يادداشت هايی در باره ی

حزب پيشتاز انقلابی بين المللی

م. رازی

 

 

بخش 2 تأسيس بين الملل اول

بين الملل و انقلابات ملی

سازماندهی حزب طبقه ی کارگر

مبارزه ی با خرده بورژوازی

 

بخش2 تجربه بين الملل دوم

بين الملل دوم به مثابه يک سازمان توده ئی

مبارزه با عقايد خرده بورژوائی

علت فروپاشی انترناسيونال دوم

 

بخش3 تشکيل بين الملل سوم

نقش محوری بلشويک ها

اختلاف پيرامون تشکيل بين الملل

تزهای کمينترن

علل عقب گردهای انترناسيونال سوم

نقش حزب کمونيست شوروی

دوره عقب نشينی جنبش کارگری

 

بخش4 زمينه عينی شکل گيری بين الملل چهارم

برگزاری نخستين کنفرانس

علل تشکيل بين الملل چهارم

از کنفرانس مؤسس تا جنگ دوم جهانی

بين الملل چهارم در دوره جنگ دوم جهانی

از جنگ دوم جهانی تا به قتل رسيدن تروتسکی

وصيت نامه تروتسکی

بازتاب جنگ دوم جهانی در سياست های بين الملل چهارم

کنگره دوم جهانی بين الملل

از کنگره دوم تا انشعاب

بحران های جنبش تروتسکيستی

_______________________________________________________________________________

 

با آغاز تدارک تشکيل نطقه های اوليه حزب پيشتاز انقلابی در ايران؛ بررسی و توجه به سابقه تاريخی احزاب بين المللی کارگری، حائز اهميت است. کارگران پيشتاز کمونيست ايران می بايد به يافتن متحدان بين المللی خود مبادرت کرده و تدارک انقلاب جهانی سوسياليستی را همراه با آنها سازمان دهند. زيرا در وضعيت کنونی گرايش های بورژوا و خرده بورژوا در حال سازماندهی و يافتن متحدان بين المللی خود بوده که همراه با آنها استثمار کارگران جهان را با هماهنگی با يکديگر تسهيل بخشند. کارگران پيشتاز انقلابی نيز برای مقابله با اين اتحاد نامقدس بورژوازی عليه کارگران، بايد خود را در سطح بين المللی سازمان داده و همراه با ساير هم نظران مقابله با کل نظام سرمايه داری جهانی را در درون يک حزب پيشتاز انقلابی بين المللی تدارک بينند.

 

مقاله زير نخستين بار تحت عنوان انترناسيوناليزم در شهريور 1376 در نشريه کارگر سوسياليست انتشار يافت. اين مقاله با اصلاحاتی جزئی در اختيار کارگران پيشتاز انقلابی، در راستای باز کردن بحث پيرامون اين مسئله، قرار می گيريد.

آبان 1383

***************

بخش 1

تجارب بين الملل اول

 

در سال 1847 مارکس و انگلس با پيوستن به اتحاديه کمونيست ها شعار محوری آن، همه مردان برادرند، را به کارگران جهان متحد شويد تغيير دادند. اين تغيير ناشی از يک سياست مهم در مبارزه کمونيست ها عليه سرمايه داری در سطح جهانی بود. سياستی که راه را برای تشکيل يک سازمان بين الملل انقلابی (بين الملل اول) فراهم آورد. در مانيفست کمونيست آنها تأکيد کردند که کمونيست ها "در مبارزه ملی پرولتاريا در کشورهای مختلف، بر منافع مشترک کل پرولتاريا، صرفنظر از مليت آن، تأکيد کرده و اين مسأله را برجسته می کنند." البته در عين حال آنان اين امر را قبول داشته که "مبارزه پرولتاريا با بورژوازی، در شکل و نه در محتوا، در وهله نخست يک مبارزه ملی است. پرولتاريای هر کشور البته بايد در ابتدا تکليف خود با بورژوازی خود را تعيين کند."

تشکيل بين الملل اول و پس از آن بين الملل دوم و سوم و نهايتاً چهارم براساس چنين سنتی بنا نهاده شدند. اما همانطور که بين الملل های اول و دوم و سوم با موانع ای روبرو شدند، بين الملل چهارم، نيز نتوانست از عهده تعهدات خود برآيد. انزوای سياسی طولانی، سياست های فرصت طلبانه در سطح جهانی را به دنبال آورد. گرچه تئوری های اوليه پاسخگوی بسياری از معضلات جنبش کارگری بود، اما به تدريج عدم تکامل تئوری ها، مواضع فرصت طلبانه و يا فرقه گرايانه را به همراه آورد. تا جايی که می توان اذعان داشت که امروز در سطح جهانی سازمانی که بتواند حامل سنت ها و تجارب مبارزات کارگری و ادامه تئوری های انقلابی جنبش کارگری را دربر داشته باشد، وجود ندارد.

برای تدارک ايجاد چنين تشکيلاتی بررسی تجارب و سنن بين الملل ها انقلابی ضروری است.

 

تأسيس بين الملل اول

انجمن بين المللیِ کارگران (بين الملل اول)، در سال 1864 عمدتاً به ابتکار فدراسيون سازمان های کارگری در اروپای غربی و مرکزی (به ويژه کارگران سوسياليست لندن و پاريس)، پس از تجربه ی شکست انقلاب های 49- 1848، تأسيس شد. مارکس و انگلس در رهبری و سازماندهی بين الملل اول نقش تعيين کننده ايفا کردند.(1)

تجارب عمده ی بين الملل اول از اين قرار هستند:

 

بين الملل و انقلابات ملی

برخلاف برداشت و تفسير نادرست برخی از واژه انترناسيوناليزم که گويا پذيرش انقلاب بين المللی، به مفهوم رها کردن انقلابات ملی است، بين الملل اول خود در همبستگی با قيام مسلحانه ملی لهستان عليه روسيه تزاری (1863) بوجود آمد. حمايت از قيام استقلال طلبانه لهستان انگيزه ای برای گردهم آيی کارگران اروپايی شد. به سخن ديگر، از همان ابتدا، تشکيل نخستين سازمان بين المللی، با مبارزه و حمايت از قيام ملی پيوند خورد.

پيشاپيش آن، مارکس و انگلس در مانيفست کمونيست تأکيد کردند که کمونيست ها در مبارزه ملی پرولتاريا در کشورهای مختلف، بر منافع مشترک کل پرولتاريا، صرف نظر از مليت آن، تأکيد کرده و اين مسأله را برجسته می کنند"، اما،

"مبارزه پرولتاريا با بورژوازی، در شکل و نه محتوا، در وهله نخست يک مبارزه ملی است. پرولتاريای هر کشور البته بايد در ابتدا تکليف خود با بورژوازی خود را تعيين کند".

اين بدين مفهوم است که کمونيست ها ضمن مبادرت کردن برای تشکيل جامعه سوسياليستی جهانی بايد در عين حال از مبارزات ملی پرولتاريا برای براندازی بورژوازی کشورهای خود نيز حمايت کنند. ايجاد يک سازمان بين المللی برای ايجاد يک جامعه سوسياليستی با ساختن يک حزب پيشتاز انقلابی در سطح ملی برای سازماندهی انقلاب سوسياليستی نه تنها مغايرتی ندارد که مکمل يکديگرند. از سازماندهی يک انقلاب جهانی، بدون انقلابات ملی صحبت به ميان آوردن، همانقدر تخيلی است که ناديده گرفتن انقلاب جهانی و تأکيد بر ساختن سوسياليزم در يک کشور.

سازماندهی حزب طبقه ی کارگر

گرچه بين الملل اول ابتدا با انگيزه ايجاد يک سازمان بين المللی آغاز به کار کرده بود، اما تا قبل از کمون پاريس در سال 1871، هنوز به مفهوم اخص کلمه به يک حزب بين المللی مبدل نشده بود(2). در تجربه کمون پاريس نقطه عطفی در تاريخ بين الملل اول بود. انگلس در نامه ای نوشت که کمون "بدون ترديد فرزند بين الملل بود، گرچه خود بين الملل قدمی در به راه اندازی آن بر نداشت" (نامه به سورژ، 17-12 سپتامبر 1874). در واقع طرفداران فرانسوی بين الملل (پُردونيست ها) نقش مهمی در کمون پاريس ايفا کردند. اين واقعه، درس های اساسی ئی برای بين الملل به همراه آورد. جمع بندی اين تجربه در مقاله ی مارکس تحت عنوان جنگ داخلی در فرانسه انتشار يافت. مارکس در کنفرانس لندن بين الملل (سپتامبر 1871) برای نخستين بار اعلام کرد که پرولتاريا بايد خود را در يک حزب سياسی متشکل کند. در پی آن در کنفرانس لاهه (1872) ماده نوينی به اساسنامه بين الملل افزوده شد مبنی بر اينکه "تسخير قدرت سياسی به يکی از وظايف اصلی پرولتاريا تبديل می شود".

در اين زمان، تجربه کمون پاريس، بين الملل اول را به يک سازمان انقلابی بين المللی که برای تسخير قدرت سياسیِ پرولتاريا گام بر می داشت، تبديل کرد.

 

مبارزه ی با خرده بورژوازی

ايده ی "تسخير قدرت سياسی" توسط پرولتاريا در کنگره لاهه 1872، با مخالفت شديد با کونين، رهبر گرايش آنارشيست ها در درون بين الملل، مواجه شد. باکونين اعتقاد داشت که بين الملل بايستی از دخالت در سياست امتناع ورزد. اما اختلاف اصلی ئی که از بدو الحاق آنارشيست ها به بين الملل (1869)(3) بروز کرد، پيرامون مسأله سازماندهی بين الملل بود. باکونين به تمرکز رهبريت ايراد گرفته و آتوريتهی شورای عمومی (رهبری بين الملل) را زير سئوال می برد. او تمايل داشت که بين الملل تحت نظارت مستقيم انجمن های سرّی و انجمنهايی که زير کنترل خود او بودند، قرار گيرد. اين گرايش خرده بورژوايی تحت مبارزه با آتوريته و مرکزيت، می خواست رهبريت خود را بر بين الملل تحميل کند.

کنگره ی لاهه شيوه های مخرب باکونين را تحمل نکرد، او و همفکرانش را از بين الملل اخراج کرده و شورای عمومی را تقويت کرد.

 

*******************************

به علت فروکش جنبش کارگری در سطح بين المللی، آخرين کنگره بين الملل اول در سال 1876 در فيلودلفيا صورت گرفت.

 

بخش 2

تجربه بين الملل دوم

 

نزديک به دو دهه پس از انحلال بين الملل اول، و رکود جنبش کارگری در سطح اروپا، سازمان ها و حزب های کارگری به تدريج آغاز به رشد کردند. برای نخستين بار يک حزب کارگری مدرن و قوی در آلمان شکل گرفت. در فرانسه، ايتاليا و اسپانيا نيز حزب های کارگری رشد کردند. اما، با وصف اين تحولات، هنوز سازمان بين المللی در اين دوره شکل نگرفت. عاقبت بنابر ابتکار سازمان های کارگری در فرانسه و بلژيک، پيشنهاد تشکيل بين الملل دوم طرح گشت. انگلس يکی از بنيانگذاران فکری و نظری اين سازمان بين المللی بود. بين الملل دوم بالاخره در ژوئيه 1889، کنگره کارگران بين المللی، در پاريس تشکيل شد. نظير بين الملل اول اين سازمان نيز عمدتاً متشکل از جنبش کارگری اروپايی بود، اما با اين تفاوت که اين بار از پايه وسيع تری برخوردار بود. اين سازمان از ابتدا تحت تأثير و نفوذ حزب سوسيال دمکرات آلمان قرار داشت.

 

 

بين الملل دوم به مثابه يک سازمان توده ئی

بين الملل دوم پس از دوره ی کوتاهی به اين سازمان توده ئی تبديل گشت. در سال 1904 حزب های وابسته به بين الملل دوم در انتخابات پارلمانی 21 کشور شرکت داشته و از 6/6 ميليون از آراء برخوردار بوده و 261 کرسی پارلمان را به خود اختصاص دادند. در سال 1914 در حدود 4 ميليون عضو و 12 ميليون رأی انتخاباتی در دست داشتند. در واقع اين سازمان به يک فدراسيونی از حزب ها و اتحاديه های کارگری اروپايی تبديل گشت. در سال 1900 دفتر بين الملل سوسياليست در بروکسل تشکيل شد. برخلاف ماهيت بين الملل اول، اين دفتر نقش يک ستاد رهبری را نداشت، که تنها يک اداره هماهنگی مسايل بين المللی بود. گرچه ايدئولوژی حاکم در درون حزب های بين الملل، مارکسيزم بود، اما گرايش های نظری و فکری ديگر (آنارشيستی) نيز در بين الملل حضور داشتند. پس از مرگ انگلس دو گرايش فکری ئی که نظريات رسمی مارکسيزم را در بين الملل رهبری می کردند کائوتسکی و پلخانف بودند.

کنگره های بين الملل دوم، هر دو تا چهار سال يکبار تشکيل شد و اقدامات همبستگی بين المللی نظير تظاهرات اول ماه مه در دفاع از 8 ساعت کار در روز از سال 1890 سازمان يافت.

