و اين احزاب کاملاً منفعل گشتند. اگر چه قرار بود که احزاب لنينيستی ساخته شوند، در عمل اما با متوقف شدن مبارزه با بوروکراسی، درهای اين احزاب هم مثل درهای احزاب سوسيال دموکرات به روی همه باز شد (و مثل جريان مازيار رازی و ورود اکثريتیها و استالينيست ها) و افراد وفادار به تروتسکيزم را به بهانه های مختلف اخراج نمودند. استالينيست ها در ظرف کوتاهی به رهبری احزاب تروتسکيستی راه يافتند (و هر اعتراضی را به بهانه ی و تحت عنوان مسائل شخصی و با توهين شانتاژ سرکوب کردند). به قول تروتسکی: اهداف پَست را وسيله های پَست شايسته است . در نتيجه پس از صد سال هنوز هم لنينيزم و تروتسکيزم نتوانسته از اين خيانت استالينيزم کمر راست کند، لذا در شرايط کنونی با وجود آمادگی های طبقه ی کارگر و زحمتکشان در جهان هيچ گونه رهبری انقلابی برای سازماندهی طبقه ی کارگر به سوی انقلاب کارگری سوسياليستی وجود ندارد و احزاب تروتسکيست در ميان کارگران و زحمتکشان نقش رهبری لازم را برای به ثمر رسانيدن انقلاب کارگری سوسياليستی ندارند و در عمل به جريانات سانتريستی تبديل شده اند.

در اين ميان شخصی به نام علیرضا بيانی که از سابقه اکثريتی آمده و تا به امروز هيچگونه تلاشی در افشاگری در مورد اکثريت و رهبری آن ننموده است. او تنها در يکی، دو مورد انتقاد از برنامه ی حزب توده نامی هم از اکثريت برده، تا در بحث در باره ی تروتسکيزم به اصطلاح انتقادی هم از آن ها کرده، و چهره ی تروتسکيستی به خود بگيرد. در حالی که طی ده سال همکاری او با گرايش مازيار رازی حتی يک نفر را به اين گرايش نياورد. از طرف ديگر سه نفر بنيان گذار اقدام کارگری که کل گروه ايران را تشکيل می دادند هم به صورت مشکوکی به قول مازيار رازی کار سياسی را ترک کردند و دنبال زندگی خود رفتند. و چهار نفر هم در خارج از کشور، با کمک رهبری بوروکراتيک گرايش، از اين گرايش رانده شدند.

چنين اشخاصی نه برای جنبش کارگری، بلکه از قِبلِ جنبش کارگری زندگی می کنند و چنين کسانی در اکثر تشکيلات های کمونيستی ظاهر می شوند تا جنبش کمونيستی را به جنبش چپ تبديل کنند. به اين ترتيب، تشکيلات های کمونيستی به کبريت بی خطری در می آيند. برای نمونه به ديدگاه علیرضا بيانی در رابطه با نقش حزب توده و اکثريت توجه نماييد:

اما مگر استالینیسم چیزی به جز تئوری سازش طبقاتی است. اگر کسی این را باور ندارد کافی است به کارنامۀ سیاسی کاشفان مناسبات لنین و تروتسکی نظری بیاندازد تا ببیند، ممکن نیست، مطلقاً ممکن نیست که درکارنامۀ آن ها دوره ای از تلاش برای اتحاد و ائتلاف با جناح هایی از بورژوازی صورت نگرفته باشد. در مرکز جریانات استالینیستی حزب توده و اکثریت قرار داشتند که برای پذیرش از سوی یکی از مخوف ترین حاکمیت های سرمایه داری تاریخ در ایران، تا مرز فروپاشی خود تلاش کردند.

ساده کردن ماهيت استالينيزم به جريان صرفاً سازشکار در حقيقت پنهان کردن ماهيت جنايتکار و بوروکرات استالينيزم در قدرت(حزب کمونيست شوروی بعد از لنين) و خيانتکار بوروکرات به نفع بورژوازی (حزب توده و اکثريت در زمان انقلاب 57)، خود گويای ماهيت طبقاتی و اکثريتی اين نويسنده است؛ استالينيست در لباس ترورتسکيست!

