گسترش فاشیزم نو بین المللی
و خیزش دیماه 1404 ایران

پیشگفتار:
این گفتار کوتاه، برای یادآوری موضوع اصلی در این بحث است. ما با توجه به اعتقاد به سوسیالیزم انقلابی باید خود را موظف بدانیم که زیربنای اصلی مسائل و مصائبی که امروز در جامعه سرمایه داری جهانی گفتارش هستیم را همیشه در رأس مسائل قرار دهیم.
با قبول اینکه نظم سرمایه داری از قرن نوزدهم در سطح جهانی حاکم بوده و در مقاطعی از تاریخ آن، مثل هم اکنون، سرمایه ی مالی جهانی با تراکم و تمرکز بیش از حد سرمایه در دستان تعداد معدودی، بحرانی ساختاری پدید آورده (به طوری که 90 درصد ثروت جهان در دستان این عده معدود، به ویژه تکنوکرات های نوپایی که به شکل انفجاری به ثروت های نجومی رسیده اند، قرار دارد)، در برابر این مرحله از سیستم سرمایه داری، ما دو راه بیشتر جلوی پای این سیستم نمی بینیم:
راه اول که همزمان می تواند نه تنها گونه انسان، بلکه تمام گونه های حیات را روی زمین محفوظ نگهدارد و طبیعت را از انواع آسیب هایی که بدست انسان بوجود آمده و می آیند پاک و محفوظ دارد، این است که از تکنولوژی مدرن، به ویژه ربات ها و هوش مصنوعی برای انجام کار -منظور کارهای روزمره و یکنواخت و خسته کننده است- استفاده شده و از ثروتی که ایجاد می شود، زندگی میلیاردها انسان را از مشکلات و مصائب امروز که حل شدنی هستند، نجات داد تا اکثریت انسان های روی زمین که امروز به طبقه بی چیزان تعلق دارند، بتوانند از بند رنج آور گرسنگی، بی خانمانی، بیماری و... رها شده و هر یک بر اساس استعداد خود که در چنین شرایطی زمینه مساعد برای رشد دارد، استفاده کنند و به آمال و آرزوها خود برسند، اما در این صورت کاپیتالیزم از بین می رود، زیرا این بدان معناست که همه افراد روی زمین از حق حیات و زندگی خوب و متعارف می توانند برخوردار شوند. به این ترتیب، ثروت جهانی به جای متراکم شدن در دستان تعداد معدوی از طبقه سرمایه دار، در سطح عمومی برای رفاه همگان بکار می افتد و این چیزی است که سرمایه داران از آن وحشت دارند و احساس می کنند که به این ترتیب قدرت سیاسی و اجتماعی خود را از دست می دهند.
راه دوم، ادامه ی مسیر کنونی سرمایه داری جهانی است که در نهایت به نابودی میلیاردها انسان تمام شده و تنها قشر کوچکی از طبقه ثروتمند به یک زندگی مرفه می رسند، در حالی که جماعت باقیمانده و جان بدر برده در سطح جهان تبدیل به برده شده و برده داری مدرن با استفاده از تکنولوژی حاکم می گردد.
در حال حاضر که هیچ گونه مبارزات سازماندهی شده و بین المللی برای مقابله با این تکنوکرات ها و سایر سرمایه داران وجود ندارد، سرمایه ی مالی جهانی به جان مردم جهان افتاده و در مرحله ای است که حتی اقشار طبقه سرمایه دار را هم تهدید می کند، مثل حمله اخیر دانلد ترامپ به ونزوئلا یا اصرار بر تصاحب مستقیم گرین لند. سرمایه داری در این مرحله برای رسیدن به اهداف خود، راهی جز پیاده کردن فاشیزم نو در سطح بین المللی ندارد. لذا همزمان با شروع سرکوب ها در کشورهای اروپای غربی و ایالالت متحده، سرمایه ی مالی جهانی که دستش از آستین امپریالیزم آمریکا بیرون می آید، مشغول حمله به کشورهای مختلف جهان بوده تا با برداشتن حکومت های این کشورها و پیاده کردن ارتش امپریالیزم در آن ها بتواند کنترل مستقیم خود را بر آن ها حاکم نماید. از اینرو پس از حمله و سرنگون کردن حکومت های وقت، عناصر فاشیست و جنایتکار را در رأس این کشورها می نشاند تا در حفظ کنترل مردم این کشورها به امپریالیزم یاری برسانند. همان کاری که با افغانستان، عراق، سوریه، لیبی و... کرده اند.
فاشیزم نو برای شکل جهانی دادن به خودش، در پی نابودی دولت-ملت ها و برقراری یک مرکز قدرت بین المللی است که یعنی یک دولت فاشیستی در رأس جهان کنترل جهان را به عهده دارد. این کاری است که بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و... قادر به انجامش نبودند، چون ساختار دولتی نداشتند. برای گرفتن قدرت سیاسی-اجتماعی در سطح جهان نیاز به یک ارگان دولتی وجود دارد.
با بازگشت ترامپ به ریاست جمهوری ایالات متحده، این مشکل سرمایه ی مالی جهانی در حال حل شدن است، یعنی ترامپ در حال ساختن هیئت مدیره ی صلح به عنوان بخش جداگانه ای در سازمان ملل است که قرار است از بالا در ابتدا بر منطقه ی غزه حکمرانی کند و برای این منظور حکومتی از تکنوکرات های فلسطینی سر کار بگذارند که صرفاً دستورات این هیئت مدیره را در آن منطقه پیاده می کند.[1] هیئت مدیره ی صلح سازمان ملل، ارگانی مستقل از سازمان ملل است و منشوری هم تهیه کرده که در آن آمده، مانند سازمان ملل، بانک جهانی یا صندوق بین المللی پول، این ارگان مافوق قوانین کشورها هست و تابع هیچ مقرراتی حتی بین المللی نیست و قوانین و مقررات مجزای خودش را دارد. در منشور هیئت مدیره ی صلح آمده که بالاترین قدرت تصمیم گیری به عهده ی مدیرعامل این هیئت است که در حال حاضر دانلد ترامپ می باشد. حتی پس از پایان این دوره ریاست جمهوری ترامپ، او همچنان در مسند این تشکیلات باقی مانده و در مقابل رأی اعضای این هیئت حق وتو دارد (به این ترتیب ترامپ به آرزوی شاه شدنش می رسد). از کشورهای مختلف جهان فقط کسانی حق عضویت در این هیئت را دارند که کشور و فرد مورد نظرشان مورد تأیید دانلد ترامپ باشد. یعنی در منشور این ارگان به اصطلاح بین المللی این رئیس جمهور آمریکا نیست که به مقام مدیرعاملی این هیئت می رسد، بلکه این شخص دانلد ترامپ است و بعد از ترامپ هم کسی جانشین او می شود که او خود، تعیین کرده است. یعنی شکل نظام سلطنتی! خودِ این امر، موضوعی بی سابقه در انتخاب اعضای ارگان های بین المللی به وجود آورده است. این ارگان که ماهیتش بی سابقه است، سرچشمه ی ارگان بزرگی است که در آینده، کشورهای جهان را کنترل خواهد کرد. این ارگان که ماهیتی بیزینس وار دارد، تجربه است برای تکنوکرات های میلیاردر برای گرداندن مستقیم کشورهای جهان از نظر اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و غزه زمین آزمایش آن ها است. این در حالی است که ترامپ از چین، روسیه و اسرائیل هم خواسته تا به این هیئت مدیره صلح بپیوندند. اگر آن ها عملاً به این جمع بگروند، قدم مثبتی در جهت حفظ هژمونی دلار در سطح جهانی، در مقابل بلوک بریکس می شود.