بديهی است که چنين اقدامات و ساختار تشکيلاتی نمی توانست پاسخگوی نيازهای جنبش کارگری در سطح بين المللی باشد. تجربه بين الملل دوم از زاويه مسايل تشکيلاتی نشان داد که تشکيل حزب های بزرگ و بی در و پيکر تنها می تواند به مسايل عام جنبش کارگری پاسخ دهد و امر تدارک جنبش کارگری را در راستای انقلاب سوسياليستی نمی تواند سازمان دهد. رشد اعضا و کسب آراء در جامعه الزاماً نشان دهنده انقلابی گری نيست. درست برعکس تجربه نشان داده در اين حزب های تودهئی است که عقايد و نظريات خرده بورژوايی بيش از پيش نفوذ کرده و کل جنبش، را به بيراهه می برد.

 

مبارزه با عقايد خرده بورژوائی

بين الملل دوم نيز همانند بين الملل اول از درون دچار انحراف های خرده بورژوايی گشت. در ابتدا يکی از اين انحراف ها به شکل نظريات تجديدنظرطلبانه (رفرميستی) توسط برنشتاين ظاهر کرد.(4) در سال 1904، کنگره آمستردام اين عقايد را محکوم کرد، گرچه طرفداران اين عقايد در بين الملل به ويژه حزب سوسيال دمکرات آلمان باقی ماندند. ظهور مجدد اينگونه عقايد از زمان برگزاری کنگره اشتوتکارت در سال 1907 در مورد مسأله احتمال وقوع جنگ اول جهانی نمايان شد.

در اين کنگره، به دنبال بحث ها و جدل های بسيار جدی و عميقی، ترميمی توسط لنين، لوکزامبورگ و مارتو پذيرفته شد. اين ترميم تأکيد داشت که "بايد از هر کوششی در جهت آغاز جنگ استفاده کرد، اما در صورت بروز جنگ در سطح اروپايی، وظيفه جنبش کارگری اينست که خاتمه جنگ را تسريع کرده و بحران اقتصادی و سياسی را با تمام قدرت برای بسيج توده ها در جهت سرنگونی دولت های سرمايه داری بکار برد". اين ترميم بسيار مهم که مرز بين ديدگاه انقلابی و رفرميستی را آشکار می کرد، در دو کنگره ی بعدی بين الملل نيز تأييد شد. آخرين کنگره قبل از جنگ در سال 1912 در باسل برگزار شد که بار ديگر لزوم مبارزه در راستای سرنگونی دولت های سرمايه داری در صورت بروز جنگ تأکيد شد.

اما، دو سال پس از آن در سال 1914، به محض وقوع جنگ جهانی اول، حزب های بين الملل به ويژه حزب سوسيال دمکرات آلمان به جای بسيج پايه های خود برای سازماندهی شکست انقلابی دولت های سرمايه داری، حمايت کامل خود را از دولت شان اعلام کردند و در عمل در صدد نجات آن دولت ها برآمدند!

تنها حزب های سوسيال دمکرات روسيه، صربستان، مجارستان و برخی گرايش ها در اقليت ساير حزب ها، به تصميمات کنگره های بين الملل وفادار ماندند. از اين پس، گرچه کنگره های بين الملل دوم تداوم يافتند، اما اين سازمان بين المللی کليه نظريات انقلابی خود را رها کرد و در خدمت بورژوازی کشورهای اروپايی در آمد. به دنبال اين واقعه، کنفرانس بِرن در سال 1919 معروف به بين الملل برن تداوم سياست های راست روايانه اين سازمان را حفظ کرد. در سال 1921 بين الملل دوونيم توسط 10 حزب سوسياليست در وحدت با ساير حزب های مشابه بنياد بين الملل سوسياليست و کار را در سال 1923 گذارد. به دنبال آن در سال 1951 انترناسيونال سوسياليست شکل گرفت که تا امروز ادامه دارد.

اما، در تداوم سياست های انقلابی بين الملل دوم، در سال 1919 بين الملل سوم (کمينترن) توسط گرايش انقلابی بين الملل دوم، پايه گذاری شد.

 

علت فروپاشی انترناسيونال دوم

در نخستين روزهای جنگ اول جهانی، 1914، بين الملل دوم فروپاشيد. کليه ی حزب های وابسته به آن (به غير از روسيه و لهستان) به قول روزا لوکزامبورگ در حرف سوسياليست اما در عمل وطن پرست و شوونيست شدند. رهبران اين احزاب اروپايی يک روزه کليه ايده های انترناسيوناليستی خود را که در کنفرانس ها، بارها تصويب و تأييد کرده بودند به کنار گذاشته و از کارگران کشورهای خود خواستند که در کنار امپراتورها، دولت ها و ارتش خودی قرار گرفته و با ارتش کشورهای ديگر به جنگ ادامه دهند! حتی حزب سوسيال دمکرات آلمان در پارلمان به پيشنهاد دولت مبنی بر اعتبارهای جنگی رأی مثبت داد!

علت اصلی فروپاشی انترناسيونال دوم، تنها احساسات ناسيوناليستی نبود، که نقش غالب و محوری حزب سوسيال دمکرات آلمان در انترناسيونال بود. در واقع، حزب آلمان رئيس انترناسيونال بشمار می رفت. بدين ترتيب با موضع گيری اين حزب در مورد جنگ امپرياليستی، کل انترناسيونال تحت تأثير قرار گرفته و به انحطاط کشيده شد. چهار سال پس از تشکيل انترناسيونال دوم، انگلس در پی نامه ئی به لافارگ اخطار داد که "رهايی پرولتاريا تنها می تواند يک رويداد بين المللی باشد". اما، حزب سوسيال دمکرات آلمان، اين واقعه را يک رويداد آلمانی تلقی کرد.

البته نفوذ ناسيوناليزم در بين الملل دوم يک امر اتفاقی نبوده، که منعکس کننده وضعيت آن دوره ی تکامل و بسط سرمايه داری بود. وضعيتی که منجر به بهبود و رفاه نسبی در سطح زندگی کارگران کشورهای اروپايی شد. نهادهايی نظير اتحاديه های کارگری، سنديکاهای کارگری، تجمع های پارلمانی برای چانه زنی جمعی مسالمت آميز با نمايندگان سرمايه داری، به کار مشغول شدند. سخنانی مانند اينکه "ما آموخته ايم که امور اقتصادی را خود، مديريت کنيم"! (يعنی رفرم جامعه سرمايه داری) توسط نمايندگان کارگران تبليغ و ترويج شد. بدين ترتيب جنبش کارگری بيشتر و بيشتر در دولت- ملی ادغام گشت. با چنين زمينه ئی، آغاز جنگ اول جهانی، نمايندگان جنبش کارگری و در صدر آن حزب سوسيال دمکرات آلمان را به حمايت از دولت- ملی خود کشاند.

اما، موضع گيری حزب سوسيال دمکرات آلمان در تناقض آشکار با سياست ها و مصوبات بين الملل دوم بود. از اينرو چنين موضع گيری منجر به واکنش شديد توسط و سياليست های انقلابی گشت. لنين و روزالوکزامبورگ با شديدترين لحنی، سياست های رفرميستی رهبران جنبش کارگری در آلمان را مورد انتقاد قرار دادند(5).

با چنين موضع گيری ئی توسط اکثر بخش های بين الملل دوم، يا به قول لنين "جعل کنندگان مارکسيزم، نيروهای سوسياليست انقلابی زمينه را برای تشکيل يک بين الملل نوين (بين الملل سوم) فراهم آورند. در اين ميان، انقلاب اکتبر 1917 روسيه به وقوع پيوست و مجدداً صدای "کارگران جهان متحد شويد!" در سطح جهانی طنين افکند. لنين در نوامبر 1914 اعلام کرد: "بين الملل دوم مُرد... زنده باد بين الملل سوم..." و دو سال پس از آن کمينترن، بين الملل سوم تشکيل شد.

 

بخش 3

تشکيل بين الملل سوم

 

در مارس 1919، به دنبال فروپاشی بين الملل دوم و انقلاب روسيه، رهبران انقلاب، لنين، تروتسکی، بوخارين، زينوويف و سايرين، وظيفه ارتقاء آگاهی کارگران جهان را در راستای ساختن بين الملل انقلابی نوين، در دست گرفتند. بُرش از اعتقادات رفرميستی و شوونيستی رهبران کارگران و جلب آنها به يک سازمان انقلابی در دستور روز قرار گرفت.

البته در اين دوره روزالوکزامبورگ با تشکيل يک بين الملل نوين توافق نداشت. به اعتقاد او، وضعيت مادی برای چنين سازمانی فراهم نبوده و تشکيل زودرس آن منجر به پيدايش همان ايرادهای بين الملل دوم، يعنی غالب شدن يک حزب (حزب پيروزمند انقلاب سوسياليستی، حزب کمونيست روسيه) بر کل انترناسيونال، خواهد شد. اما با اين وصف رهبران حزب بلشويک بر اين اعتقاد بودند که احيای يک حزب پيشتاز انقلابی بين المللی نه تنها قادر به متحد کردن کارگران جهان خواهد بود، که بدين ترتيب احزاب کمونيست در سراسر اروپا خود را برای انقلابی قريب الوقوع (به ويژه در آلمان) آماده خواهند کرد؛ زيرا که آنها معتقد بودند که انقلاب سوسياليستی پيروزمند روسيه آغاز انقلاب های اروپايی و جهانی است. وجود يک ستاد قدرتمند جهانی برای تدارک انقلاب های اروپايی ضروری و حياتی ارزيابی شد. پيش بينی های رهبران حزب بلشويک، بر مبارزه و مقاومت کارگران جهان در دفاع از انقلاب روسيه استوار بود. برای نمونه در سال 1920 کارگران بار اندازهای انگلستان از ارسال سلاح و مهمات برای سرکوب ارتش سرخ در روسيه، با راه اندازی اعتصابی گسترده، جلوگيری به عمل آوردند. از اين نوع نمونه ها در ساير کشورهای اروپايی نيز مشاهده شد.

بدين ترتيب اتحاديه جهانی جمهوری شورايی سوسياليستی در مارس 1919 تأسيس شد. در کنگره دوم کمينترن ژوئيه- اوت 1920 هيئت نمايندگی از 41 کشور جهان شرکت کردند. در پلاتفرم آن ذکر شد که کمينترن "يکبار و برای هميشه با کليه سنن بين الملل دوم بُرش می کند."

 

نقش محوری بلشويک ها

تشکيل کمينترن (بين الملل سوم) عمدتاً توسط بلشويک ها در روسيه صورت پذيرفته و در واقع پس از انقلاب 1917 روسيه متولد گشت.

پرولتاريا و رهبری آن، بلشويک ها، با بدست گرفتن قدرت در روسيه رهبری بالقوه ی انقلاب آتی اروپا را نيز به دست گرفتند. البته بلشويک ها همواره، چه بيش از انقلاب و چه پس از آن، اعلام می کردند که پرولتاريای کشورهای پيشرفته سرمايه داری (آلمان، بريتانيا، فرانسه و غيره) پايه اصلی آغاز انقلاب سوسياليستی در سطح اروپايی و سپس جهانی خواهند بود. انقلاب روسيه تنها می تواند جرقه را آغاز کند. لنين در تزهای آوريل معروف خود نه تنها به انقلاب روسيه که به وضوح به جنبه بين المللی انقلاب، اشاره کرد. حتی در دوره تسخير قدرت در روسيه (سپتامبر 1917) ملاحظاتی در مورد گسترش انقلاب در سطح بين المللی (به ويژه اروپايی) مورد بررسی قرار گرفت. آنها بر اين اعتقاد استوار بودند که با وجود وضعيت انقلابی در اروپا و به ويژه آلمان، عدم تدارک يک بين الملل انقلابی،همانند ارتکاب به يک جنايت است.

بنابراين بين الملل انقلابی با اتکاء به انقلاب پيروزمند سوسياليستی در روسيه، تشکيل گشت. از ابتدا وظيفه دوگانه ئی در دستور کار قرار گرفت: از يک سو مبارزه عليه کشورهايی که بورژوازی در مصدر قدرت قرار گرفته و از سوی ديگر دفاع از موقعيت بدست آماده از پيروزی قدرت شورايی در روسيه. نخستين آزمايش چنين سياستی، در مارس 1918، امضا قرارداد صلح برست ليتوسک بين آلمان و شوروی بود. اين قرارداد با مخالفت های روبرو شد اما نهايتاً با اصرار لنين امضا گشت. نتيجه ی آن، از يک سو تثبيت موقعيت بحرانی دولت سرمايه داری آلمان، و از سوی ثبات موقتی قدرت شورايی در شوروی بود. اين صلح، در واقع برای حفظ موقعيت قدرت شورايی، امضا گرديد.

پس از يک سال انزوا، قدرت شورايی نخستين علايم گسترش انقلاب را مشاهده کرد. در نوامبر 1918 پرولتاريای آلمان به ايجاد شوراهای کارگری در اکثر مراکز عمده صنايع مبادرت کرد. اين شوراها به سرعت به سراسر کشور گسترش يافت. در دسامبر 1918 حزب کمونيست آلمان از وحدت دو گروه (يکی از آنها گروه اسپارتاکوس به رهبری روزالوکزامبورگ) تشکيل يافت. اين وقايع در آلمان (و ساير کشورها به درجات کمتر) منجر به فراخوان تشکيل بين الملل سوم شد. کنفرانس مؤسس در مارس 1919 در مسکو با شرکت 35 نماينده از 19 کشور، تشکيل يافت.