 

يکی از برنامه های بين الملل چهارم که در تشکيلات های تروتسکيستی به فراموشی سپرده شد:

بين الملل چهارم بدون شک نمی کوشد تا بدل به ضريح معلولين انقلابی، بوروکرات های سرخورده و جاه طلبان بشود. بلکه برعکس، در مقابل يورش احتمالی عناصر خرده بورژوازی به حزب ما، عناصری که اکنون در دستگاه سازمان های قديمی حکومت می کنند، اقدامات پيش گيرانه ی اکيد ضرورت دارد: يک دوران طولانی آزمايشی برای داوطلبانی که کارگر نيستند، به ويژه بوروکرات های سابق حزبی؛ جلوگيری از گرفتن مقام های مسئول به مدت سه سال و اقداماتی از اين قبيل. در بين الملل چهارم برای جاه طلبی، اين خوره ی بين الملل های گذشته، نه جائی هست و نه جائی خواهد بود. نه آنانی که می خواهند از قَبَل جنبش زندگی کنند، بلکه آنانی که می خواهند به خاطر جنبش زندگی بکنند، به ما دسترسی خواهند داشت. کارگران انقلابی بايد خود احساس سروری بکنند. درهای سازمان ما کاملاً به روی آنان باز است.

 

جعل اسناد

تروتسکی در کتاب بین الملل سوم پس از لنین مفصلاً این "اسناد" و "نقل قول" های ارائه شده از سوی استالین را مورد بحث قرار داده است. (لينک کتاب بين الملل سوم پس از لنين http://www.nashr.de/1/trot/beynalmelale3PasAzLenin.pdf )

 

جعل اسناد از استالينيست هايی نظير گروير فور هيچ بعيد نيست. او در آمريکا به مزخرف گويی مشهور است. او در جعل مطالب خود نقل و قول از گروپسکايا آورده عليه تروتسکی. اما واقعيت درست برعکس آن است. تروتسکی در مقاله ی مرگ گروپسکايا آورده: استالین همیشه در ترس از اعتراضی از سوی او زندگی می کرد. کروپسکایا بیش از حد می دانست. او تاریخ حزب را می دانست. او جایگاهی را که استالین در این تاریخ اشغال کرده بود، می دانست. تمام تاریخنگاری جدیدی که به استالین جایگاهی درکنار لنین می بخشید، برای او چیزی غیر از انزجار و دشنام نمی توانست باشد. استالین از کروپسکایا وحشت داشت، درست همان طور که از گورکی می هراسید. حلقۀ آهنین گ. پ. او. کروپسکایا را محاصره کرده بود؛ دوستان قدیماش یک به یک ناپدید می شدند؛ آنانی که در مردن تعلل کردند، یا آشکارا یا پنهان به قتل رسیدند. هر قدمی که برمی داشت، نظارت می شد. مقالات او تنها پس از مذاکرات بیپایان، غیرقابل تحمل و تحقیرآمیز میان سانسورچی و نویسنده، در مطبوعات منتشر می گشت. او مجبور می شد که به حکّ و اصلاح در نوشته هایش تن در دهد؛ یا استالین را مورد تمجید قرار دهد یا از گ. پ. او. اعادۀ حیثیت کند. روشن است که تعداد بسياری از الحاقات زننده ای از این دست، بر خلاف میل کروپسکایا، و حتی بدون اطلاع او، اضافه شدند. چه راه چاره ای برای این زن بختبرگشته و لِه شده وجود داشت؟ او درحالی که تماماً منزوی شده بود، سنگی پروزن بر قلبش سنگینی می کرد، درحالی که نمی دانست چه کند و در رنج بیماری به سر می برد، زندگی طاقتفرسای خود را به دوش کشید.

برادر تنی ايرانی جناب گروير فور آمريکائی، رهبری حزب توده می باشد، لينک مربوط نوشته ای است از م. شايق به برخورد به نوشتجات احسان طبری و ... به اسم شبح تروتسکيزم: http://www.nashr.de/2/shayg/0.pdf

و در پايان از کمونيست های انقلابی سوال می کنم که کداميک از اين مواضع دست به پرونده سازی و جعل تاريخ و اسناد می زنند؟ خود قضاوت کنيد!