این هیئت یک هیئت اجرایی برای غزه در نظر دارد که از افرادی مانند جَرِد کوشنر (داماد اول ترامپ)، تونی بلر (نخست وزیر سابق بریتانیا) استیو ویتکاف (فرستاده دانلد ترامپ در امور خاورمیانه) و سه نفر دیگر شکل گرفته است. همزمان اسرائیل هنوز در حال بمباران غزه است و اخیراً دفتر UNWRA که نماینده سازمان ملل در فلسطین است را برای اولین بار بمباران کرده است. این حرکت به تنهایی نشان می دهد که سازمان ملل نقداً متلاشی شده است و آنچه باقی است مجمعی است برای حفظ ظاهر.
با شروع جلسات سوپر ثروتمندان جهان در داووس، آکسفام [سازمانی است که در سطح جهانی می کوشد تا با فقر و بی عدالتی در سطح جهانی مبارزه کند] گزارش می کند که جمع ثروت میلیاردرها در جهان به 18.3 تریلیون دلار رسیده و تعداد این ثروتمندان برای اولین بار از مرز 3000 نفر می گذارد. به عقیده مدیر عامل آکسفام به طریقی که جهان دارد به جلو می رود، کشورهای فقیر 7 برابر (یا 700 درصد) بیشتر در معرض بی قانونی و نداشتن حق رأی قرار می گیرند. اَمته بهار مدیر کل آلسفام در داووس گفت که: داستان اصلی اینجاست که این سوپر ثروتمندان قانع به این موقعیت خود نیستند و شروع کرده اند به خرید قدرت سیاسی. در نتیجه انتخابات را می خرند، مدیای اصلی را می خرند و در نتیجه چیزی که شما شاهدش خواهید بود، طلوع الیگارشی است. در نتیجه، این تعداد معدود از الیگارشی، سیاست، قوانین و مقررات و امور مربوط به جهان را در کنترل خود در می آورند. البته ما به این می گوییم شکل گرفتن فاشیزم نو بین المللی که در آن یک دولت مرکزی بین المللی از بالا تمام مردمان کشورهای دیگر را مثل سربازان پادگان های مختلف اداره می کند.
تشکیل هیئت مدیره صلح، برقراری حکومتی در غزه که در آن حتی یک فلسطینی نه حضور دارد و نه نقش، اصرار ترامپ بر تصاحب گرین لند، ربودن مادورو، رئیس جمهور ونزوئلا، نقشه حمله به کشورهای آمریکای لاتین که سیاستی ضد آمریکا دارند، (مثل کوبا که حالا تحت صد در صد تحریم قرار کرفته و نقداً به قحطی در آن کشور انجامیده)، برنامه حمله و احتمال جنگ با ایران و نمونه های دیگر در مجموع ابتدای فعالیت فاشیزم نوی متمرکز و دولتی است که در سطح بین المللی عمل می کند.
نتیجه ای که باید از این بحث گرفت این است که در درجه اول باید مسائل را در چارچوب بین المللی تحلیل کنیم تا از مسائل و حوادث روز شوکه یا ناامید نشویم. نمونه بارز آن، درخواست بخشی از مردم تحت ستم ایران برای آمدن کمک از اسرائیل و آمریکاست. در حالی که داریم می بینیم که دستگاه ترامپ نه تنها به مردم فلسطین رحم نکرد، بلکه اکنون مشغول سرکوب مردمان معترض کشور خود است، پس چطور ممکن است به اصطلاح به کمک مردم ایران بیایند؟! همان هایی که علیه انقلاب ها و خیزش های مردم ایران بارها کودتا کرده و برای ایجاد سرکوب و خفقان پادشاهی، سلسله پهلوی را براه انداختند، در حال حاضر چگونه می توانند ناجی ملت تحت ستم ایران باشند؟! نکته مهم تر دیگر این است که هدف این الیگارشی ثروتمند، همان طوری که مدیر کل آکسفام هم می گوید، بهبود وضع مردم نیست، بلکه گرفتن قدرت مطلق است. در نتیجه برای سرکوب و خفه کردن صدای معترضان در سطح بین المللی، این سوپر ثروتمندان نیاز به پیاده کردن فاشیزم نویی دارند که با کمک تکنولوژی مدرن به سرعت می تواند در سطح جهانی گسترش یابد. همان طوری که جلوتر هم گفتیم،عاقبتِ این فاشیزم اگر پیروز بشود، برده داری به روش مدرن است.
بررسی مسائل سیاسی-اجتماعی و سیاست هایِ در جریان امپریالیزم در مقطع کنونی
1- در سطح بین المللی: در سال 2009، وسلی کلارک، معاون دستیار جورج بوش پسر، در نشستی با اِیمی گودمن (گزارشگر DemocracyNow)، گفت که قبل از 9 سپتامبر 2001 به یادداشتی محرمانه در پنتاگون برخورد که در آن آمده بود که پنتاگون برنامه حمله به 7 کشور جهان (عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و ایران) را در ظرف 5 سال دارد[2] و این در حالی بود که در آن زمان آمریکا نقداً در افغانستان مشغول جنگ بود.
اگر چه این برنامه طبق مدت زمان تعیین شده پیاده نشد ولی امروز همان طوری که همه می دانیم کار عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی و سودان تمام شده و تنها ایران باقیمانده است.
امروز این لیست، گسترش هم یافته و طبق بیانات دانلد ترامپ، امپریالیزم همین نقشه را برای کشورهای آمریکای لاتین دارد؛ کشورهایی مانند ونزوئلا (که نقداً رئیس جمهور آن را از طریق آدمربایی از مقامش خلع کردند)، بولیوی، کوبا، مکزیک و.... یعنی به طور کلی از طریق سرنگون کردن حکومت های منتخب مردم در آمریکای لاتین، تکنوکرات های دستگاه ترامپ می خواهند تمام آمریکای لاتین را تصاحب کند و این امر در مورد گرین لند هم صدق می کند.