 

اختلاف پيرامون تشکيل بين الملل

پيش از تشکيل کنفرانس مؤسس، ژانويه 1919 قيام برلين شکست خورد و دو تن از رهبران حزب کمونيست آلمان، روزالوکزامبورگ و و ليبنخت توسط پليس به قتل رسيدند. روزا قبل از مرگش تشکيل بين الملل سوم را زودرس ارزيابی کرده بود. پس از وی ابرلن يکی ديگر از رهبران حزب همان موضع را دنبال کرد. اختلاف اصلی بين حزب کمونيست آلمان و حزب بلشويک در مورد زمان تشکيل بين الملل سوم، در اين امر نهفته بود که اولی بر اين اعتقاد بود که بين الملل را بايستی پس از ساختن حزب های قدرتمند توده ئی تشکيل داد؛ در صورتی که اکثريت بر اين باور بود که به اعتبار و اتکاء به اعلام يک رهبری جهانی، بايستی بين الملل شکل گيرد و سپس ساير حزب ها ساخته شوند. اضافه بر اين، حزب کمونيست آلمان از وابستگی حزب ها به يک حزب پراعتبار و نيرومند در شوروی (حزب بلشويک) نگران بود. در مقابلِ ايده لنينيستی سانتراليزم دمکراتيک در سطح بين المللی، حزب کمونيست آلمان، با استفاده از تجربه حزب سوسيال دمکرات آلمان، تأکيد را بر شيوه فدراليستی ساختن يک بين الملل گذاشت. يعنی حزب ها با استقلال نسبی، اما در درون يک تشکيلات بين المللی. گرچه رهبری حزب کمونيست آلمان با تشکيل بين الملل توافق نداشت، اما در نهايت پس از بحث های مفصل به تشکيل آن رأی ممتنع داد. و بدين ترتيب بين الملل بنياد گذاشته شد.

تأکيد اصلی مصوبات اولين کنفرانس کمينترن بر تحليل وضعيت سرمايه داری؛ خصوصيات رفرميزم؛ و ماهيت و شکل حکومت شورايی پس از انقلاب های پرولتری، استوار بود.

به اعتقاد رهبران بين الملل سوم، سرمايه داری دوران اضمحلال خود را سپری می کرد و سازمان های رفرميستی نيز همراه با اضمحلال سرمايه داری، دوران افول خود را طی می کردند. و اينکه، توده های کارگر در سطح جهانی جنبش تاريخی خود را برای از ميان برداشتن روابط اجتماعی سرمايه داری آغاز کرده اند؛ و تنها اقليتی از کارگران عالی رتبه در مقابل اين جنبش خواهند ايستاد. اين ارزيابی محور اساسی نقد بر سياست های رفرميستی انترناسيونال دوم بود.

در نتيجه، تشکيل نظام شورايی در سطح جهانی متکی بر تجارب کمون پاريس، انقلاب 1905 و 1917 روسيه، در دستور روز قرار گرفت.

اما، با وصف پيش بينی های اميدوار کننده کمينترن، وقايع به شکل ديگری پيش رفت. انقلاب اروپا در سال های 1919 و 1920 دچار عقب گرد های مهمی گشت. انقلاب در کشورهای اروپايی، به ويژه در آلمان موفق نشد و بين الملل نوين با دشوارهايی بسياری روبرو شد.

 

تزهای کمينترن

امروز، احيای يک سازمان انقلابی براساس تزها و تئوری های چهار کنگره نخست کمينترن مجدداً در دستور روز قرار گرفته است. گرچه تشکيل چنين سازمانی سهل و آسان نيست، اما سوسياليست های انقلابی موظف اند که تدارک اين امر را همراه با ساختن حزب پيشتاز انقلابی در کشور خود، از هم اکنون آغاز کنند.

سئوال اينست که چگونه و بر چه اساسی بايستی يک حزب پيشتاز بين المللی ساخته شود؟ برای پاسخ به اين معضل، تجربه کنگره های بين الملل ها و به ويژه بين الملل سوم (کمينترن) حائز اهميت است. چهار کنگره نخست کمينترن مهم ترين دستاورد مارکسيزم در دوران احتضار سرمايه داری جهانی و انتقال به سوسياليزم، تلقی بايد شود. چکيده استراتژی و برنامه ی سوسياليزم انقلابی پس از اضمحلال بين الملل دوم و آغاز انقلاب اکتبر 1917 در روسيه، در قطعنامه های اين چهار کنگره نهفته است. احيای يک بين الملل، بدون بررسی و درس گيری از اين تجارب نظری و عملی کمينترن، مشکل است.

کنگره اول و دوم کمينترن در دوران اوج تحولات انقلابی و کنگره سوم، و بخصوص، چهارم در دوره افول مبارزات طبقاتی در سطح جهانی رُخ داد. از اينرو بررسی قطعنامه های دو کنگره آخر با وضعيت کنونی ما منطبق تر است. اين قطعنامه ها مترادف با بُرش کمونيست ها از سانتريزم و اپورتونيزم در دوره رکورد مبارزات طبقاتی صورت گرفت. بررسی شرايط عضويت (21 شرط) کمينترن، می تواند به روش ساختن يک سازمان بين المللی کمک به سزايی برساند. تفسير و درس گيری از اين تجربه، پايه اوليه بحث پيرامون ساختن بين الملل انقلابی را می تواند پی ريزی کند.

خلاصه خطوط کلی قسمت هايی از اين 21 شرط از قرار زير است:

 

* کليه تبليغات و تهييج بخش های بين الملل بايستی خصلتی واقعاً کمونيستی داشته باشد و کليه ارگان ها و نهادهای تشکيلاتی بايد توسط کمونيست های قابل اعتمادی اداره شوند که تعهد خود را به آرمان های پرولتاريا اثبات کرده اند.

بخش اول شروط به وضوح ماهيت يک سازمان انقلابی منضبط را ترسيم می کند. ارگان ها و نهادهای يک سازمان بين المللی انقلابی نمی تواند توسط عده ای بيگانه و يا تازه وارد به جنبش کارگری سازمان يابد. تنها اعضای با تجربه و منضبط و شناخته شده و مورد قبول پيشروی کارگری بايد در جايگاه رهبری و سازماندهی يک سازمان انقلابی قرار گيرند.

 

* تجربه بارها نشان داده است که اعطای مقام به افراد غيرصالح در سطح رهبری يک سازمان انقلابی، بدون در نظر گرفتن قابليت و اعتبار آن افراد در درون جنبش کارگری، و تنها به منظور امتياز دهی به آنها، سازمان را نهايتاً به بحران می کشاند. رهبری يک سازمان انقلابی بايد متشکل از انقلابيون باشد که در گفتار و کردار "تعهد خود را به آرمان های پرولتاريا اثبات کرده اند."

بيرون راندن کليه افراد رفرميست و سانتريست از هرگونه مقام مسئوليت در جنبش کارگری و جايگزينی آنها با کمونيست های آزمايش شده و آزمايش پس داده.

کمينترن بر اين اعتقاد بود که مبارزه کمونيست ها در تشکل های کارگری و نهادهای مختلف برای اشاعه برنامه انقلابی بايد همراه با مبارزه برای انزوای رفرميستها و سانتريستها در جنبش کارگری باشد.

اين سياست در تقابل کامل با نظريات کسانی است که معتقدند که کارگران با هر عقيده و گرايشی انقلابیاند. برخلاف اين نظريه، اعتقادات رفرميستی و سانتريستی در درون جنبش کارگری سنتاً جای داشته و عمده ترين خطر در به کجراه کشاندن جنبش کارگری است. کسانی که خود اعتقاد به بُرش کامل از رفرميزم و سانتريزم ندارند و مرز بين مشی انقلابی را با ساير انحراف های رفرميستی و فرصت طلبانه مخدوش می کنند، خود در درون يک سازمان انقلابی جايی نبايد داشته باشند.

 

* بايد در کنار فعاليت قانونی (در کشورهايی که امکان آن موجود است.) به فعاليت دائمی غير قانونی نيز توجه کرد و دستگاه های حزبی لازم برای سازماندهی آن تشکيل داد.

اين بخش از قطعنامه به وضوح در مقابل بحث هايی است که مبارزه کمونيست ها در جامعه را يک دخالت صرفاً تبليغاتی قلمداد می کنند. در واقع مبارزه کمونيست جدا از مبارزات خود جنبش کارگری نيست. سوسياليست های انقلابی همران و در کنار پيشروی کارگری بايد قرار گيرند. چنانچه در جامعه ای نظير ايران مبارزات غيرقانونی تا حتی سرحد مبارزه مسلحانه پيش روند، مداخله کمونيست ها در اين مبارزات نيز ضروری است.

تشکيل بخش نظامی حزب پيشتاز انقلابی برای دفاع از خود و گسترش مبارزات، شبکه های زيرزمينی تبليغاتی و هسته های عمل مخفی و غيره همه بخش های مهمی از ايجاد يک حزب انقلابی اند. نيروهايی که ساختن حزب را تنها به امور تبليغاتی، تهييجی و آموزشی کاهش می دهند، تأثيری در جنبش کارگری نخواهند گذاشت. دخالت گری در جنبش کارگری امری يک بُعدی نيست. جنبش کارگری هر حرکت را براساس تئوری های از قبل داده شده، انجام نمی دهد. درست برعکس، تئوری چکيده تجارب عملی طبقه کارگر و پيشروی آن است. پيشروی کارگری بنابر ارزيابی وضعيت موجود، شيوه و نحوه ی مشخص و مرتبط مبارزه عليه نظام سرمايه داری را يافته و آن را با وسايل موجود اعمال می کند. نقش يک حزب انقلابی ديکته کردن به پيشروی کارگری نيست که همراهی و مداخله سياسی در کنار آن است. نيروهايی که به هر علت خود را از مبارزه زنده طبقه کارگر و پيشروی آن کنار می گذارند، قادر به ساختن يک حزب انقلابی نخواهند بود.

 

* هرگونه کناره گيری از فعاليت مستمر در درون ارتش و خودداری از تبليغ منظم عقايد کمونيستی در ميان سربازان بمثابه خيانت به وظايف انقلابی تلقی خواهد شد.

گرچه اين بخش بطور مشخص در درون جنبش کارگری ايران طرح نيست، اما کماکان نکته ای است که بايد به آن توجه اخص شود. بدون پيوستن سربازان و پايه های ارتش (يا به قول لنين دهقانان در يونيفُرم) به جنبش کارگری، امر تسخير قدرت با سهولت پيش نخواهد رفت.

 

* فعاليت دائمی و سيستماتيک در روستاها برای جلب کارگران روستايی و دهقانان فقير بمثابه متحدان اصلی پرولتاريا.

در اينجا به متحدان اصلی پرولتاريا اشاره شده، که بسياری از جريانات استالينيستی و سانتريستی به اهميت آن پی نبرده و نمی برند. اين گرايش ها هنوز به انقلاب دموکراتيک و يا تشکيل جمهوری دموکراتيک همراه با بخشی از بورژوازی و يا خرده بورژوازی اصرار می ورزند. در صورتی که نظريه کمينترن در رَد اين تزها بوده و تأکيد بر انقلاب کارگری و متحدين اصلی آن کارگران روستايی و دهقانان فقير گذاشته شده است.

بنابر اين توجه اخص به جلب قشرهای مشخص روستايی (دهقانان کارگر و دهقانان فقير) در دستور کار کمونيست ها برای تدارک انقلاب آتی قرار گرفته است. بخشی از برنامه حزب پيشتاز انقلابی بايد به مسائل دهقانان معطوف باشد. حرکت های دهقانی در اتحاد با قيام های کارگری در شهرها صورت می گيرد. نقش يک سازمان انقلابی هماهنگی و همگونی مطالبات کارگران و دهقانان فقير است.

 

* افشای دائمی سوسياليست های وطن پرست (سوسيال- پاتريوتيزم) و سوسياليست های صلح دوست (سوسيال- پاسيفيزم) از وظايف اجباری همه ی بخش هاست.

اين بخش به وضوح اهميت مبارزه سياسی با گرايش های خرده بورژوا که با نام سوسياليزم در جنبش کارگری سر برون می آورند را توضيح می دهد. در صورتی که جريانات استالينيستی و سانتريستی بطور مداوم به دنبال اين گرايش های انحرافی روانه می شوند. تجربه قرن گذشته به کرّات نشان داده است که ائتلاف با گرايش های خرده بورژوا و راست (که همه نيز ظاهراً مدافع "سوسياليزم" اند)، جايز نيست. نمايندگان نظری کنونی اين گرايش ها درايران؛ در نظريات اصلاح طلبی و گرايش هايی که قصد آشتی با آنها را دارند (سوسيا ل دمکرات ها؛ جمهوری خواهان و غيره) ديده می شوند.

 

* ضرورت بُرش کامل از رفرميزم و سانتريزم بايد به رسميت شناخته شود و در کوتاه ترين مدت عملی شود.

اغلب سازمان های سنتی ايرانی، تصور می کنند که می توان در درون يک سازمان انقلابی همراه با رفرميست ها و سانتريست ها همزيستی مسالمت آميز داشت. يا می توان با آنها به چنين سازمانی دست يافت. ترتيب ميز گردها و جلسات با گرايش های بورژوا و رفرميزم توسط آنها؛ چنين اهدافی را دنبال می کند. در صورتی که تجربه کمينترن نشان داد که تنها با بُرش قاطع از اين گرايش ها می توان به ساختن يک حزب انقلابی بين المللی مبادرت کرد.

 

* اتخاذ مواضع صريح در باره ی مستعمرات و ملل تحت ستم به ويژه از جانب احزاب کمونيست در کشورهای امپرياليستی، افشای خستگی ناپذير جنايات بورژوازی خودی در مستعمرات و پشتيبانی از تمام جنبش های رهايی بخش نه فقط در حرف که در عمل.