 

مواضع استالينيزم و مائوئيزم

مواضع لنينيزم و تروتسکيزم بلشويزم نو

جبهه ی متحد خلق

تضاد خلق و امپرياليزم

سازش طبقاتی و شرکت در حکومت های سرمايه داری

سوسياليزم در يک کشور

انقلاب دو مرحله ای در کشورهای پيشرفته و انقلاب سه مرحله ای در کشورهای عقب مانده و موکول کردن انقلاب سوسياليستی به تاريخی نامعلوم

تشکلات حزب متکی به بوروکراسی

تخريب و بستن بين الملل سوم برای ممانعت از ايجاد انقلابات جهانی

جبهه ی متحد کارگری

تضاد کار و سرمايه

تحريم شرکت در حکومت های سرمايه داری

انترناسيوناليزم و گسترش انقلابات کارگری

انقلاب سوسياليستی يعنی انقلاب کارگری با تکاليف مرکب، ترکيب خواست های دموکراتيک و سوسياليستی درون برنامه ی انقلابی

ترويج مبارزه با بوروکراسی در برنامه ی انقلابی

ساختن بين الملل چهارم برای گسترش انقلابات سوسياليستی در سطح جهانی

 

تروتسکی:

به اين زودی، همين امروز، بين الملل چهارم به حق مورد نفرت استالينيست ها، سوسيال دموکرات ها، ليبرال های بورژوا و فاشيست هاست. برای اين بين الملل در هيچ يک از جبهه های مردم نه جائی هست و نه می تواند جائی داشته باشد. بين الملل چهارم با تمام گروه بندی های سياسی که چشم به پيشخوان بورژوازی دوخته اند، به مبارزه ای مسالمت ناپذير دست می زند.

وظيفه آن- الغای سيطره ی سرمايه داری.

هدف آن- سوسياليزم.

شيوه آن- انقلاب پرولتاريائی.

بدون دموکراسی درونی- آموزش انقلابی وجود ندارد.

بدون انضباط - عمل انقلابی وجود ندارد.

ساخت درونی بين الملل چهارم بر اصول مرکزيت دموکراتيک بنيان نهاده شده: آزادی کامل در بحث، اتحاد کامل در عمل.

ياشار آذری

23/2/2017

 

 

زيرنويس ها:

(1)- نظر رسمی حزب سوسيال دموکرات روسيه که لنين هم عضو آن بود انقلاب را بورژوا دموکرتيک ارزيابی می کرد و رهبری آن را متعلق به بورژوازی می دانست. اساساً همين موضع حزب سوسيال دموکرات های روسيه يکی از عواملی بود که لنين در سال1903 تصميم به انشعاب گرفت. پس از انشعاب، موضع لنين و بلشويک های قديمی اين بود که رهبری انقلاب بورژوا دموکراتيک را ديکتاتوری دموکراتيک کارگران و دهقانان به عهده می گيرند.

(2)- در لحظه ی انقلاب فوريه موضع کليه ی به اصطلاح "گادر قديمی" بلشويک ها اين بود که ديکتاتوری دموکراتيک را به صراحت در مقابل ديکتاتوری سوسياليستی قرار می دادند. نزديک ترين شاگردان لنين از فورمول "جبری" او يک طرح متافيزيکی خالص ساختند و آن را عليه تکامل واقعی انقلاب عَلَم کردند. در مهم ترين نقطه ی عطف تاريخ، رهبری رده ی بالای بلشويک ها در روسيه يک موضع ارتجاعی اتخاذ کردند، و اگر لنين به موقع نرسيده بود، آنان تحت لوای مبارزه عليه تروتسکيزم به انقلاب اکتبر خنجر زده بودند. همان گونه که بعدها به انقلاب چين خنجر زدند. (تروتسکی، انقلاب مداوم)

 

"بلشويک های قديم"- که خود در آوريل 1917 بر اين لقب تأکيدی فخر فروشانه می ورزيدند- محکوم به شکست بودند زيرا دقيقاً از سنتی دفاع می کردند که از آزمون تاريخ پيروز در نيامده بود. مثلاً در کنفرانس پتروگراد در چهاردهم آوريل، کالينين چنين سخن گفت: "من به بلشويک های لنينيست قديم تعلق دارم، و معتقدم که لنينيزم قديم در لحظات خاص کنونی به هيچ عنوان نادرست از آب در نيامده است، و از گفته های رفيق لنين شگفت زده هستم که می گويد بلشويک های قديم در لحظه ی حاضر به موانع دست و پاگير تبديل شده اند." از اين نوع صداهای رنجيده خاطر در آن روزها زياد به گوش لنين می خورد. اما لنين با گسستن از فرمول سنتی حزب، به هيچ وجه به "لنينيزم" پشت پا نزده بود. او پوسته ی پوسيده ی بلشويزم را به دور انداخت تا از هسته ی بلشويزم حيات تازه ای زائيده شود. (تروتسکی، تاريخ انقلاب روسيه جلد اول)