در این مقاله قصد پرداختن گسترده بر دلایل این سیاست امپریالیستی نیست چون مبحثی جداگانه است ولی باید بسیار کوتاه تکرار بشود که این حملات، چه در خاورمیانه و چه در آمریکای لاتین و جاهای دیگر از درون سیاستی بیرون می آید که چندین هدف را دنبال می کند: الف. دسترسی مستقیم به کلیه ی منابع زیرزمینی این مناطق از جهان که نه تنها شامل نفت می شود، بلکه شامل منابع زیرزمینی بسیار کمیاب می گردد که تکنوکرات های حاکم برای پیشبرد مقاصد نظامی خود در اسلحه سازی و پیشرفت تکنولوژی به آن ها نیاز دارند؛ ب. قطع دسترسی چین به این منابع از طریق حکومت هایی که یا گرایشات چپی دارند (مثل بولیوی، ونزوئلا) و یا از درون مبارزات مردمی برخاسته اند و منتخب مردم هستند (مثل کوبا)؛ پ. این کشورها با پیوستن یا گرایش به بریکس، علاوه بر داشتن منابع غنی زیرزمینی، هژمونی دلار آمریکا را به خطر انداخته اند. کلیه ی کشورهایی که عضو بریکس شده اند (برزیل، روسیه، چین، هند و آفریقای جنوبی) و یا با آن همکاری دارند (مثل ایران، ونزوئلا، عربستان صعودی)، معاملات بین المللی خود با یکدیگر را دیگر با دلار انجام نمی دهند و این امر، کنترل اقتصاد جهانی را از کف سرمایه مالی جهانی دارد بیرون می آورد که نهایتاً به معنای سقوط هژمونی آمریکا در جهان است که آن، طبیعتاً منجر به سقوط سرمایه ی مالی جهانی و امپراطوری دولت آمریکا می گردد؛ ت. از طرف دیگر، سرمایه ی مالی جهانی قصد دارد یک بار برای همیشه قدرت متشکل شدن و طبقه ساختن را از توده های تحت ستم در سطح بین المللی بگیرد تا آنان هرگز در هیچ کشوری دیگر توان متشکل شدن و قیام و انقلاب کردن را نداشته باشند. روبات هایی که امروز در دستور ساخت شرکت های بزرگ تولید نرم افزار هستند، دقیقاً به منظور مقابله با توده های تحت ستم آینده در نظر گرفته شده اند؛ د. رشد عقاید نژادپرستی سفیدپوستان در اروپا و آمریکا یعنی عقاید یوجنیکسی در میان سفیدپوستان اروپایی و آمریکایی بر این متکی است که معتقدند، 1. نژادهای غیرسفیدپوست دارند باعث کاهش در رشد جمعیت سفیدپوستان می شوند و باید جلوی آن ها گرفته شود و 2. انسان هایی که در زندگی به اصطلاح پولدار نمی شوند و نیاز به کمک مالی دارند، تقصیر خودشان است، چون استعداد ندارند و در نتیجه به اصطلاح انگل جامعه هستند و شایستگی یک زندگی آبرومند و انسانی را ندارند و بهتر است که از بین بروند. حتی فرزندان آن ها هم لیاقت یک زندگی انسانی و آبرومند را ندارند، چون فرزندان آن ها هم مثل خودشان به اصطلاح کودن هستند. البته ما در اینجا کاری به این نداریم که آیا این عقاید مردود هستند یا نه و یا اصلاً زمینه علمی دارند یا نه. بحث این است که این نوع نژادپرستی که در اوائل قرن بیستم در میان اروپاییان و آمریکاییان جا افتاد، اما بعد، در نتیجه ی انقلاب 1917 روسیه و بعد هم با شکست نازی ها که از میان همین قشر مردم سفیدپوست برخاسته بودند به سکوت کشیده شد اما از بین نرفت، اکنون همچون علف هرزی دو باره رشد کرده است.
پیتر تیل بنیانگذار شرکت پلانتیر که مستقیماً تمام سیاست های پنتاگون را با دستگاه های کامپیوتری خود کنترل کرده و به پنتاگون خط می دهد، معتقد است که جمعیت بزرگ و گسترده ای از مردم جهان، انسان های کم استعداد و بی عرضه ای هستند که باید نسل آن ها را از روی زمین جمع کرد.
در این رابطه و در پی تهیه ی پروژه 2025 که بوسیله ی افرادی مثل پیتر تیل و راسل ووت به نگارش در آمد و سیاست کنونی دستگاه دانلد ترامپ بر پایه ی آن استوار است، تغییراتی در زمینه ی منافع عمومی در نظر گرفته شده، یکی از آن ها از بین بردن حقوق بازنشستگی است. ایلان ماسک در گفتگوی اخیر خود، گفت که تا سال 2040 دیگر حقوق بازنشستگی معنا نخواهد داشت. از بیانات او می شد این طور نتیجه گرفت که تا سال 2040 سیستم اداره ی کشور در آمریکا به نحوی تغییر می کند که دیگر دولت مجبور به حمایت از شهروندان بازنشسته و کهنسال و یا بیمار نیست. نمونه ی دیگر، اشارات ترامپ به چگونگی ایجاد بیمه درمانی برای 20 میلیون از تهیدستان آمریکا است که از زمان اوباما، دارای بیمه پزشکی ای شدند به نام Obama Care که ابتدایی ترین نیازهای این مردم را برطرف می کرد. ترامپ با فرارسیدن سال 2026 این بیمه را تمدید نکرد و گفت که روش بهتری را در نظر دارد؛ شاید به تمام این افراد مقداری پول بدهیم که خودشان بروند و بیمه پزشکی خود را بخرند. روشن است که این خصوصی سازی، اگر روی حرف ترامپ بشود حساب باز کرد، به نفع شرکت های بیمه تمام می شود که این پول ها را می بلعند و در مقابل، مردم را پوشش کافی نمی دهند. در نهایت، بیمارانی که از بیماری های خطرناک یا طولانی-مدت رنج می برند، بدون دسترسی به امکانات، به علت نداشتن پول کافی جان خود را از دست خواهند داد. یعنی سیستم برمی گردد به دهه 1950 و پیش از آن در آمریکا که هنوز این مزایا برای مردم وجود نداشت.
البته نباید فراموش کرد که این روند در اینجا پایان نمی یابد، بلکه تدریجاً بر روی بیمه های درمانی دیگر هم پیاده خواهد شد. این سیاست، یکی از خطرناک ترین برنامه ها برای مردم کم درآمد است، زیرا به سرعت سبب مرگ و میر اقشار فقیر می گردد.
حقیقت اما این است که سرمایه ی مالی جهانی که بزرگ ترین دشمن خود را طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم در تمام جوامع جهانی می بیند، با وجود طرح و برنامه های گذشته و حال، نتوانسته به خواسته هایش به سرعتی که می خواهد برسد. تمام برنامه ها آزمایشی بوده و باید به بوته ی آزمایش گذاشته می شدند تا میزان عملکردشان بررسی شود. برای نمونه بیش از 70 سال سرکوب و کشتار مردم فلسطین، علاوه بر آزمایش قدرت سیاسی سرمایه داری علیه مردم بی دفاع، میدان آزمایش انواع ابزار جنگی مدرنی بوده که در طول این مدت ساخته شدند و یا جنگ نیابتی آمریکا در اوکراین و یا جنگ های دیگر در آفریقا و سایر نقاط جهان، همیشه میدانی برای آزمایش سلاح های جدید و تمرین نظامیان ناتو یا سربازان آمریکا بوده اند. منتها در مقطع کنونی از تاریخ معاصر، ما با پدیده تازه ای از سبک حمله، کشتار و نابودی روبرو هستیم. این سبک تازه، دستاورد مطالعات و آزمایشات میدانی گذشته و تازه ای است که به رشد تکنولوژی دو دهه ی اخیر به سرعتی دامن زده که صاحبان قدرت صنایع تکنولوژی را به صاحبان قدرت سیاسی-اجتماعی تبدیل کرده و حدود سه هزار نفر از میلیاردرهای جهان را با این تکنولوژی در مقابل میلیاردها انسان دیگر که صاحب سرمایه نبوده و از دسترنج خود گذران زندگی می کنند، قرار داده است.
اگر مردم جهان را به دو اردوی کار و سرمایه تقسیم کنیم، در این کوتاه، قصد، نشان دادن این است که چگونه تکنوکرات های تازه به دوران رسیده ی اردوی سرمایه، از جهات مختلف به جان توده ی عظیم اردوی کار (که شامل تنها کارگران نشده، بلکه شامل همه کسانی می شود که برای امرار معاش خود باید کار کنند، چه کار تخصصی و چه کارهای ساده) افتاده اند و عملاً کمر به نابودی آن ها بسته اند.
2. در رابطه با ایران: اگر به تاریخ معاصر ایران و بویژه به تاریخچه ی جمهوری اسلامی از زمان انقلاب سال 1357 به این طرف بنگریم، دیگر نمی توانیم گول امپریالیزم آمریکا و کسانی مثل خمینی یا رضا پهلوی را بخوریم که مردم را از مسیر انقلاب به بیراهه کشیده و می کشند و از تعصبات مذهبی آن ها و آگاهی های کاذبی که طی دو دهه قبل از انقلاب 1357 توسط کسانی مانند علی شریعتی، مطهری، طالقانی و... بخورد مردم داده شده بود، سوء استفاده کردند و بعد از پیروزی انقلاب و بیرون راندن رژیم پهلوی و آوردن خمینی با سلام و صوالت و شعارهای دروغین او، در ایران کودتا کردند. حالا هم باز با تبلیغات هدفمندی شروع به ایجاد ناستالژی برای زمان شاه کرده و مسیر را برای بازگرداندن سلطنت می خواهد هموار کنند.