اين موضع روشن و صريح هنوز به قوت خود باقی است. جريان هايی که مسأله ملی را پايان يافته قلمداد می کنند، طبيعتاً جايی در درون يک سازمان انقلابی بين المللی نخواهند داشت.

 

* فعاليت پيگير کمونيستی درون اتحاديه های کارگری، شوراها، تعاونی ها و ساير سازمان های توده ای کارگری و سازماندهی هسته های کمونيستی درون آنها برای جلب شان به آرمان های کمونيستی.

اين بخش مشخصاً مربوط به کشورهايی است که امکان فعاليت در درون تشکل های مستقل کارگری در آنان وجود دارد. در ايران با مبارزه در راه ايجاد راديکا ل ترين شکل تشکل های مستقل کارگری و شرکت در آنها بر محور مطالبات کارگری؛ منطبق با اين تز است.

 

* مبارزه پيگير عليه بين الملل آمستردام و اتحاديه های اعتصاب شکن وابسته به آن و تلاش مداوم برای جلب کارگران به ضرورت بُرش از آنها.

در اين بند مجدداً مبارزه عليه رفرميست ها، به ويژه در درون اتحاديه های کارگری، تأکيد می گردد. در اينجا تأکيد اصلی بر يکی از مسايل محوری در درون جنبش کارگری، يعنی بُرش از رهبران اتحاديه کارگری ای که از در سازش با بورژوازی بر می آيند، است.

 

* کليه بخش ها بايد اصول سازمانی متکی بر سانتراليزم دمکراتيک را بپذيرند و اين، به ويژه در دوران جنگ های شديد داخلی که وجه مشخصه اوضاع فعلی است، اهميت می يابد.

* تمام تصميمات کنگره های جهانی و هيئت اجرائيه بين الملل کمينترن لازم الاجرا است و سانتراليزم دمکراتيک در سطح بين المللی بايد پذيرفته شود.

تجربه تاريخی نشان داد که مسأله سانتراليزم دمکراتيک در درون يک سازمان بين المللی يکی از مسايل مهم اما در عين حال، حساس جنبش کارگری بوده است. کمينترن، به درستی در اينجا تأکيد می کند که، همانطور که يک حزب پيشتاز انقلابی در سطح ملی بايد متکی بر اصل سانتراليزم دمکراتيک باشد، يک سازمان پيشتاز انقلابی در سطح بين المللی نيز بايد از چنين اصولی پيروی کند- "به ويژه در دوران جنگ های شديد داخلی".

تأکيد اخص بر "جنگ شديد داخلی" در اين است که تحت بروز چنين وضعيتی، امکان و فرصت برای تصميم گيری ها متکی بر بحث های اقناعی و درازمدت وجود نداشته و وقايع به سرعت به وقوع می پيوندند. بديهی است که يک رهبری مرکزی قوی و با تجربه بين الملل، در موقعيت بهتری در جهت اخذ تصميمات صحيح و معقول قرار می گيرد، تا حزبی که درگير "جنگ شديد داخلی" است.

اما، تجربه دخالت کمينترن، به ويژه پس از عقب نشينی مارس 1921 (چه در عرصه اقتصادی، چه سياسی و چه ديپلماتيک)، نشان داد که اِعمال مرکزيت دمکراتيک در گستره ی جهانی بدون ايراد نيست. شکست قيام مارس 1921 در آلمان که به ابتکار رهبری بين المللی (و در تقابل با مواضع برخی از رهبران حزب کمونيست آلمان، به ويژه لِوی)، صورت گرفته بود تأثيرات بسيار مخربی در کارکرد اين سازمان بين المللی، گذارد. همچنين، دخالت مستقيم در امور حزب کمونيست بريتانيا در شرکت يا عدم شرکت در درون حزب کارگر، و يا پيمان بازرگانی آنگلو سويت (انگلستان- شوروی) که منجر به محدود کردن تبليغات ضدامپرياليستی بريتانيا توسط حزب کمونيست بريتانيا شد؛ و يا معاهدات با ايران و ترکيه که حزب های کمونيست اين کشورها را در مبارزاتشان عليه دولت های خود تحديد کرد و غيره، همه نمايانگر نبود يک ساختار تشکيلاتی بين المللی صحيح در آن مقطع زمانی بود.

عدم درگيری فعال ساير بخش های بين الملل در هيئت اجرائيه کمينترن، وجود يک مرکز قوی در مسکو، می تواند يکی از علل اصلی فراهم آمدن زمينه برای ايرادهای ياد شده، باشند.

 

* فراکسيون های پارلمانی احزاب کمونيست (در هر جا که وجود دارند) بايد تحت رهبری کامل حزب عمل کنند و نمی توانند از آن مستقل باشند.

گرچه اين شرط مربوط به کشورهايی است که از دمکراسی بورژوايی برخوردارند، اما کماکان شرط پراهميتی است. زيرا که در اينجا تأکيد بر يکپارچگی سياسی حزب های کمونيست در دخالت بيرونی شان شده است. برخلاف سازمان های بورژوا و خرده بورژوا، که هر جناح و فراکسيون در درون و بيرون برای خودسازی می زنند، کمونيست ها که به نمايندگی کارگران و زحمتکشان و قشرهای تحت ستم جامعه، بايستی سازمان يافته و متعهد به برنامه حزبشان باشند. دوگانگی و چند دستگی در بيرون می تواند از اعتبار يک حزب کمونيست بکاهد. اما اين بدان معنی نيست که کمونيست ها در همه موارد بايد هم عقيده باشند. بديهی است که يک حزب کمونيست با داشتن دمکراسی درونی و رعايت اصل حق گرايش، می تواند جناح های مختلف نظری در درون خود داشته باشد. اما در خارج، نظريات اکثريت حزب بايد منعکس شود.

نکته ديگر حائز اهميت اين است که، برخلاف نظريات فرقه گرايانه برخی از نيروهای چپ، شرکت کمونيست ها در انتخابات پارلمانی و استفاده از مؤسسات، رسانه ها و مطبوعات بورژوائی جايز است به شرط آنکه تبليغات تمام نظريات بدون محدوديت در سطح جامعه، داشته باشند.

 

* ضرورت فعاليت دائمی برای تصفيه حزب از عناصر خرده بورژوا، به ويژه در کشورهايی که حزب از امکان فعاليت قانونی برخوردار است. زيرا که در اين کشورها خطر نفوذ خرده بورژوازی به مراتب بيشتر است.

در اينجا کمينترن به يکی از خطرات عمده در راه ساختن حزب انقلابی اشاره می کند: "نفوذ خرده بورژوازی". در جامعه سرمايه داری، طبقه کارگر برای مقابله با نفوذ عقايد بورژوازی، و تدارک کسب قدرت سياسی، نياز به حزب خود دارد. زيرا که در جامعه بورژوايی، عقايد و نظرات بورژوازی بر کلجامعه حاکم می گردد (توسط ابزار تبليغاتی، راديو، تلويزيون، مطبوعات مدارس، مؤسسات مذهبی و غيره). در اين ميان لايه های ميانی، خرده بورژوازی، تحت فشارهای اقتصادی، راديکاليزه شده و به علت عدم وجود حزب خود، روی به تنها تشکيلات ضدسرمايه داری، حزب پيشتاز انقلابی، می آورد. اما خرده بورژاوزی برای دفاع از منافع تاريخی طبقه کارگر به درون حزب نمی آيد که برای حفظ منافع کوتاه مدت خود وارد يک تشکيلات انقلابی می شود. تمايل به کسب جاه و مقام يکی از خصوصيت بارز خرده بورژوازی در درون حزب انقلابی است. اين افراد به محض مشاهده ناهنجارها و يا عدم کسب مقامهای مورد علاقه، به کل حزب پشت کرده ونه تنها فعاليت سياسی را رها کرده که به تخريب آگاهانه آن مبادرت می کنند.

خطر اين عناصر به خصوص در جامعه ای که از دمکراسی بورژوايی برخوردار است، جدی تر و عمده تر می شود. از اينرو کمينترن، به درستی، حزب های خود را برای مقابله و مبارزه در "تصفيه" اين عناصر فرا می خواند.

 

* حزب های کمونيست بايد در مقابل حملات ضدانقلاب داخلی يا جهانی به جمهوری های شوروی کمک برسانند.

از آنجايی که کمينترن اعتقاد داشت که موجوديت شوروی به يک منشاء دائمی ضعف برای بورژوازی و يک عامل قدرت برای انقلاب جهانی تبديل شده است، ساير حزب های کمونيست می بايستی در مقابل ضدانقلاب داخلی يا جهانی از شوروی دفاع کرده و به آن کمک رسانند.

 

* کليه احزاب بايد يک برنامه ی جديد کمونيستی تدوين کنند و اين برنامه را به تصويب کمينترن برسانند.

* تمام احزاب عضو بين الملل سوم بايد نام خود را حزب کمونيست بگذارند.

* کليه بخش ها بايد برای تصويب اين 21 شرط کنگره فوق العاده را تشکيل دهند.

* حداقل دو سوم از رهبری هر بخش بايد از رفقايی تشکيل شده باشد که حتی قبل از تصويب اين شروط به ضرورت پيوستن به کمينترن اعتقاد داشته اند.

*هر عضو که اين 21 شرط را رَد کند، بايد اخراج شود.

 

 

علل عقب گردهای انترناسيونال سوم

واپسين حرکت های انقلاب آلمان در مارس و آوريل1919، به شکست انجاميد. رهبران تاريخی کمونيزم آلمان در برلين به قتل رسيدند و در اوايل ماه مه جمهوری شورايی باوريا از هم پاشيد.

جمهوری شورايی مجارستان نيز به علت افتراق های درونی در اوت 1919 توسط ارتش رومانی تار و مار شد.

علل از هم پاشی حزب کمونيست آلمان اين بود که رهبری حزب در مقابل تهاجم ضدانقلاب بورژوايی (کودتای کَپ و لوتوزيتز)، به موضع امتناع روی آورد. فراخوان کارگران آلمان برای شرکت در يک اعتصاب عمومی می توانست تناسب قوای را به نفع کمونيست ها تغيير دهد- روشی که بلشويک ها در اوت 1917 در مقابل کودتای کُرنيلوف اتخاذ کردند.

جناح چپ حزب کمونيست آلمان (کا.د.پ.) انشعاب کرده و در سال 1920 حزب کا. آ. پ. د. را بنيان گذاشتند. کليه اين بحران ها منجر به اين شد که کارگران آلمان (اعضای حزب کمونيست و حتی طرفداران بين الملل دوم) از رهبری خود دل کنده و توجه خود را به رهبری انقلاب اکتبر در شوروی معطوف دارند. اين روند در ساير کشورها نيز انجام پذيرفت. در بهار 1919 حزب سوسياليست ايتاليا به کمينترن پيوست. به دنبال آن، حزب مستقل کارگر بريتانيا، حزب سوسياليست فرانسه و غيره بين الملل دوم را طرد کرده و خواهان پيوستن به بين الملل سوم شدند.

بنابراين رهبری کمينترن (که همان رهبری حزب بلشويک بود) در سه سطح رهبری خود را تثبيت کرد: سياسی، سازماندهی و نظامی.

در سطح سياسی، انقلاب پيروزمند 1917 روسيه الگوی ساير انقلابيون گشت و اتوريته حزب بلشويک تقويت شد.

در سطح سازماندهی، حزب بلشويک يگانه حزبی بود که قدرت سازماندهی يک بين الملل انقلابی را داشت.

در سطح نظامی، با توجه به شکست دادن ارتش سفيد در زمستان 1919 و پاکسازی کليه ضدانقلابيون از روسيه، قدرت حزب بلشويک تقويت گشت.

در اوت 1920، تحت چنين وضعيتی، کنگره دوم کمينترن تشکيل گشت. بر خلاف نخستين کنگره که مسايل عمومی و شوراها مورد بررسی قرار گرفتند، در اين کنگره مسأله ی ساختن يک حزب قوی بين المللی مورد توجه قرار گرفت.

 

نقش حزب کمونيست شوروی

عقب گردهای حزب های کمونيست در اروپا، بار ديگر نقش محوری حزب بين المللی را در دستور روز قرار داد. بلشويک متکی بر تجارب کارگران پيشرو در سطح جهانی و به ويژه انقلاب اکتبر 1917، تأکيد اوليه را بر سازماندهی شورايی نهاده بودند. برای نمونه در جزوه دولت و انقلاب لنين، تأکيد بر سازماندهی شوراها بود و نه حزب. اما شکست های حزب های اروپايی اثبات کرد که وجود يک حزب بين الملل انقلابی متشکل از پيشروی کارگری (و نه کل طبقه ی کارگر) ضروری است.

لنين در دفاع از ضرورت وجود اتحاديه های کارگری در شوروی در مقابل نظريات تروتسکی اشاره کرد که:

"در انتقال به سوسياليزم، ديکتاتوری پرولتاريا اجتناب ناپذير است. اما، آن ديکتاتوری توسط سازمانی که کل کارگران صنعتی را در بر داشته باشد قابل اجرا نمی تواند باشد. چرا؟ ... آنچه اتفاق می افتد اينست که حزب پيشروی کارگری را به خود جلب کرده و آن پيشرو ديکتاتوری پرولتاريا را اجرا می کند. اما، ديکتاتوری پرولتاريا نمی تواند توسط سازمانی که کل طبقه را در بر دارد، عملی گردد، زيرا که در تمام کشورهای سرمايه داری (نه تنها در کشورهای عقب افتاده مانند روسيه)، پرولتاريا در کل هنوز به شدت متفرق، مرعوب و بخشاً فاسد شده است (توسط امپرياليزم در برخی از کشورها)، در نتيجه سازمانی که کل پرولتاريا را در بر گيرد قادر به اعمال مستقيم ديکتاتوری پرولتاريا نخواهد بود. تنها با ديکتاتوری پرولتاريا که توسط پيشروئی که انرژی انقلابی طبقه را به خود جذب کرده است، اين امر عملی است (لنين، اتحاديه های کارگری، وضعيت کنونی و اشتباهات تروتسکی، جلد 32، ص20، مجموعه آثار به زبان انگليسی).