 

(3)- آشتی طلبی من از يک نوع سرنوشت گرائی سوسيال رولوسيونری سرچشمه می گرفت. من اعتقاد داشتم که منطق مبارزات طبقاتی هر دو جناح را مجبور خواهد کرد تا خط مشی انقلابی واحدی را تعقيب کنند. در آن زمان اهميت عظيم تاريخی مشی لنين هنوز برای من روشن نبود، همان مشی تمايز ايدئولوژيکی آشتی ناپذير لنين، که در صورت لزوم، انشعاب را به خاطر آبديده کردن ستون فقرات حزب انقلابی واقعی روا می دانست. در سال 1911، لنين در اين باره نوشت:

"آشتی طلبی مجموعه ای از حالات، کوشش ها و نظرياتی است که به طور تفکيک ناپذيری دقيقاً با ماهيت وظايف تاريخی ای، که در دوران ضدانقلابی سال های 1911-1908 در مقابل حزب سوسيال دموکرات روسيه قرار داشت پيوند يافته است. از همين روست که در اين دوران ضدانقلابی، عده ای از سوسيال دموکرات ها، با حرکت از مبادی کاملاً متفاوت، به ورطه ی آشتی طلبی سقوط کردند. تروتسکی آشتی طلبی را پيگيرتر از هر کس ديگر بيان می کرد. او احتمالاً تنها کسی بود که سعی کرد يک اساس تئوريک برای اين گرايش فراهم کند." (مجموع آثار لنين، جلد يازدهم، بخش دوم، ص371)

من، با کوشش برای ايجاد وحدت به هر قيمتی، بی اختيار و ناگزير از گرايشات سانتريستی منشويزم يک ايده آل ساختم. علیرغم سه تلاش مکرر، به هيچ کار مشترکی با منشويک ها دست نيافتم، و نمی توانستم دست بيابم. ليکن، در عين حال، مشی آشتی طلبی مرا به برخوردهای شديدتری با بلشويزم کشاند. چرا که لنين، برخلاف منشويک ها، با بیرحمی، آشتی طلبی را رد می کرد، غيراز اين هم کار ديگری نمی توانست بکند. بديهی است که ممکن نبود براساس خط مشی آشتی طلبی هيچ جناحی به وجود آورد.

بنابراين اين نتيجه حاصل می شود: خرد کردن يا تضعيف يک خط مشی سياسی به خاطر آشتی طلبی مبتذل مجاز نيست و مهلک است؛ آب و رنگ زدن به سانتريزم، به هنگامی که به طور زيگزاگ به چپ می رود، مجاز نيست؛ مجاز نيست که، در تعقيب سراب واهی سانتريزم، در اختلاف نظرها با همفکران انقلابی اصيل مبالغه نمود و اين اختلاف نظرها را بزرگ جلوه داد. اين هاست درس های واقعی از اشتباهات واقعی تروتسکی، اين درس ها بسيار اهميت دارند و هنوز، حتی امروز، به قوت خود باقی هستند. (تروتسکی، انقلاب مداوم)

(4)- اما سرما بر من غلبه کرد. ناچار شدم به بستر بروم. پس از انفلوانزا تبی بر من عارض شد که علتش معلوم نشد. پزشکان، ترک بستر را برای من ممنوع کردند. ما بقی پائیز و تمامی زمستان با این ترتیب گذشت. یعنی من طی تمام مباحثات 1923 علیه تروتسکیزم در بستر بیماری بودم. می توان انقلاب و جنگ را پیش بینی کرد اما نه عواقب شکار مرغابی را در پائیز. (تروتسکی، زندگی من، فصل 39، توطئه ی مقلدان)

 

آدرس اينترنتی کتابخانه: http://www.nashr.de

ايمل ياشار آذری:yasharazarri@gmail.com

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

 

 



*- Sectarianفرقه گرا-