وادار کردن شاه به ترک ایران به جای مقابله و کشتار بیشتر مردم و برداشتن رژیم دیکتاتوری پهلوی و جایگزین کردن آن با رژیم اقتدارگرای جمهوری اسلامی، برنامه امپریالیزم آمریکا بود تا مردمِ تحت ستم ایران را به نحوی که طی این 47 سال دیده ایم، چنان در منجنیق قرار دهند که این مردم دیگر توان نفس کشیدن نداشته باشند، چه رسد به انقلاب! نمونه دیگری از عملکرد امپریالیزم در همان دوره ی انقلاب 57 ایران، ساقط کردن انقلاب کشور کوچک گرانادا که جزیره ای کوچک و مستقل در جنوب اسپانیا و در شمار جزایر کارائیب می باشد است.
گرانادا در سال 1979 انقلاب کرد و در میان فراکسیون های موجود در کشور، گرایش مارکسیست-لنینیستی در آن زمان قدرت بیش تری داشت و قدرت را گرفت. موریس بیشاب نخست وزیر جدید ضمن برقراری روابط با کشورهایی مثل کوبا، در واقع در مقابل سیاست های امپریالیستی آمریکا ایستاد و در آن زمان از مداخله شوروی در افغانستان دفاع کرد و این در حالی بود که روابطش با آمریکا تدریجاً وخیم تر می شد. نهایتاً در اکتبر 1983، آمریکا علیه موریس بیشاب کودتا کرد و حکومت انقلابی او را سرنگون نمود.[3]
برای درک بهتر از وضعیت و سیاست های رژیم جمهوری اسلامی، لازم است این نکات مهم را از زمان انقلاب تکرار کنیم تا خوب به خاطر بسپاریم: خمینی را آمریکا از نجف به پاریس برد و متن سخنرانی خمینی در پاریس هم از طرف سازمان سیا آمریکا نوشته شده بود. با رفتن شاه و آمدن خمینی، دستگاه ساواک شاهنشاهی به هیچ وجه تکان نخورد و برای ظاهرسازی تعدادی از عناصر شناخته شده را اعدام کردند تا به اصطلاح خود را انقلابی جلوه دهند. وقتی ساواما شکل گرفت، در واقع همان ساواکی های قبلی را با کمک عده ای با چهره مذهبی به سر کار بازگرداندند. در ضمن به یاد هم داریم که ساواک زمان شاه، در حقیقت به وسیله ی سازمان سیا آمریکا ایجاد و هدایت می شد و نیز به خاطر داریم که محمدرضا شاه با اسرائیل هم روابط خوب سیاسی داشت و از موساد (سازمان امنیت اسرائیل) کمک می گرفت. لذا ساواما هم مثل ساواک از همان ابتدا با موساد اسرائیل و سازمان سیا آمریکا همکاری مستقیم داشت. وقتی خمینی در سال 1360 با کودتای خود، دست به تعقیب و دستگیری مخالفان در داخل و خارج از کشور زد (که اکثراً از جریانات دموکرات و چپ ایران بودند) و سپس دسته دسته از هزاران نوجوان و جوان انقلابی کشور را در دهه های 60، 70، 80، 90 و حتی تا به امروز، در بیدادگاه های جمهوری اسلامی، به چوبه دار خود سپرد و آنان که خارج کشور بودند را ترور کرد، دستگاه جاسوسی ساواما با همکاری موساد و سازمان سیا مشغول همکاری و شناسایی این مخالفان با کمک عوامل داخل و خارج از کشور خود در حزب توده و اکثریت خائن بود. دستگاه شکنجه ساواک در زندان های رژیم خمینی همچنان فعال بوده و روش های مدرن و به اصطلاح علمی تازه را هم از موساد و سیا می آموخت و بر زندانیان اِعمال می کرد. هیچ کس جنایات قضات جنایتکاری مانند صادق خلخالی و گیلانی را در اول انقلاب از یاد نمی برد. یرواند آبراهامیان در کتاب خود اعتراف شکنجه شدگان نوشته دادگاه های انقلاب طی دو سال 700 نفر را اعدام کردند. این در همان ابتدای امر بود، یعنی زمانی که خلخانی در روزهای 17 و 18 فروردین 1358 اولین اعدام های خود را شروع کرد و کسانی مثل 9 تن از نظامیان و سران پلیس و هویدا را اعدام نمود. توجه به این نکات، از این جهت حائز اهمیت است که در آن زمان حتی جریانات چپی که در به ثمر رساندن انقلاب نقش مؤثر و فعال داشتند هم از این اعدام ها حمایت کردند، در حالی به بطن ماجرا آگاهی نداشتند و نمی دانستند که روزی خود نیز قربانی این سیاست می شوند.
نکته ی قابل ملاحظه در اینجا که عموماً در تحلیل ها از قلم می افتد، این است که با جای پا باز کردن جمهوری اسلامی در قدرت، دستگاه جاسوسی ساواما تنها در پی شناسایی و دستگیری و شکنجه و اعدام مخالفان رژیم پیشین یا نیروهای چپ فعالیت نداشت، بلکه نمادهای سرکوب خودش را هم تحت کنترل و تعقیب قرار می داد. نمونه هایی از این پاکسازی ها را در حوادث هوایی مسئولین جمهوری اسلامی تجربه کرده ایم.[4] در اینجا لازم است که به نقش و خیانت حزب توده و بعد چریک ها فدایی اکثریت هم اشاره بیش تری بشود. حزب توده و نوچه اش اکثریت که به اصطلاح معتقد بودند، باید رهبری خمینی را پذیرفت و بعد با نفوذ به درون ارگان های جمهوری اسلامی آن را سرنگون کرد، در ماجرای کودتای خمینی از سال 1360، عملاً تبدیل به ارگان های جاسوسی جمهوری اسلامی شده و با همکاری با ساواما، اپوزیسیون فعال درون جامعه که اکثراً گرایشات چپی داشتند را لو دادند. در تمام این مدت هیچ یک از کشورهای غربی کوچک ترین اعتراضی به این نوع کشتار مردم بیگناه نکردند. در تمام خیزش های مردمی ای که از دهه ی 1360 تا کنون در ایران بدست مردم تحت ستم در مبارزه با رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی رخ داد، هیچگاه ارگان ها و مدیای غربی به آن ها به شکل خبر هم اشاره نکردند، چه رسد به تقبیح جمهوری اسلامی! در خیزش زن، زندگی، آزادی بعد از کشته شدن مهسا امینی هم تنها بخشی از جریانات دموکرات در اروپا یا برخی آنارشیست ها از این خیزش حرف زدند و از آن دفاع کردند ولی بدون محکوم کردن رژیم جمهوری اسلامی و در سطحی غیر قابل مقایسه با پروپاگاندای مدیای غربی و دستگاه ترامپ علیه جمهوری اسلامی در دیماه 1404 و در به اصطلاح دفاع از مردم تحت ستم و جان به لب رسیده ایران! پس، دفاع ترامپ از مردم ایران در خیزش اخیر را باید کمی دقیق تر بررسی کرد.