بر اساس همين استدلال و تزهای کنگره دوم کمينترن، کمينترن به حزب جهانی کمونيست ها و کارگران پيشرو به رهبری حزب بلشويک و در مسکو، مبدل گشت. به سخن ديگر يک حزب بين المللی متکی بر اصول سانتراليزم دمکراتيک بلشويکی در مرکز انقلاب جهانی (شوروی) تشکيل يافت. چنين تشکيلاتی که در تئوری اصولی و صحيح بود در عمل قادر به انجام وظايف تاريخی خود نشد. زيرا که تدارک لازم و کافی برای تربيت کادرهای ورزيده از بخش های مختلف در مرکز انجام نگرفت. بين الملل سوم عمدتاً تبديل به يک حزب بلشويک بزرگ گشت. در صورتی که ايده ساختن يک بين المللی انقلابی گسترش يک حزب و در مرکز قرار دادن آن حزب (هر چند مقتدر) نمی توانست باشد. تجربه بين الملل دوم اثبات کرده بود که چگونه يک حزب مقتدر (حزب سوسيال دمکرات آلمان) بين الملل دوم را به کجراه می برد.

نتيجه مرکزيت اين بود که برای نمونه، تصميم هيئت نمايندگی کمونيست های بريتانيا مبنی بر پيوستن آنها به حزب کارگر توسط مرکزيت کميترن مردود اعلام شد و بر خلاف ميل بخش بريتانيا، آنها مجبور به اجرای تصميمات رهبری کمينترن شدند. در ساير کشورها و به ويژه آلمان نيز چنين سناريوهايی به وقوع پيوست.

در بحث پيرامون رابطه حزب و اتحاديه های کارگری نيز نظر بلشويک های (به ويژه لنين) نهايتاً به عنوان موضع کمينترن پذيرفته شد. دو موضع اصلی در اين مورد وجود داشت. بلشويک ها متکی به تجربه روسيه بر اين اعتقاد استوار بودند که اتحاديه کارگری را نبايد ناديده گرفته و از آنها به عنوان نهادی که کارگران را متشکل می کند، بايستی استفاده شود و کمونيست ها بايستی در آنها شرکت فعال داشته باشند (چنين استدلالی نيز در مورد شرکت در انتخابات پارلمانی ارائه داده شد). در مقابل اين موضع، حزب کمونيست آلمان (جناح چپ) معتقد بود که بنابر تجربه شان در آلمان، اتحاديه های کارگری را بايد دور زد، زيرا که آنها عميقاً رفرميست اند. موضع سومی نيز توسط جناح بورديگا (نمايندگان جناح امتناع حزب سوسياليست ايتاليا که در کنگره دوم کمينترن شرکت داشت)، وجود داشته که در انطباق با موضع حزب کمونيست آلمان بود.

در واقع کنگره دوم کمينترن در مورد آنچه مربوط به موضع گيری در باره ی دخالت در پارلمان و روش برخورد به اتحاديه کارگری بود، کنگره ئی بود منطبق با مواضع حزب بلشويک (جزوه معروف لنين: بيماری کودکی، چپ روی کمونيزم، در مورد اين بحث ها نگاشته شد).

اما از سوی ديگر، به علت جذابيت و محبوبيت، کمينترن سازمان ها و حزب های متعددی در سراسر جهان خواهان پيوستن شدند. در ميان آن سازمان ها، جريان های سانتريستی و غير کمونيستی نيز مشاهده می شدند. کنگره دوم کمينترن با طرح شعار مرگ بر سانتريست ها!، 21 شرط عضويت را طرح کرده و درهای کمينترن را عملاً بر روی اين قبيل گرايش ها بست. اين روش از کار منجر به تقويت تشکيلاتی و سياسی بين الملل گشت.

 

دوره عقب نشينی جنبش کارگری

از اواسط 1920، بورژوازی در کشورهای اروپايی ضد حمله عليه اوج گيری جنبش کارگری را آغاز کرد. سپتامبر 1920 جنبش کارگری در ايتاليا به شکست انجاميد. حمله ارتش سرخ شوروی در لهستان کاملاً شکست خورد. گرچه در روسيه ارتش سفيد و ضد انقلابيون سرکوب شده بودند، اما مترادف با آن، پيشروی کارگری و بهترين عناصر کمونيست نيز از بين رفتند. بورکراسی در حزب کمونيست پايه های عينی گرفت و تکنوکرات ها و بورکرات های دوره تزار به درون حزب کمونيست راه يافتند. در نتيجه، اعتراض های کارگری و دهقانی عليه دولت نيز به درجات مختلف شکل گرفتند.

در مقابل اين وضعيت، بلشويک ها سياست عقب نشينی را پيش گرفتند (سياست نوين اقتصادی- نپ). برای حراست از دستاوردهای انقلاب اکتبر اين عقب نشينی و سازش با دهقانان ضروری ارزيابی شد. در واقع کنگره دهم حزب کمونيست روسيه، مارس 1921، يک کنگره عقب نشينی محسوب شد.

انعکاس اين سياست، در صحنه بين المللی نيز مشاهده شد. برقراری رابطه اقتصادی و مراوده بازرگانی با دولت های سرمايه داری (تحت کنترل دولت کارگری شوروی) جايز شمرده شد. امضاء قراردادها با دولت ايران و افغانستان، فوريه 1921، و با دولت ترکيه، ماه مارس همان سال، همراه با اعطا امتيازاتی به اين دولت ها بود. برای نمونه در همان دوره دولت ترکيه 16 تن از رهبران کمونيست ها را اعدام کرده بود! مهمترين قراردادها با دولت بريتانيا بود که در آن ذکر شده بود که حکومت روسيه بايستی از تبليغاتی که منافع امپراطوری بريتانيا را به مخاطره اندازد، دست بردارد.

در اين دوره حفظ موقعيت شوروی برای گسترش انقلاب جهانی در الويت قرار گرفت. کمينترن برای خنثی سازی اين تغيير در تناسب قوا به نظريات ماوراء چپی کشيده شد. برای نمونه در فوريه 1921 زينوويف يکی از رهبران کمينترن (و حزب بلشويک) چشم انداز تهاجم بين المللی عليه سرمايه داری را ترسيم کرد. بر اين اساس، پيشنهاد قيام مسلحانه در آلمان در مارس همان سال طرح گشت. برخی از رهبران حزب کمونيست آلمان بر کنار گشتند و قيام زودرسی عليه دولت آلمان را سازمان دادند که با شکست و کشته شدن هزارها تن از مبارزان کمونيست منجر گشت. گرچه مسبب اصلی چنين اقدامی متوجه حزب کمونيست آلمان بود، اما نقش رهبری کمينترن نيز در اين ميان تعيين کننده بود.

البته کنگره سوم کمينترن، ژوئن 1921، اقدام حزب کمونيست زودرس و نادرست ارزيابی شد. يکی از رهبران حزب کمونيست آلمان (لُوری) که در آن زمان به علت مخالفت اش با طرح تهاجمی حزب اخراج شده بود، اعاده حيثيت شد، و کمينترن اعلام کرد که موضع وی صحيح بوده است.

کنگره سوم، کنگره عقب نشينی بود. در اين کنگره دو هدف کمينترن می بايستی همراه با يکديگر دنبال می گشت: از يک سو، حفظ دستاوردهای جنبش کارگری (به ويژه انقلاب اکتبر)؛ و از سوی ديگر، ايجاد اتحاد با پايه های وسيع از کارگران که هنوز تحت نفوذ رهبران رفرميست قرار داشتند. از اينرو محترم شمردن روابط ديپلماتيک با امپرياليزم (مانند قرارداد شوروی با بريتانيا) و ايجاد جبهه واحد کارگری برای جلب توده های ناراضی جنبش کارگری. البته مخالفت هايی در مورد سياست خارجی شوروی و کمينترن توسط برخی از رهبران بين الملل (مانند رُوی نماينده هندوستان) ارائه داده شد، اما تأثير چندانی نگذاشت. در واقع همانطور که ترس آن می رفت، سياست های کمينترن مترادف با سياست خارجی شوروی طرح ريزی می شدند.

کنگره چهارم کمينترن، دسامبر 1922 نيز در ادامه کنگره سوم، تثبيت و حفظ موقعيت موجود در مقابل تهاجم سرمايه داری، مورد بحث قرار گرفت. اين کنگره سه ماه پس از کودتای فاشيستی موسولونی در ايتاليا بوقوع پيوست. در اين کنگره بيش از کنگره سوم، مسأله دفاع از شوروی مورد تأکيد قرار گرفت. تداوم حيات شوروی برای حفظ بقای کمينترن و جنبش کارگری در سطح جهانی ضروری تشخيص داده شد.

پس از شکست آرزوی موفقيت برای انقلاب آلمان در اکتبر 1923، کمينترن استقرار طولانی سرمايه داری در سطح جهانی را مورد پذيرش قرار داد. پس از مرگ لنين، اختلاف های درونی حزب کمونيست شوروی در مورد بسياری مسايل به کمينترن کشانده شد. اپوزيسيون چپ حزب کمونيست شوروی (تروتسکيست ها) بحث هايی پيرامون تز سوسياليزم در يک کشور، کميته وحدت اتحاديه کارگری روس- بريتانيايی، استراتژی و تاکتيک در انقلاب 27- 1925 چين دامن زدند. تروتسکی در سال 1927 از کميته اجرايی کمينترن به علت مخالفتش با سياست های رهبری کمينترن، توسط استالين و طرفداران اش، اخراج شد.

کنگره ششم کمينترن در سال 1928 سياست چپ روی معروف به دوره ی سوم را اعمال کرد. طبق اين سياست سوسيال دمکراسی در اروپا به عنوان سوسياليزم فاشيزم شناخته شده و هر نوع همکاری و اتحاد عمل با آن محکوم گشت. اين سياست منجر به تقويت فاشيزم در آلمان گشت.

رهبران کمينترن پس از اين سياست فاجعه آميز، يک چرخش به راست کرده و در سال 1933 وحدت با حزب های سوسياليست را به کمونيست ها توصيه کرد.

کنگره هفتم، و آخرين کنگره کمينترن در سال 1935 تشکيل شد. در اين کنگره ديمتريوف سياست جبهه خلق را معرفی کرد. طبق اين سياست راست روانه، ائتلاف طبقاتی بين بورژوازی و کارگران در مقابل فاشيزم جايز شمرده شد. اين سياست منجر به شکست انقلاب در اسپانيا و فرانسه شد و طبقه کارگر را در مقابل بورژوازی خلع سلاح کرد.

قرارداد شوروی- آلمان، 1939، مبنی بر عدم تهاجم عليه يکديگر، منجر به سياست امتناع از موضع گيری عليه فاشيزم شد. سران شوروی از سال 1939 تا 1941 جنگ بين امپرياليست ها و فاشيست ها را يک جنگ غيرعادلانه ارزيابی کرد! تنها پس از حمله نظامی فاشيزم به شوروی، ژوئن 1941، شوروی مخالف فاشيزم شد و وارد ائتلاف با نيروهای متفقين عليه تهاجم نازيسم گشت.

کمينترن در سال 1943، به عنوان هديه ئی به سران کشورهای امپرياليستی، رسماً منحل گشت.

 

بخش 4

زمينه عينی شکل گيری بين الملل چهارم

 

بين الملل چهارم در سال 1938، پنج سال پس از به قدرت رسيدن فاشيزم در آلمان و ورشکستگی و ناتوانی سياسی بين الملل سوم و حزب های کمونيست وابسته به آن، بنياد گذاشته شد.

بر خلاف دوره تشکيل بين الملل سوم که مترادف با اوج گيری مبارزات طبقاتی در سطح جهانی بوده، زمان تشکيل بين الملل چهارم منطبق با افول مبارزات جهانی طبقه کارگر بود. شکست پرولتاريای جهانی، پيروزی ارتجاع فاشيستی و ترور و جنايت های استالينی عليه مخالفان سياسی و غيره نمايانگر وضعيت سياسی آن دوره بود. در فرانسه سياست راست روانه جبهه خلق بين الملل سوم (دوره استالين) با روی کار آمدن حکومت ارتجاعی دالادير در آوريل 1938، پايان می پذيرفت. اين حکومت در صدد سرکوب خشن جنبش کارگری و بازپس گرفتن دستاوردهای 1936 کارگران فرانسه بود. در اسپانيا با به قدرت رسيدن فرانکو شکست کارگران اسپانيايی به دست رهبران جبهه خلق تضمين می گرديد. در شوروی سياست های ارتجاعی استالين با محاکمات مسکو که منجر به اعدام بوخارين و 18 تن از همراهان وی که همه از رهبران انقلاب اکتبر بودند، ادامه می يافت. صدای جنگ امپرياليستی دوم به گوش می رسيد. در آلمان کودتای هيتلر و اشغال اطريش و سپس چکسلواکی، زمينه را هر چه بيشتر برای وقوع جنگ جهانی آماده می کرد.

در خاور دور، ژاپن در حال جنگ با چين بود. به سخن ديگر در سراسر جهان رقابت های تسليحاتی و جّو جنگ افروزی بوجود آمده بود.

استالين که وضعيت بحرانی هراسان شده بود، تبليغ جبهه دمکراتيک صلح با همکاری امپرياليست های دمکراتيک! نظير آمريکا، فرانسه و انگلستان را سر داده بود.

در اين موقعيت ويژه، تنها عده معدودی سوسياليست انقلابی (تروتسکيست) در شوروی که از تيغ استالين جان به سلامت برده بودند و همچنين برخی گروه های انقلابی در کشورهای امپرياليستی و جهان سوم بر برنامه مارکسيزم انقلابی استوار بودند. اين عده جنگ جهانی امپرياليستی بين فاشيزم و دمکراسی را محکوم کرده و اعلام يک جبهه طبقاتی از کارگران جهان برای مبارزه با گسترش فاشيزم و همچنين مقاومت عليه جنگ، کردند.

تروتسکی در سپتامبر 1938 نوشت که:

"ما بايد امپرياليزم را زير هر ماسکی که دارد، سرنگون کنيم. تنها انقلاب پرولتری قادر به انجام چنين عملی است. برای آماده سازی خود برای اين هدف، پرولتاريا و مردم تحت ستم بايستی جبهه ئی عليه بورژوا امپرياليست ها بر محور يک ارتش انترناسيوناليستی از داوطلبان گرد آيند. اين وظيفه اعظيم تنها می تواند از طريق بين الملل چهارم صورت پذيرد."

بدين علت گرايش انترناسيوناليستی تروتسکيستی که در سال 1936 با نام جنبش برای تشکيل بين الملل چهارم شکل گرفته بود، مورد حمله ی چند جانبه از سوی فاشيستها، دمکراتيکها، وطن پرستان و استالنيستها قرار گرفت. در آلمان بسياری از تروتسکيست ها دستگير و در اردوگاهها و زندان های فاشيست ها محبوس گشتند. در يونان بسياری تروتسکيست ها به همين سرنوشت محکوم شدند. در شوروی نيز بسياری از تروتسکيست ها اعدام و يا دستگير شدند.

در کشورهای اروپايی تعداد بسياری از رهبران تروتسکيست و حتی خويشاوندان نزديک تروتسکی ربوده و يا ناپديد شدند. در مکزيک بارها توسط پليس مخفی شوروی به جان تروتسکی سوء قصد شد. در اسپانيا نيز تروتسکيست ها و فعالان پُوم، توسط حکومت جبهه خلق دستگير و سر به نيست شدند. و اتهام زنی های عليه تروتسکيزم توسط استالينيست ها رونق گرفت تا مارکسيزم انقلابی را بی اعتبار جلوه دهند.

 

برگزاری نخستين کنفرانس

در چنين جّو نامساعدی و اختناق آميزی، در 3 سپتامبر 1938، کنفرانس بنيادگذار بين الملل چهارم در نزديکی پاريس، برگزار شد. اين کنفرانس يک روز به درازا کشيد و با 30 نماينده از 10 کشور (آمريکا، شوروی، بريتانيا، آلمان، فرانسه، ايتاليا، لهستان، بلژيک، هلند، يونان) و چند بخش ديگر، تشکيل يافت. در اين کنفرانس شرکت کنندگان با در نظر گرفتن وضعيت نامساعد جهانی، اعتقاد راسخ خود را به آتيه انقلاب پرولتری اعلام کردند.

 

علل تشکيل بين الملل چهارم

گرچه بين الملل چهارم در سال 1938 بنياد گذاشته شد، اما بحث پيرامون تشکيل آن از سال 1933 آغاز شده بود. در درون جنبش تروتسکيستی عده ئی تشکيل بين الملل را زودرس ارزيابی می کردند. خود تروتسکی از 1933 در متقاعد کردن مُرددان و در مخالفت با گرايش های سانتريست جنبش، مبارزه شديدی انجام داد.

نظريه مخالفان اينگونه خلاصه می شد که:

"گرايش مارکسيزم انقلابی هنوز در انزوا بسر برده و پايه توده ئی نيافته است. توده ها هنوز در مورد ماهيت خيانت آميز رهبری سنتی جنبش کارگری و به ويژه استالينيزم، به درک و آگاهی کافی دست نيافته اند. در نتيجه بهتر است صبر کرد تا وضعيت مناسب تری برای تشکيل بين الملل فراهم آيد و به طور مصنوعی آنرا ايجاد نکرد."

اما تروتسکی و کنفرانس نخست بين الملل بدين ترتيب تشکيل آنرا توجيه کرد:

"نبود پايه توده ئی برای تشکيل بين الملل از اهميت اساسی برخوردار نيست. مسأله اين است که از يکسو، به علت ورشکستگی رهبری سنتی و شکست های پرولتاريا در آلمان 1933، فرانسه و اسپانيا 1936 و 1938؛ و از سوی ديگر به علت حفظ برنامه انقلابی و وجود عينی گرايش بين المللی متکی به آن برنامه؛ وضعيت عينی برای تشکيل يک بين الملل انقلابی فراهم است."

بدين ترتيب بين الملل چهارم به مثابه تنها رهبری بين المللی در مقابل رهبری سنتی، در دوره پيشا جنگ دوم جهانی، ظاهر گشت. بين الملل چهارم در عرضه ی برنامه، عقايد، و کادرهايش بازتاب کننده نياز آندوره ی جنبش کارگری بود. انزوا از توده برای حزب های کارگری انقلابی، به ويژه در دوره افول مبارزات و يا شکست های پی در پی جنبش کارگری توسط رهبران شان، امری است طبيعی. ايجاد بين الملل از اين لحاظ حائز اهميت بود که به يک برنامه انقلابی مسلح بوده و از حداقل نفوذ در پيشروی کارگری برخوردار بود. اين دو خصوصيات را بنيان گذاران بين الملل چهارم بدست آورده بودند(6).

 

از کنفرانس مؤسس تا جنگ دوم جهانی

وضعيت جهانی پس از تأسيس بين الملل چهارم رو به وخامت رفت. سياست های جبهه دمکراتيک برای صلح توسط جبهه های خلق (ائتلاف طبقاتی با بورژوازی دمکرات) ارائه داده شده توسط رهبری استالينيستی در مسکو، منجر به شکست های بيشتر پرولتاريا در سطح بين المللی گشت.

بين الملل چهارم در مقابل سياست های فاجعه آميز جبهه خلق موضع رسمی اعلام کرده و به پرولتاريای جهان، و به ويژه فرانسه، در مورد سياست های فرصت طلبانه مسکو اخطار داد. يکی از نتايج مخرب اين سياست در فرانسه به قدرت رسيدن حکومت دالادير توسط آراء حزب کمونيست و سوسياليست، بود. حکومت راست گرای فرانسه نه تنها جبهه خلق به گور سپرد که مردم فرانسه را برای جنگ آماده کرد. کارگران فرانسه، با وجود خيانت رهبری شان ژوهو و تورز در نوامبر 1938 تظاهراتی 2 ميليون نفری را عليه دولت فرانسه سازمان داد. اما متأسفانه اين اعتراض توده ئی رهبری استالينستی و رفرميستی را به مبارزه عليه حکومت دالادير و تشکيل يک حکومت کارگری، متقاعد نکرد.

در 14 دسامبر 1938 تروتسکی در مقاله ئی تحت عنوان زمان تعيين کننده در فرانسه فرا می رسد، کارگران را به عمل انقلابی فراخواند و سياست های رهبران رفرميست را افشا کرد.

هم زمان با واقعه فرانسه، در اسپانيا نيز عمر جبهه خلق به پايان می رسيد. با پيشروی فرانکو، حکومت جبهه خلقی نگرين، به جای مقاومت و بسيج مردم عقب نشينی می کرد. استالينيست ها که تا دقايق پيش از سقوط بارسلون به سرکوب، دستگيری و زندان کردن تروتسکيست ها طرفداران پوم ادامه می دادند، تقصير شکست قريب الوقوع را بر شانه متحدان دمکرات و سوسياليست خود انداختند!

تروتسکی در فوريه 1939 کارنامه تراژدی اسپانيا را ارائه داده و نشان داد که چگونه جبهه خلق به کارگران و زحمتکشان اسپانيا خيانت کرد. سياست عمده ی بين الملل چهارم در آن زمان مبارزه در راستای افشا جنگ قريب الوقع بود. متکی بر بيانيه ی کنفرانس مؤسس بين الملل چهارم، کليه بخش ها اين ايده را تبليغ می کردند که تفاوتی ميان امپرياليزم دمکراتيک و امپرياليزم فاشيست وجود ندارد، هر دوی آنها در حال تدارک جنگ اند، مسأله اصلی بسيج توده های کارگران و زحمتکشان اروپا عليه کل نظام امپرياليستی است. تنها عمل انقلابی پرولتاريا است که قادر به متوقف کردن فاشيزم و جنگ امپرياليست است.

پيش بينی های بين الملل چهارم صحت خود را در عمل اثبات کرد. بورژوازی دمکراتيک و بورژوازی فاشيست معاهده معروف به قرارداد مونيخ را امضا کردند.

تروتسکی در سال 1938 پيمانی بين هيتلر و استالين را پيش بينی کرد. يک سال پس از آن، استالين پيمان عدم تجاوز بين دو کشور آلمان- شوروی را با هيتلر به امضاء رساند. استالين که تا چند ماه پيش از اين معاهده خواهان سياست ايجاد جبهه خلق با امپرياليست دمکرات عليه امپرياليزم فاشيزم بود، اکنون با يک چرخش 180 درجه ئی فرصت طلبانه و تغيير در سياست جبهه خلق و تعويض دمتروف، تئوريسين اين سياست، و جايگزينی وی با منيلسکی، به ناگهان خصوصيات مثبتی در فاشيزم يافت و در 21 اوت 1939 پيمان هيتلر و استالين اعلام گرديد. استالين با اين تاکتيک می خواست که جنگ قريب الوقوع را به تعويق اندازد، اما اين چرخش به راست، پرولتاريا جهان را کاملآً متعجب و دلسرد کرد. نه تنها جنگ به تعويق نيفتاد که بر عکس، تاکتيک هيتلر مبنی بر انشعاب جبهه ضد فاشيستی، موفق شد و در 5 سپتامبر 1939 جنگ جهانی دوم اعلام گشت.

 

بين الملل چهارم در دوره جنگ دوم جهانی

از زمان به قدرت رسيدن هيتلر در آلمان، تروتسکی در مقالات متعددی امکان وقوع جنگ دوم جهانی را به پرولتاريای جهان هشدار داد. در اين مقالات تروتسکی تنها راه جلوگيری از جنگ را مبارزه عليه هر دو نظام سرمايه داری در کشورهای دمکراتيک و فاشيست، ارزيابی می کرد.

در ژوئن 1934، سندی تحت عنوان جنگ و بين الملل چهارم نگاشته شد. در اين سند، مواضع اساسی جنبش تروتسکيستی عليه جنگ بيان شده بود. تشابه جنگ اول جهانی که قصد تقسيم جهان را ميان دولت های سرمايه داری داشته، طرح گشته و سياست شکست طلبی انقلابی که لنين در مورد جنگ اول جهانی اتخاذ کرده بود، نيز درج گرديد. از نقطه نظر تروتسکی، پرولتاريا کشورهای اروپايی می بايستی عليه بورژوازی کشورهای خود به جنگ انقلابی بپردازند و خواهان شکست آنان شوند.

در 9 اوت 1937 تروتسکی مقاله ئی تحت عنوان پيش از جنگ جهانی نوين نگاشت که در آن پيش بينی کرد که به احتمال يقين جنگ دوم جهانی طی يک يا دو سال آتی آغاز خواهد شد. در مورد شوروی، با وجود اشتباهات فاحش و جنايت مرتکب شده توسط رژيم آن، تروتسکی چنين پيش بينی کرد:

"تمام علايم به ما نشان می دهند که چنانچه کل بشريت به بربريت کشانده نشود، پايه اجتماعی رژيم اتحاد جماهير شوروی، در مقابل جنگ نه تنها مقاومت خواهد کرد که تقويت نيز خواهد گشت."

آخرين موضع گيری بين الملل چهارم در مورد جنگ، در کنفرانس اضطراری 19 و 20 مه 1940 در آمريکا، اتخاذ گرديد. در بيانيه اين کنفرانس که به نمايندگی بخش های آمريکا، مکزيک، کانادا، آلمان، بلژيک، کوبا، آرژانتين، شيلی صورت پذيرفت، موضع اساسی بين الملل در مورد جنگ بار ديگر مورد تأييد قرار گرفت.

بايد تذکر داد که در اين زمان، هيتلر حمله همه جانبه خود را عليه کشورهای اروپايی آغاز کرده بود. پس از اشغال لهستان در سپتامبر 1939، در ماه مه 1940 فرانسه نيز توسط ارتش هيتلر اشغال گشت.

در اين دوره روابط هيتلر و استالين هنوز حسنه بود. بين الملل سوم در نوامبر 1939 مقاله ئی به امضا ديمتريف نگاشت که در آن به روابط دوستانه بين دو دولت صحه گذاشت. حتی در دسامبر 1939 هيتلر پيام تبريکی برای تولد استالين ارسال کرد که در پاسخ استالين اعلام کرد که:

"روابط دوستانه بين مردم آلمان و اتحاد جماهير شوروی با خون به هم پيوند خورده اند(!) و تمام شرايط برای ادامه اين روابط آماده است".