3. با حفظ ذهنیت از نکات بالا، اکنون به خیزش اخیر مردم ایران می توان پرداخت: با کاهش نرخ ریال در برابر دلار در آخرین تحریم ایران بدست ترامپ و ایجاد هر چه وحشتناک تر مشکلات اقتصادی و تأمین کالا در روز 8 دیماه 1404، بازاریان تهران مغازه های خود را بسته و دست به اعتصاب زدند. این حرکت ظرف یک هفته مانند شعله آتش به سرعت همه گیر شده، بازاریان و مغازه داران در شهرهای مختلف ایران هم به این اعتراض پیوسته و اغلب مغازه های خود را بستند. این آتش طولی نکشید که دامنگیر اقشار وسیعی در جامعه شد و در ذات خود مشوق بیرون ریختن و اعتراضات خیابانی گردید و به سرعت جماعت چندین هزار نفره در اکثر شهرهای ایران به تظاهرات پیوسته و شعارهای مرگ بر خامنه ای، مرگ بر دیکتاتور، امسال سال خونه سیدعلی سرنگونه و مانند این ها را سر دادند.
درست پیش از این خیزش، دستگاه ترامپ به ونزوئلا حمله کرده و شبانه مادورو را دزدیده بود.[5] مزه این موفقیت هنوز زیر زبان دانلد ترامپ و همپالکی هایش مثل وزیر امور خارجه اش مارکو روبیو بود که این تظاهرات در ایران سر بلند کرد. ترامپ که از شوق این موفقیت، شعار تصاحب گرین لند را می داد و بلافاصله در اروپا آشوب به پا کرد، موقعیت ایران را مناسب سیاست دستگاه خود دید و تصمیم گرفت که با ادعای همدلی با مردم ایران، آنان را تشویق به بیرون ریختن و سرنگون کردن رژیم کند و گفت که اگر رژیم مردم را بکشد، او با رژیم مستقیماً درگیر جنگ خواهد شد. مردم غیرسیاسی، ساده دل و از همه مهم تر جان به لب رسیده ایران هم به امید پشتیبانی آمریکا وارد رو در رویی مستقیم با اوباش مسلح رژیم شدند و فکر کردن که دیگر از سیاهی که رنگی بالاتر نیست![6]
گزارشات از تظاهرات دیماه مردم ایران، حاکی از شجاعت و از جان گذشتگی جوانانی بود که دسته دسته به مقابله با اوباش رژیم در خیابان های کشور از خود اسطوره شجاعت می ساختند، مثل جوانی که در مقابل سپاه پاسدارانِ مسلح، کف خیابان زانو زد و سینه خود را سپر مقاومت کرد.[7]
طولی نکشید که دیدیم عده ای شروع به آتش زدن مساجد، بانک ها، مدارس و... کرده و در خیابان ها به اوباش مسلح رژیم با کوکتل مولوتف و ... حمله می کردند، ماشین های گشت را آتش زدند و به اوباش مسلح رژیم حمله تن به تن کردند. این حرکت در قیام های پیشین سابقه نداشت. در قیام های سال های قبل، بزرگ ترین خشنونت مردم، آتش زدن لاستیک برای از بین بردن تأثیر گاز آشک آور بود.
باز طولی نکشید که خبرگزاری کانال 14 اسرائیل گزارش داد که عوامل موساد در میان مردم به اصطلاح در پشتیبانی از حرکت مردم، حضور دارند[8]. در آن مقطع آغاز سال نو 2026 در راه بود و مایک پامپئو، وزیر خارجه دستگاه ترامپ در دوره اول با مسرت کامل سال نو را به تظاهرکنندگان ایرانی این گونه تبریک گفت: سال نو به ایرانیان کف خیابان ها و عوامل موساد کنار آن ها مبارک باد![9] بلافاصله پس از این خبر، سران سپاه با تأیید خامنه ای، این حرکت را شورش با حمایت دشمن خوانده و برای کشتار مردم اسلحه جنگی به خیابان ها آوردند و مردم بی دفاع را با تیرهای جنگی هدف قرار دادند. اینجا بود که ما شاهد رنگی بالاتر از سیاهی هم بودیم! مردم ناآگاه به سیاست و بیگناه هم به امید اینکه عوامل موساد در میان آن ها و به کمک آن ها خواهند آمد و سربازان آمریکایی هم هر آن وارد ایران شده و رژیم را ساقط خواهند کرد، با کمال بیباکی خود را در مقابل این تیرها قرار دادند.
آیا این ادعای اسرائیل هم مثل پروپاگاندای ترامپ، فقط یک شعار بود یا نه هنوز ثابت نشده، ولی قطعاً اسرائیل و آمریکا در کشتار بی سابقه ای که طی دو روز در ایران انجام شد، نقش تعیین کننده و مؤثر داشتند. یعنی نه تنها عوامل موساد در میان مردم (اگرصحت داشته و صرفاً تبلیغات دروغین نباشد) به کمک مردم نبودند، نه تنها ترامپ غیر از قول های دروغ (مثل خمینی در اوائل انقلاب) قدم دیگری برنداشت، بلکه جمهوری اسلامی از این بهانه استفاده کرده و تحت عنوان "شورش با حمایت دشمن" علیه رژیم با سلاح های جنگی به خیابان ها آمد و به مردم بی سلاح حمله کرد! و آنقدر کشته گرفت که شمارش دقیق آن تا کنون امکان نداشته است.
نتیجه:
از این توضیح کوتاه در باره اینکه در دیماه 1404 در ایران چه اتفاقی افتاد، می توانیم با این نگاه مسائل را تحلیل کنیم که بخش یکم:
همان طوری که در پیشگفتار هم آمد، به علت برنامه ی جهانی سرمایه ی مالی جهانی به سرکردگی تکنوکرات های میلیاردر، آمریکا به هیچ وجه تصمیم به آوردن دموکراسی به ایران را ندارند. اگر فراموش نکرده باشیم، زمان حمله به عراق و سرنگون کردن صدام حسین، جورج بوشِ پسر تحت عنوان بردن به اصطلاح دموکراسی به عراق و رهایی مردم از شر صدام حسین دیکتاتور به آن کشور حمله کرد و دیدیم که چگونه یک میلیون و نیم از جمعیت هشت میلیونی عراق در آن زمان کشته و مجروح شدند و آن کشور نه تنها هرگز روی دموکراسی را ندید، بلکه تبدیل به مخروبه ای شد با مردم بسیار فقیر که در نتیجه زمینه را برای رشد پایه های جمهوری اسلامی در میان شیعیان آن کشور فراهم آورد و سپس از میان آن ها عوامل جمهوری اسلامی در منطقه رشد کردند، در حالی که نفت و منابع زیرزمینی آن ها مستقیم تحت تصرف آمریکا در آمد. پس بی جا نیست که نتیجه بگیریم که آمریکا برای مردم ایران جز دروغ و ریاکاری چیز دیگری در کاسه ندارد.