در چنين وضعيتی بيانيه کنفرانس اضطراری بين الملل چهارم بر موضع پيشين خود پافشاری کرد. در آن زمان نيروهای چپ، گرايش به حمايت از کشورهای دمکراتيک عليه فاشيزم را در سر می پروراندند و استالين نيز در جبهه هيتلر قرار گرفته بود.

با وجود روابط حسنه دو دولت آلمان و اتحاد جماهير شوروی در آن زمان، بيانيه بين الملل چهار، همچنين درگيری اجتناب ناپذير شوروی در جنگ را پيش بينی کرد. بيانيه متذکر شد که در صورت بروز جنگ، بين الملل می بايستی از شوروی در مقابل امپرياليزم حمايت کند. البته بيانيه هيچ توهمی نسبت به عملکرد جنايت آميز رهبری دولت شوروی در لهستان و فنلاند و سرکوب مخالفان درونی، نداشت. بيانيه ذکر کرد که حمايت از شوروی به مفهوم دفاع از سياست های رهبری آن نيست بلکه به مفهوم دفاع از دستاوردهای انقلاب اکتبر است. به اعتقاد بين الملل شکست شوروی در جنگ به مفهوم بازگشت سرمايه داری به شوروی بود. بيانيه، شوروی را با کشورهای مستعمراتی و شبه مستعمراتی قياس کرد و موضع تدافعی در مقابل آن اتخاذ کرد.

بيانيه بر اين اعتقاد بود که مسأله محوری جنگ از ديدگاه پرولتاريا، تبديل جنگ امپرياليستی به جنگ ضد امپرياليستی در راستای انقلاب سوسياليستی در سطح جهانی، است.

 

در بيانيه چنين آمد:

"جدا از روند جنگ، ما وظايف اساسی خود را بايستی به مورد اجرا قرار دهيم: ما به کارگران بايد توضيح دهيم که منافع آنان با منافع سرمايه داران خون آشام مغايرت دارد؛ ما زحمتکشان را عليه امپرياليزم بسيج می کنيم؛ ما وحدت کارگران را در کشورهای در حال جنگ و همچنين کشورهای خنثی، تبليغ می کنيم؛ ما خواهان برادری کارگران و سربازان در هر يک از کشورها هستيم؛ ما خواهان برادری سربازان در کشورهای در حال جنگ هستيم؛ به شکل خستگی ناپذير و مصرانه تدارک انقلاب را در کارخانه ها، پادگان ها، روستاها، جبهه های جنگ و ناوگان ها ادامه می دهيم."

اين خطوط اساسی بيانيه کنفرانس اضطراری بين الملل چهارم در مورد جنگ تا پايان جنگ ادامه يافت فعالان و اعضای بيـن الملل چهارم در تمام کشورهايی که بخش های بين الملل وجود داشت اين مشی را دنبال کرده و در نتيجه بسياری از اعضای خود را از دست دادند.

دستگيری ها و اعدام های تروتسکيست ها در زمان جنگ، توسط پليس دولت های امپرياليستی و همچنين توسط دولت شوروی، به اوج خود رسيد.

 

از جنگ دوم جهانی تا به قتل رسيدن تروتسکی

وقايع مهم تاريخی مانند جنگ ها و انقلاب ها، حرارت بدن پرولتاريا را به حد اعلاء می رساند. اين وقايع معيار خوبی است برای قضاوت کيفيت رهبری يک جنبش بين المللی، بين الملل چهارم (همانطور که در بخش پيشين اشاره شد)، حيات خود را بر خلاف بين الملل سوم، در انزوا و در وضعيت نامساعدی آغاز کرد. کليه بخش های بين الملل چهارم زير فشار دولت های امپرياليستی از يک سو و تهاجم استالينيست ها از سوی ديگر قرار گرفته بودند. با وصف اينها، خط سياسی بين الملل چهارم، به عنوان مارکسيست های انقلابی دوره خود، به روشنی اعلام گشت. بين الملل چهارم، به صراحت تفاوت بين امپرياليزم و دولت شوروی را بيان کرد. از ديدگاه اين سازمان بين المللی، در جنگ بين امپرياليزم و شوروی، با وجود انحطاط دولت شوروی، کارگران جهان بايد کماکان در مقابل امپرياليزم از آن دولت دفاع کنند. دفاع از دولت شوروی به مثابه دفاع از دستاوردهای انقلاب اکتبر 1917 محسوب می شد و نه دفاع از دولت منحط شوروی. اين موضوع منجر به اختلاف هايی در درون بين الملل چهارم گشت.

بحث پيرامون دفاع يا عدم دفاع از شوروی از سال 1936 به يکی از چالش های محوری بين الملل چهارم تبديل شده بود. حملات گسترده استالينيزم عليه تروتسکيزم و جنبش کارگری روسيه و جهان و مواضع ضد انقلابی رهبری مسکو در اين سال ها (محاکمات مسکو، شکست انقلاب اسپانيا، معاهده استالين- هيتلر، اشغال لهستان و فنلاند توسط ارتش شوروی و غيره)، دفاع از شوروی را به زعم بخشی از اعضای بين الملل دشوار می کرد.

نخستين انحراف سياسی در بين الملل چهارم، در درون حزب کارگران سوسياليست آمريکا پيرامون بحث در مورد ماهيت طبقاتی دولت شوروی، در سپتامبر 1939، صورت گرفت. دو تن از رهبران اين حزب شاکمَن و بارن هام، با توجه به وقايع روز، دفاع از شوروی را در تناقض با مواضع سوسياليزم انقلابی دانسته با خط رهبری بين الملل چهارم مخالفت کردند. در مقابل اين مواضع تجديد نظرطلبانه، تروتسکی در مقاله ئی تحت عنوان شوروی و جنگ، ايرادات تئوريک و سياسی مواضع رهبری حزب کارگران سوسياليست آمريکا را نشان داد. در اين دوره بحث درونی اين حزب بر بستر چهار محور صورت گرفت: ريشه های ديالکتيک ماترياليزم در متد تحليل مارکسيستی؛ ماهيت طبقاتی دولت شوروی؛ ويژگی های دوران؛ و چشم اندازها. کليه اين بحث ها در دفاع يا عدم دفاع از شوروی در مقابل امپرياليزم، صورت پذيرفت(7).

در نتيجه اين بحث ها، دو گرايش نظری در سطح بين المللی پديد آمدند. جناح اکثريت که خواهان تداوم دفاع از شوروی در مقابل امپرياليزم بوده و جناح اقليت که شوروی را نه سرمايه داری و نه کارگری ارزيابی کرده و لزوم دفاع از آن را ضروری نمی دانست. تروتسکی در دفاع از موضع نخست مطالبی نگاشت. اما، با وصف بحث های درونی متعدد و ايجاد محيطی دمکراتيک برای اشاعه نظريات اقليت (حتی انعکاس آن به شکل علنی)، در کنفرانس سراسری 5 تا 9 آوريل 1940 حزب کارگران سوسياليست آمريکا، يعنی اقليت؛ از بين الملل چهارم انشعاب کرد. يکی از مهمترين مطالب تروتسکی در آن دوره، تحت عنوان "اخلاق گرايان خرده بورژوا و حزب پرولتری در 23 آوريل 1940، دو هفته پس از کنفرانس، انتشار يافت و به اعضای بين الملل ارائه داده شد.

در اين جزوه، تروتسکی به رد نظريات انحرافی جناح اقليت پرداخته و ماهيت خرده بورژوايی آنها را نشان داد. اين نخستين انشعاب در بين الملل چهارم در زمان حيات تروتسکی بود.

اعلام جنگ دوم جهانی و احتمال درگير شدن شوروی در جنگ، استالين و سازمان مخوف امنيتی وی مصمم کرد که هر صدای مخالف رژيم را در نطفه خفه سازد. بديهی است که يکی از مخالفان متشکل شوروی در سطح جهانی بين الملل چهارم بود. و در مرکز بين الملل چهارم لئون تروتسکی، يکی از رهبران اصلی انقلاب اکتبر 1917 روسيه قرار داشت. اعتبار بين المللی تروتسکی چنان بود که تا به قتل رساندن وی، دستگاه استالينيستی آرامش خاطر حاصل نمی کرد. تبليغات دروغين نظير اينکه تروتسکيزم جاسوس امپرياليزم و فاشيزم است نيز کارآيی خود را از دست داده بود. تنها راه حل نابودی فيزيکی تروتسکيست ها و به ويژه شخص تروتسکی بود.

در ماه مه 1940 محل مسکونی تروتسکی در کويوآکان در حومه پايتخت مکزيک، مورد تهاجم 20 فرد مسلح قرار گرفت. پليس مکزيک کشف کرد که آنها از اعضای حزب کمونيست مکزيک (وابسته به شوروی) بودند. اين تهاجم ناموفق تروتسکی را متقاعد کرد و به زودی توسط پليس مخفی استالين به قتل خواهد رسيد. او در8 ژوئن 1940 در مقاله ئی تحت عنوان استالين خواهان به قتل رساندن من است نوشت: "سوء قصد ناموفقی که با دقت برنامه ريزی شده بود، ضربه مهلکی است بر استالين... او بايد قدرت خود را به نمايش گذارد. تکرار چنين شوء قصدی اجتناب ناپذير خواهد بود... زندگی من از اين پس يک حالت استثنايی خواهد داشت و نه يک روال عادی".

نهايتاً در 20 اوت 1940 لئون تروتسکی در اطاق کارش، توسط يکی از اعضای پليس مخفی استالين، که خود را به عنوان يکی از طرفداران وی جا زده بود، با وارد آوردن ضربه ئی توسط يک تبر بر فرق سرش، به سختی مجروح شد. او روز پس از اين واقعه، 21 اوت 1940 در ساعت 25/7 بعدازظهر، در بيمارستان جان باخت. در اين هنگام او 60 ساله بود.

عدم حضور سياسی او، کمبود سياسی عميقی در بين الملل چهارم بوجود آورد.

 

***************

 

وصيت نامه تروتسکی

"من، طی چهل و سه سال زندگی گذشته در آگاهی، همچنان يک انقلابی باقی مانده ام. چهل و دو سال از اين مدت را من در لوای پرچم مارکسيزم جنگيده ام. اگر قرار بود که اين دوران را ديگر باره از سرگيرم البته که از اين يا آن اشتباه پرهيز می کردم اما مسير زندگی ام همان می بود که بوده است. من به عنوان يک پرولتاريای انقلابی، يک مارکسيست، يک ماترياليست ديالکتيک، و در نتيجه به عنوان يک بيخدای تغيير ناپذير از اين جهان خواهم رفت. اعتقاد من به آينده ی کمونيستی انسانيت نه تنها سُست نشده که امروز راسخ تر از هميشه و پابرجاتر از اعتقادات روزهای جوانی من است."

"هم اکنون ناتاشا به سوی پنجره که بسوی حياط گشوده می شود آمده و آن را بازتر کرده است تا هوای تازه آزادانه تر در اطاقم بگردد. من رديف های سبز درخشان علف را در زير ديوار، و آسمان آبی صاف را در بالای آن، و آفتاب را گسترده در همه جا می بينم. زندگی زيباست. بگذاريد نسل های آينده آن را از ناپاکی، ستم و تجاوز پاک کنند و از آن به تمامی لذت برند".

ل. تروتسکی

کويوآکان- 27 فوريه 1940

 

بازتاب جنگ دوم جهانی در سياست های بين الملل چهارم

 

اشغال اروپا توسط ارتش هيتلر تأثير بسيار مخربی در درون جنبش کارگری و به ويژه سازمان بين المللی جوانی مانند بين الملل چهارم گذاشت. روابط تشکيلاتی ما بين بخش های مختلف از هم گسست و برای مدتی بين الملل چهارم به مثابه يک سازمان جهانی عمل نکرد. اما با وصف اين، اکثر بخش های بين المللی به حيات خود ادامه داده و مواضعشان کم و بيش يکسان و براساس مواضع بين الملل چهارم باقی ماندند.

در اين وضعيت رهبری بين الملل خود را به امريکا منتقل کرد تا در محيطی به دور از اختناق و جنگ به فعاليت های خود ادامه دهد. اشغال فرانسه توسط هيتلر منجر به يک ارزيابی نوين از سوی بين الملل چهارم گشت. بيانيه بين الملل در نوامبر 1940 نگاشته شد که در آن از ناتوانی ناتزيزم در وحدت بخشی به اروپا و مقاومت توده های مردم اروپا در مقابل فاشيزم، سخن به ميان آورده شده بود:

"هيتلر اروپا را به يک اردوگاه عظيم ملت ها تبديل کرده است... اما تاريخ تضمين کرده که هرگز ستم ملی بدون مبارزه ملی صورت نمی پذيرد.

اما، اشغال فرانسه توسط هيتلر، اعتقادات ناسيوناليستی را در ميان توده های مردم افزايش داد. در نتيجه انحراف هايی در بخش های بين الملل در فرانسه به وجود آورد. دو گروه تروتسکيستی POI و SSI (طرفدار بين الملل چهارم) هر يک به انحراف هايی دچار شدند. اولی مواضع انترناسيوناليستی را به مواضع ناسيوناليستی (سوسيال- پاتريوتيزم) تقليل داده و دومی مقاومت توده ها را نيز تحت لوای مبارزه با ناسيوناليزم مردود اعلام می کرد. در باره وضعيت آن دوره و مواضع انحرافی اين دو گروه رهبری بين الملل چهارم در سندی تحت عنوان بر نهادهائی در باره ی موقعيت جنبش کارگری و چشم اندازهای رشد بين الملل چهارم چنين نگاشت:

جنبش بين الملل چهارم در جريان جنگ حاضر بيش از هر زمان ديگر دشوارترين و تعيين کننده ترين آزمايش ها را از سر واگذارنده است. بر پايه اصول انترناسيوناليستی می بايست از يک جانب در برابر خطر سرايت بيماری همه جاگير ناسيوناليزم و ميهن پرستی که در ابتدای امر بر توده ها غلبه يافته بود، و از جانب ديگر در مقابل ترور بورژوازی، از خود دفاع کرد.

تحت فشار شرايط حاصل از شکست امپرياليزم فرانسه درون کشور فرانسه و در جاهای ديگر، شاهد انحطاط خاصی در سلوک انترناسيوناليستی بعضی از بخش ها و پيش از همه در بخش فرانسه بوده ايم که غالباً از طريق سياست روزمره ی خود منعکس کننده ی تأثيرات ناسيوناليستی توده های خرده بورژوا، که از شکست اربابان امپرياليست خود شديداً ناراحت گشته اند، در درون اين سازمان بود.

موضع بخش فرانسه در مورد مسأله ملی يعنی نظريه های منتشره از جانب دبيرخانه ی بين الملل چهارم در اروپا که در اين زمان منحصراً بدست رفقای فرانسوی اداره می شد، مظهر يک انحراف سوسيالی- پاتريوتيک است که می بايد يکباره برای هميشه بصورت علنی محکوم و رد گردد، زيرا اين موضع با برنامه و ايدئولوژی کلی بين الملل چهارم مغايرت دارد...

بين الملل چهارم بايد همچنين با حداکثر نيروی خود انحراف فرقه گرايانه چپ را آنگونه که فی المثل از طريق مشی سياسی SSI در فرانسه نمود يافته است، محکوم نمايد. اين گرايش دوم در مورد مسأله ی ملی به بهانه ی حفظ اصول و مبانی مارکسيزم- لنينيزم سرسختانه از تمايز ميان ناسيوناليزم بورژوايی و جنبش مقاومت توده ای خودداری کرد."

در نتيجه، دبيرخانه بين الملل چهارم با انحراف های موجود مقابله کرد و مشی صحيح انقلابی را ارائه داد.

در بخش آلمان نيز نظريات انحرافی ای در مورد فاشيزم ارائه داده شد. سندی تحت عنوان سه تز (1941) نوشته شد که در آن فاشيزم را يک دوره نوين تاريخی ارزيابی کرده و ظهور آن را مترادف با يک عقب گرد به دوره جنگ های آزاديبخش ملی و انقلابات دمکراتيک از نوع انقلاب سال 1848 تنزل داده بود. رهبری بين الملل با اين انحراف نيز برخورد کرد.

 

کنگره دوم جهانی بين الملل

در بهار 1946، به محض تثبيت مناسبات بين المللی، دبيرخانه ی بين الملل در آمريکا و اروپا متفقاً يک کنفرانس بين المللی سازمان دادند. اين کنفرانس مقدمات تشکيل کنگره دوم جهانی در سال 1948 را تدارک ديد. در اين کنفرانس نيز يکی از بحث های اصلی بر محور دفاع يا عدم دفاع از شوروی دور می زد. مشی نوينی بر اساس موقعيت جديد جهانی تدوين گشت و بيشتر بخش های بين الملل از گروه های کوچک تبليغاتی به حزب های وابسته به مبارزات توده ای مبدل گشتند.

کنگره دوم جهانی در مه 1948، نمايندگان 22 سازمان از 19 کشور مختلف را به دور هم گرد آورد. در کنگره اسناد مختلفی مبنی بر وضعيت سياسی جهانی 3 سال پس از جنگ دوم جهانی و موقعيت جنبش کارگری مورد بررسی قرار گرفت. اما، مهم ترين بحث پيرامون سندی تحت عنوان اتحاد جماهير شوروی و استالينيزم نوشته ارنست مندل، صورت گرفت. جهت گيری اشغالگرايانه شوروی، پس از پيروزی بر فاشيزم، عليه چند کشور اروپايی، مجدداً بحث پيرامون دفاع يا عدم دفاع از شوروی را باز کرد. سند مندل بر موضع گيری تروتسکی مبنی بر ارزيابی شوروی به مثابه يک دولت کارگری منحط تاييد کرد. اما در عين حال انحطاط مضاعف استالينيزم و نقش بورکراسی را نيز تاکيد کرده و به ضرورت براندازی بورکراسی توسط طبقه کارگر اشاره کرد. در پايان سند به اين نتيجه رسيد که ساختار بورژوايی دولت در کشورهای اشغال شده (اروپايی شرقی) دست نخورده باقی مانده است. همچنين در سند مذکور به ماهيت رفرميستی حزب های کمونيست وابسته به شوروی اشاره شده بود. در اين سند پاسخ هايی نيز در رد ساير نظريات رايج در مورد ماهيت طبقاتی دولت شوروی مبنی بر سرمايه داری دولتی و يا کلکتيويزم بورکراتيک، داده شد.

کنگره دوم، بحث ها پيرامون ماهيت طبقاتی دولت شوروی در بين الملل چهارم را خاتمه داد. اما از آن پس مباحثاتی نوينی در مورد تعريف شوروی به مثابه دولت کارگری منحط صورت پذيرفت که منجر به انشعاباتی نيز گشت.

 

 

از کنگره دوم تا انشعاب

وضعيت عينی جهان

نخست به چکيده ی وقايع مهم در صحنه ی سياسی جهانی که تأثيرات خود را بر تحولات بعدی بين الملل چهارم گذارد، می پردازيم.

پس از جنگ دوم جهانی، در سال 1947 دوره ی جنگ سرد آغاز گشت. مسابقه تسليحاتی بين امريکا و شوروی به اوج خود رسيد. دخالت شوروی در کشورهای اروپای شرقی نشان داد که تمام کوشش در راه ايجاد يک قطب نظامی عليه غرب در راستای فشارگذاری ديپلماتيک بود. دولت شوروی، جوامع اروپای شرقی را از يک نظام سرمايه داری به يک نظام منحط بورکراتيک متکی بر خود تبديل ساخت. در واقع شوروی کوشش کرد اين کشور را به اقمار خود برای معامله با امپرياليزم تبديل کند (و چنين کرد).

در ژوئن 1948، نخستين بحران در درون بلوک سوسياليستی ظاهر گشت. حزب کمونيست يوگسلاوی به اتهامات بی اساس هميشگی استالينيستی مانند فاشيزم، جاسوس امپرياليزم و غيره از دفتر اطلاعاتی بلوک سوسياليستی اخراج گشت. اين نخستين قَرک در اين بلوک بود. به ويژه آنکه رهبری يوگسلاوی بر خلاف توصيههای کرملين، مبارزه مسلحانه در راستای برقراری يک دولت ضد سرمايه داری به پيش برده بود.

استالين در اين دوره برای جلوگيری از تکرار تجربه يوگسلاوی، اختناق را در بلوک شرق افزايش داده و هرگونه مخالفت را در نطفه خفه ساخت.

دومين گُسست بلوک، در چين رُخ داد. در اکتبر 1949 انقلاب چين، بار ديگر برخلاف اخطارهای استالين به رهبری حزب کمونيست در راستای ايجاد تفاهم آن حزب با چانگ کای- چک، به پيروزی رسيد. رژيم ضد انقلابی کومين تانگ که به عنوان متحد دولت شوروی شناخته شده بود، شکست خورده و به جزيره فرمز پناه جست و از آن پس، با کمک نظامی آمريکا به حيات خود ادامه داد.

انقلاب پيروزمند چين، تناسب قوا در سطح جهانی را به نفع کارگران و زحمتکشان جهان تغيير داد. آغاز جنگ کُره در سال 1950، تداوم انقلاب ويتنام، مبارزات ضداستعماری در آمريکای لاتين و نهايتاً پيروزی انقلاب کوبا در سال 1959 و سپس انقلاب های آفريقا همه از نتايج اين تغيير قوا در سطح جهانی بودند.

امپرياليزم در سطح جهانی دست به عقب نشينی های گسترده زد. عقب نشينی به مفهوم سياست نوين استعمار نو خود را ترجمه کرده و استقلال صوری به برخی از کشورها اعطا شد. رهبری بورژوازی بومی مانند پرونيزم، ناصريزم، سوکارنيزم و غيره پديده های نوينی از سياست های امپرياليزم را نشان می دادند.

اين وضعيت به ويژه پس از مرگ استالين در سال 1953 به روند استالين زدائی کمک رساند. وقايع برلين شرقی در ژوئن 1953، بيستمين کنگره حزب کمونيست شوروی و نطق خروشچف، و وقايع لهستان و مجارستان در سال 1956، کشمکش چين و شوروی و ماجرای چکسلواکی همه بازتاب کننده ی استالين زدائی در اين دوره بود.

اين وقايع جهانی، تأثيراتی نيز بر پيکر جنبش تروتسکيستی گذاشت.

 

بحران های جنبش تروتسکيستی

بحران درونی جنبش تروتسکيستی را بايد در محتوای زمينه بالا ارزيابی کرد.

وقايع نامساعد جهانی و حملات تبليغاتی و فيزيکی دولت های مسکو، اروپای شرقی و همچنين احزاب برادر، بر پيکر جنبش تروتسکيستی در سطح جهانی (مانند شايعات و اتهامات بی اساس عليه آنها و برخوردهای فيزيکی در کارخانه ها و محل های فعاليت سياسی) اين جنبش را با بحران مواجه کرد. بحران جنبش تروتسکيستی به دو علل عينی و ذهنی ظاهر گشتند.

از ديدگاه عينی فشارهای جامعه سرمايه داری در آن دوره بسياری از سازمان های کارگری را زير فشار قرار داده و اين شامل سازمان های تروتسکيستی نيز می شد. بحث و تحليل های مشخص از تغييرات و تحولات سياسی، اختلاف نظرها را برانگيخت و اختلافات منجر به انشعابات و بحران درونی گشتند. گرايش های اپورتونيستی برای رها سازی خود از فشارهای اجتماعی، بروز کردند.

از لحاظ ذهنی به علت کوچک بودن سازمان های تروتسکيستی، به تدريج روش رشد سريع جايگزين کار ريشه ای همراه با پيشروی کارگری، گشت. اغلب سازمان های تروتسکيستی به جای کار صبورانه در ميان کارگران در وضعيت نامساعد جهانی، به جهت گيری ميان جوانان، دانشجويان پرداختند. جلب نيروهای تحت ستم خرده بورژوا در جوامع سرمايه داری به مراتب ساده تر از کار صبورانه در ميان کارگران پيشرو بود.

تشکيل سازمان های غيرکارگری، وضعيت تشکيلاتی سازمان های تروتسکيستی را بيش از حد، نامتعادل کرده و در دوران بروز اختلافات سياسی، انشعابات و اختلاف ها را شديدتر از آنچه بود، جلوه می داد.

با چنين زمينه مادی و ذهنی، کنگره سوم جهانی بين الملل چهارم در سال 1951 تشکيل شد.

 

م. رازی

Razi@kargar.org

 

برای مطالعه ادامه تاریخچه بین الملل چهارم رجوع شود به کتاب پیر فرانک (نشر کارگری سوسیالیستی)

 

زيرنويس ها:

[1] - البته اين نخستين باری نبود که ايده تشکيل يک سازمان بين المللی طرح می گشت. بين سال های 1847 تا 1852 مارکس و انگلس از بنيان گذاران و سازمانده های اصلی اتحاديه کمونيست ها، نطفه ی اوليه يک سازمان بين المللی در سال 1847، بودند.

2- همبستگی و هم آهنگی بين کارگران فرانسوی و بريتانيايی برای حفاظت از منافع خود در مقابل واردات کارگران ارزان از بلژيک، ايتاليا و آلمان، يکی از علل اصلی تشکيل اين سازمان بود. در واقع اين سازمان به مفهوم اخص کلمه يک تشکيلات اتحاديه ی کارگری بود.

3- سازمان اتئلاف دمکراسی سوسياليستی بين المللی به رهبری باکونين در سال 1868 در خواست پيوستن به بين الملل اول را کرد. با وجود اختلاف برنامه ئی بين دو تشکيلات، بين الملل در سال 1869، آن سازمان را پذيرفت. بين الملل اعلام کرد: "بگذاريد هر بخش بطور آزادانه برنامه تئوريک خود را شکل دهد" (اسناد بين الملل اول، جلد 3، ص ص 7- 273، 11- 310).

4- رجوع شود به مقاله نوآوری يا اصلاح گرايی؟، م. رازی، ديدگاه سوسياليزم انقلابی، شماره 2، فوريه 1995.

5- تعجب آور نيست که لنين، رهبران حزب سوسيال دمکرات آلمان، به ويژه کائوتسکی، را متهم به ارتداد کرد. اينها تا چند ماه قبل از آغاز جنگ در کنفرانس های بين الملل دوم مواضعی خلاف آن را به تصويب رسانده بودند.

6- رجوع شود به برنامه انتقالی لئون تروتسکی، و کارگر سوسياليست شماره 30 مهر 1374.

7- مجموعه مقالات تروتسکی در اين دوره در کتابی تحت عنوان در دفاع از مارکسيزم منتشر گشت.

 

 

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM IWSN, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazarri@yahoo.com

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

 

تاريخ و ادبيات مارکسيستی