سرمایه ی مالی جهانی، با زدن حکومت مادورو در ونزوئلا یکی از طرفداران محکم بریکس را از دُور خارج کرد و حالا به دنبال این است که دست ایران را در رساندن نفت به چین کوتاه کند، زیرا آمریکا باید راهی برای نجات دلار بیابد و بهترین راه حل، زدن اقمار و اعضای محور بریکس است. ایران با وجود اینکه عضو بریکس حساب نمی شود، اما یکی از سنگرهای دفاعی جمهوری اسلامی در مقابل سیاست های این مرحله از سرمایه داری جهانی است. یعنی جمهوری اسلامی در حالی که همچنان از زمان انقلاب 57 خود را به اصطلاح دشمن شیطان بزرگ جلوه داده، در پشت پرده عامل آمریکا در ایران و منطقه بوده[10] و نیز می بیند که طی دو دهه اخیر، تکنوکرات های حاکم در نظام سرمایه داری جهانی کنونی، در حال برچیدن نظم گذشته ی سیستم و برقراری نظم تازه ای هستند که منجر به پایان دادن به عُمر رژیم های اقتدارگرای موجود در منطقه و پیاده کردن رژیم های فاشیستی دست نشانده شده است. این یکی از دلایل اقدامات رژیم جمهوری اسلامی در گسترش میدان روابط بین المللی خود در منطقه بوده است. یعنی جمهوری اسلامی همزمان امیدوار بوده است که در صورت حمله ی آمریکا (اسرائیل)، بتواند روی حمایت این گروه ها حساب کند. بستن قراردادهای طولانی-مدت با چین و همکاری با بریکس هم از جمله همین دلایل برای حفظ حیات رژیم بوده است. به هر حال اما، با انداختن جمهوری اسلامی و متلاشی کردن تمرکز و تجانس سیستم و زیربنای اقتصادی و اجتماعی ایران، امپریالیزم آمریکا می تواند دسترسی چین به نفت و مواد اولیه کمیاب دیگر را که از ایران و از طریق ایران دریافت می کند، قطح کند و همچنین توازون قوا را برای روسیه که یکی از اعضای اصلی بریکس است، بهم بزند تا نهایتاً شاید بتواند بریکس را از هم بپاشد و هژمونی دلار را باز هم در سراسر کشورهای جهان برقرار نماید. دلار نفتی آمریکا اساس قدرت عظیم سرمایه ی مالی جهانی است و نمی تواند آن را از دست بدهد.
اخیراً آمریکا با زدن مادورو در ونزوئلا و به اصطلاح قطع سر حکومت منتخب آن کشور بدون به اصطلاح جنگ کلاسیک، تجربه جدیدی را کسب کرد. یعنی متوجه شد که با استفاده از تکنولوژی و البته عوامل خائن به مادورو در داخل آن کشور، روش جدیدی از حمله نظامی را در سطح بین المللی می تواند پیاده کند. از طرف دیگر اما، گردانندگان این سیاست، حتی جناح جنگ طلب آن می دانند که موقعیت ایران چه از نظر جغرافیایی و چه از نظر ساختار داخلی به آسانی ونزوئلا نیست و حمله به ایران حتی برای برداشتن خامنه ای می تواند منجر به جنگ در خلیج فارس شود که حتی اگر روسیه و چین هم برای منافع خود هم که شده به کمک ایران نیایند، باز هم جنگی نیست که یک شبه پایان یابد. پس روشی که در ونزوئلا و علیه مادورو موفقیت آمیز بود می تواند در مورد ایران به افتضاح کشیده شود. زیرا مسئله ی خلیج فارس و تنگه هرمز که یکی از نبض های اقتصاد سرمایه داری جهانی است، اگر حتی برای مدت کوتاهی بسته شود، کل اقتصاد ایالات متحده، اروپا و سایر مناطق جهان را بهم ریخته و بحران اقتصادی فزاینده ای را که به گرسنگی میلیاردها انسان خواهد کشید، ایجاد خواهد کرد.
در چنین شرایطی، تحلیل گران ایالات متحده از موضوع دیگری هم می ترسند و آن، این تجربه است که دیده اند ایرانیان علیرغم اینکه از ملیت های مختلف هستند، اما در هنگام جنگ با هم متحد شده و در مقابل دشمن می ایستند. این را آخرین بار در حمله نیابتی صدام حسین به ایران تجربه کردند. صدام حسین که به نیابت از جانب آمریکا در ابتدای انقلاب به ایران حمله کرد، تفهیم شده بود که می تواند سریع ایران را شکست دهد، چون جمهوری اسلامی هنوز کاملاً جا پای خود را محکم نکرده بود. اما در تجربه دیدند که چطور جوانان دلیر و از جان گذشته سراسر ایران در گروه های خودساخته و پنهان از گردانندگان جمهوری اسلامی و بدون پیوستن به سپاه یا بسیج یا حتی ارتش، به جنوب رفته و در مقابل حمله صدام حسین ایستادند؛ کاری که مسئولان جنگ جمهوری اسلامی را به خشم آورده و با دستگیر کردن و زندانی کردن آنان، این جوانان دلیر را تنبیه کردند که چرا تحت پوشش سپاه یا بسیج به جنگ نرفته بودند! بعضی از این جوانان بلافاصله اعدام شدند. در نتیجه، آمریکا متوجه شد که حتی در آن شرایط، شکست ایران کار ساده ای نبود. اکنون هم دستگاه ترامپ که اکثراً از جنگ طلبانِ نژادپرست، صهیونیست و از همه مهم تر یوجنیکس تشکیل شده در بحث با جناح محتاط درون دولت، کم آورده و اگر چه تمایل شدید به حمله به ایران در آن ها وجود دارد، اما با توجه به تجربه خود، در حمله عراق به ایران، دو دلی هم وجود دارد.
در زمان کنونی علیرغم گستردگی انواع ابزار جنگی بسیار پیشرفته و دقیق، مسئله جغرافیای داخلی ایران هم وجود دارد؛ مسئله کوهستانی بودن بیشتر مناطق ایران! اگر چه با وجود بمب افکن ها و پهپادهای کامپیوتری که مثل ربات عمل می کنند و داشتن عوامل موساد در همکاری با رژیم ایران، می توانند ضربه هولناکی به سرزمین ایران زده و باعث کشتار میلیونی مردم شده و طبیعت ایران را با خاک یکسان کنند، اما مطمئن نیستند که بتوانند ایران را به ملیت های کوچک تجزیه کرده و از هم متلاشی کنند؛ کاری که با یوگسلاوی کردند. یعنی با تمام جنگ افزارهای مدرن در شکست دادن ملت ایران شک دارند!
بهترین راه حل برای آمریکا این است که با خامنه ای کنار بیاید، اما این کار مطلوب جناح جنگ طلب که خود را قدرت مطلق جهانی می بیند، نیست. از طرفی با ساقط کردن خامنه ای جمهوری اسلامی ساقط نمی شود. جمهوری اسلامی یک مرکز قدرت ندارد؛ مجلس خبرگان و سپاه پاسداران می توانند رژیم را حفظ کنند و بلافاصله شخص دیگری را به جای خامنه به مقام رهبری برسانند. در چنین شرایطی، حتی اگر رژیم روندی را که معاون ریاست جمهوری ونزوئلا بعد از ساقط شدن شخص مادورو پیش گرفته، اتخاذ نموده و با آمریکا رسماً کنار بیاید، مسئله ستم طبقاتی بر مردم فقیر و گرسنه ای که در تظاهرات دیماه بیرون آمدند را حل نمی کند. یعنی وضع اقتصادی مردمی که به حکومت وقت وابستگی ندارند و از سرمایه داران رژیم وقت نیستند، بهتر نخواهد شد، بلکه این امر وسیله ای برای درگیری های منطقه ای و ملیتی هم می تواند بشود. یعنی همزمان آمریکا می تواند با تأمین بودجه ملی گرایان و تجزیه طلبان، به تقویت آنان اقدام کرده و از یک خیزش سراسری گرسنگان جلوگیری بکند. مردم گرسنه هم ممکن است فکر کنند که این تجزیه می تواند راه رهایی آن ها از این همه ستم جانکاه باشد. فراموش نکنیم که یکی دیگر از روش های جنگ مدرن تکنوکرات های آمریکا، به قحطی کشیدن کشور با پیاده کردن تحریم ها است. همین امروز دارند از این سیاست علیه کوبا استفاده می کنند. با تحریم صد در صدی آمریکا، کوبا بلافاصله به مرحله قحطی در تمام زمینه های مایحتاج زندگی رسیده و تلفات آن نقداً در حال رخ دادن است. امپریالیزم آمریکا امیدوار است که با قحطی و گرسنگی دادن به مردم بیگناهی مثل ایرانی ها یا کوبایی ها بتواند حکومت ها را به زانو در آورده و موقعیت حمله را به نفع خود تمام کند.
پس آمریکا به نظر می رسد که به راه حل دیگری روی آورده باشد؛ راه حلی که نتیجه همسان با آنچه در سایر کشورهای خاورمیانه مخروب می دهد، اما شاید بدون جنگ! به نظر من، آمریکا خواهان تبدیل سیستم سرمایه داری حاکم بر جهان، به یک ارگان حاکمیت فاشیستی است که در آن جناح های مختلف قدرت وجود نداشته باشد. چیزی شبیه افغانستان یا سوریه. به این منظور، سرنگونی کل رژیم جمهوری اسلامی را که منجر به جنگ با ایران می شود، به نفع خود نمی بیند، اما این امکان وجود دارد که برای رسیدن به این منظور، همزمان با کشتار آن بخش از مردم که از روی نارضایتی از جان خود هم می گذرند، مسئله جنگ و حمله به ایران را همواره فعال نگهداشته و از آن برای کشتن یا سر به نیست کردن عناصر نامناسب در قدرت فعلی ایران استفاده کند. نمونه های آن، زدن برخی سران رژیم و تکنوکرات های وابسته به آن ها در جنگ 12 روزه و نیز حمله هوایی اخیر، به مناطقی در بندرعباس، تهران، قم، کرج و تبریز است. هر دوی این حملات از طریق پهپاد انجام گرفت و به یک روش پیاده گردید و در نتیجه آن به طور مشخص این پهپادها به دنبال اهداف مشخص وابسته به خودِ رژیم بودند.
حال این که این پهپادها را عوامل موساد در ایران بپرواز در آورده اند و یا بدست خود رژیم انجام شده، فرق چندانی در اصل جریان نمی کند. مهم این است که جناحی از درون رژیم (شاید پسر خامنه ای یا جناحی درون سپاه و یا ساواما) در حال همکاری با آمریکا است و در این جنگی که مدتی است طبل آن را به صدا در آورده اند، قصد نابود کردن عواملی را درون رژیم دارند که خواهان حفظ استقلال و قدرت خود در منطقه هستند و در طول این 47 سال توانسته اند برای خود، نیروهایی در منطقه و آفریقا پیدا کنند و در سطح سیاست بین المللی چهره انقلابی خود را علیه امپریالیزم آمریکا حفظ نمایند. حرف آخر اینکه به این ترتیب، ایران را می شود با پیاده کردن نیرویی فاشیستی در یک قدرت مطلق (که در آن هیچ ارگان مدنی و قانونی حق حیات نداشته باشد)، از درون متلاشی کرده و حتی در آینده تجزیه نمود. نمونه خاص این شرایط را تجربه در افغانستان و سوریه نشان می دهد که برای امپریالیزم آمریکا و سرمایه ی مالی جهانی بسیار سودآور بوده است.
بخش دوم:
از زاویه ی منافع مردم تحت ستم امروزِ ایران این طور می شود تحلیل کرد که:
با توجه به تجربه دیماه در رابطه با قول های ترامپ، دیگر نمی توان برای رهایی از عمق فاجعه ای که جمهوری اسلامی آفریده، روی ایالات متحده و حرف های ترامپ (یا هر کس دیگری) حساب کرد. از تجربه دیماه امسال باید همیشه این نکته را به خاطر سپرد که برای سرکوب و شکست قیام های مردمی، آمریکا و اسرائیل با جمهوری اسلامی متحد خواهند شد.
در رابطه با اسرائیل باید گفت که این ضرب المثل که می گوید "دشمن دشمن من، دوست من است" صدق نمی کند و دلیل آن را در بالا روشن کردیم. یعنی رژیم صهیونیستی اسرائیل که در حال حاضر بزرگ ترین جنایات و نسل کشی را در تاریخ معاصر علیه مردم فلسطین و سومالی و کنگو انجام داده، هیچ منافعی در حفظ و سعادت مردم ایران ندارد. دلیل به اصطلاح دشمنی دولت اسرائیل با جمهوری اسلامی از زمان انقلاب تا کنون، سیاستی ظاهری و برای عوامفریبی فورموله شده تا با کمک آن امپریالیزم آمریکا با استفاده از پایگاه نظامی اش در اسرائیل بتواند ملت های تحت ستم آسیای غربی (خاورمیانه) را به جنگ های خانمان سوز بکشاند. این امر در مورد ایران هم صادق است و در خیزش دیماه گذشته آن را عملاً تجربه کردیم.
در خیزش دیماه گذشته، اگر ترامپ نمی گفت که مردم بریزید پایگاه های رژیم را بگیرید، من پشت شما هستم! و یا نمی گفت شما بریزید توی خیابان ها اگر رژیم یکی از شما را بکشد، من رژیم را ساقط می کنم! و بعد اسرائیل در خبرگزاری رسمی خود اعلام نمی کرد که عوامل موساد در میان مردم مسلح هستند! مسئولان جمهوری اسلامی هم جرأت نمی کردند با سلاح های جنگی به مردم بی دفاع حمله کنند، چون در آن صورت آبرویشان حتی در برابر نیروهای نیابتی خود در منطقه و در آفریقا می رفت، چه رسد به کل جهانیان! پس بهترین راه برای قلع و قمع کردن هزاران هزار جوان و نوجوان بی سلاح اما از جان گذشته، این بود که این طور وانمود شود که آمریکا پشت این خیزش بوده و موساد هم آن ها را مسلح کرده است! تاکتیک از این ناجوانمردانه تر در تاریخ دنیا وجود نداشته است!!
در نتیجه مخالفان حکومت کنونی آمریکا، یعنی آنانی که با ترامپ و دستگاه او و سیاست های حاکمش مخالفند و حتی آن هایی که به اصطلاح چپ گرا هستند و مخالف سیاست های امپریالیزم آمریکا می باشند (که شامل آنارشیست ها و استالینیست ها و استالینیست های تروتسکیست نمای غیرانقلابی کشورهای غربی هم می شود) و عموماً تصور می کنند که جمهوری اسلامی ایران، انقلابی و منتخب مردم کشور و ضد امپریالیزم است، می آیند و در پادکست های خود، اعلام می کنند که این همه خشونت، تخریب و آتش زدن از جانب عوامل موساد موجب شد تا جمهوری اسلامی مجبور به دفاع از خود بشود. به این ترتیب، جنایات دیماه رژیم را ماستمالی کنند.
اکنون این سئوال پیش می آید که اگر رژیم دستش در دست اسرائیل و آمریکا هست، پس چرا ایالات متحده طی این 47 سال که از انقلاب می گذرد، قصد برداشتن جمهوری اسلامی را داشته است: به نظر من مسائل زیر از جمله دلایل است که باعث این سیاست می شود:
1. رژیم های دست نشانده چه آنان که مستقیم خود را نوکر امپریالیزم می دانند (مثل محمدرضا پهلوی) و چه آنان که با دو دوزه بازی و ریاکاری، پشت پرده خود را در خدمت امپریالیزم قرار می دهند (مثل خمینی و رژیم جمهوری اسلامی)، همیشه تاریخ مصرف دارند، زیرا آن ها پس از مدتی ماندنِ در قدرت و اِعمال ستم و جنایت بر توده های مردم با خشم عظیم توده ها رو برو می شوند و امپریالیزم برای حفظ کنترل منطقه باید آن ها را بردارد.
2. سیاستمداران تکنوکرات کنونی که قدرت سیاسی امپریالیزم را بدست گرفته اند، خواهان پایان دادن به روش کلاسیک حاکمیت جهانی سرمایه داری جهانی بوده و معتقدند که باید تغییرات زیربنایی در سیاست سرمایه داری جهانی ایجاد کرد. یعنی همان طوری که در بالا هم گفتیم، دیگر نباید نگران تأثیر رفتار ددمنشانه اشان با توده های تحت ستم در سطح جهانی بود، بلکه باید حمله مستقیم را آغاز کرد؛ باید با برخوردهای مسلحانه و سیستماتیک توده ها را عقب راند و حتی نابود کرد تا از ترس جان، خود را تسلیم نظام حاکم بکنند؛ باید با نسل کشی و کشتارهای جمعی، گرسنگی، بیماری و... توده های تحت ستمی را که در هر کشوری وجودشان مانع گسترش مستقیم سرمایه داری و دستیابی بر منابع جهانی است، از سر راه برداشت. این سیاست در افغانستان، عراق، سوریه، لیبی، لبنان، سودان، کنگو و... به اجرا در آمد و در فلسطین، سومالی و کنگو با نسل کشی به نتیجه رسید. پس در مورد ایران هم باید راه حلی یافت تا دیگر قدرت محلی وجود نداشته باشد که مثل جمهوری اسلامی بخواهد در قدرت شریک شود و مردمی نداشته باشد که توان بلند شدن و قیام کردن داشته باشند؛ باید این مردم را به دوران برده داری باز گرداند تا بتوان تسلط کامل بر آن ها داشت؛ درست مثل لیبی که با سرنگون کردن حکومت سرهنگ قذافی، این کشور به دوران بادیه نشینی و برده داری بازگشته و در آن، بازارهای آدم فروشی وجود دارد؛ انسان هایی که از مچ پا بسته شده و مثل مرغ آویزانند![11]
ناگفته نماند که این سیاست فقط متوجه کشورهای عقب نگهداشته شده جهان نیست، بلکه در آینده در همه جهان به اجرا در خواهد آمد. کشورهای عقب نگهداشته شده، صرفاً میدان آزمایش روش های تازه سرمایه داران نو پا هستند. ما به این دلیل این فاشیزم را فاشیزم نو می خوانیم که جنبه ی ملی گرایی نداشته و مختص به یک کشور نیست، بلکه وجهه ای بین المللی دارد. منتها باید قدم به قدم روش اقدام را مناسب هر کشور و فرهنگ آن تنظیم کرد. مثلاً در حال حاضر که با آمدن مجدد ترامپ به کاخ سفید، بزرگ ترین اقدام رژیم ترامپ اخراج و سر به نیست کردن پناهجویان و مهاجرین غیررسمی بود، تنها ابتدای کار بود. همان طوری روزانه در جریان هستیم، تشکیلات (در واقع غیرقانونی) مجریان کنترل مهاجرت و مرزها [ICE] تحت عنوان بدنبال دستگیری مهاجران غیرقانونی، به مهاجرین قانونی، کسانی که شهروند ایالات متحده شده و نیز به شهروندان خود هم حمله کرده و با اسلحه جنگی آنان را می کشند. پس باید این طور نتیجه گرفت که گردانندگان این سیاست، در حقیقت مخالف هر گونه دیدگاه یا دگراندیشی آزادی هستند که موجب ایستادگی و مبارزه ی کلیه ی مردمی که تحت حاکمیت آن ها قرار دارند، می شود. این سیاست مخالف آزادی بیان، عقیده، اعتقادات، نژاد است و هدفش در این راه جایگزین کردن معیارهای ویژه خود است و شهروندان جهان باید به آن ها پایبند بوده و مطیع باشند. در غیر این صورت، مثل دوران برده داری به راحتی جان خود را از دست می دهند. نمونه بارز این سیاست را با آمدن ترامپ، ما در ایالت کالیفرنیا، ایالت اِلِنوی (عمدتاً شهر شیکاگو) و در حال حاضر هم در ایالت منه سو تا (عمدتاً شهر مینیه پلیس) داریم می بینیم.
بیان پایانی
با توجه به تمام نکات بالا، این طور می شود جمع بندی کرد که برای نجات مردم تهیدست و بی چیزان ایران از شر رژیم جمهوری اسلامی، نمی شود به امید آمریکا و اسرائیل بود، حتی اگر اکثریت این مردم به پای مرگ برسند. و نیز در صورت حمله ی نظامی آمریکا، مردم تحت ستم ما نمی توانند علیه رژیم جمهوری اسلامی در جبهه آمریکا (یا اسرائیل یا رضا پهلوی یا مریم رجوی) قرار بگیرند. تنها راه نجات ممکن در این صورت، ایجاد جبهه سومی است با اتحاد تمام مردم در سراسر کشور و مسلح شدن هر چه سریع تر. در چنین شرایطی سازماندهی و داشتن کنترل با یک برنامه (در صورت امکان) تنها راه مبارزه با این دشمنان است.
مهم ترین نکته در صورت پیروزی، این است که همان توده ی تحت ستمی که این جنگ را به نفع خود تمام کرده و پیروز شده خود، مستقیماً سرنوشت خود را بدست گیرد و هرگز اسلحه را زمین نگذاشته و ناجی ای از بیرون یا از بالا برای اداره ی کشور نپذیرد؛ مردمی که خون دادن و در این جنگ پیروز شده اند خود، شایستگی اداره کشور خود را دارند و نیازی به هیچ نیروی خارجی و یا عواملی بیرونی یا داخلی که وابسته به نظام سرمایه داری هستند و می خواهند انقلاب آنان را بشکست بکشانند، ندارند! خواه این افراد، با عمامه باشند، یا با کراوات یا با لباس غیررسمی و سبیل! رهبران این مردم باید با انتخاب خودشان از میان خودشان؛ از میان همان هایی که به کف خیابان آمدند، برگزیده شوند.
باشد که در تاریخ نوشته شود که مردم ایران با سلاح های خودشان، پوزه سرمایه داری را با تمام سلاح های مدرن و تکنولوژی پیشرفته اش به خاک مالیدند!
سارا قاضی
27 بهمن 1404
16 فوریه 2026
[2]. Introduction of General Wesley Clark NATO USA Planned to Invade 7 Countries Weeks after 9/11
[3]. https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA_%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AE%D9%84%D9%82_(%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7)
[4]. https://www.bing.com/videos/riverview/relatedvideo?q=%20%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7%20%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C%20%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%20%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D9%87%20&mid=458BFD922ED65A96AF79458BFD922ED65A96AF79&ajaxhist=0
از این نمونه ها در مقاطع مختلف تاریخ حاکمیت جهوری اسلامی بسیار است.
[9]. https://x.com/mikepompeo/status/2007180411638620659?ref_src=twsrc%5Etfw%7Ctwcamp%5Etweetembed%7Ctwterm%5E2007180411638620659%7Ctwgr%5E1df1e0edb71e50796bd84b3bc43d043d74fd70e9%7Ctwcon%5Es1_c10&ref_url=https%3A%2F%2Fwww.moneycontrol.com%2Fworld%2Fhappy-new-year-to-iranians-in-the-streets-and-mossad-agents-beside-them-mike-pompeo-fuels-iran-firestorm-article-13755046.html
[10] به این ترتیب که حمایت مالی و نظامی از جریاناتی مانند گروه های طرفدار جمهوری اسلامی در لبنان، جنوب سوریه یا یمن بوسیله جمهوری اسلامی در واقع نقشه امپریالیستی آمریکا برای نابودی منطقه با همکاری اسرائیل و جمهوری اسلامی بوده است. یعنی با دخالت جمهوری اسلامی در منطقه، اسرائیل بهانه مناسب بدست آورد برای کوبیدن لبنان و جنوب سوریه به منظور ضمیمه این مناطق به خاک اسرائیل و ایجاد اسرائیل بزرگ. همان طوری که در تهاجمات پیشین بلندی های جولان را در سوریه به تسخیر خود در آورد.