اتحاد عمل کارگری

پیش شرط مبارزات ضد سرمایه داری

 

درس اساسی از مبارزات شرکت واحد

دست گیری و آزاد سازی منصور اسانلو چند درس مهم برای جنبش کارگری در بر داشت :

درس اول (و مهم ترین درس) این بود که این واقعه بار دیگر به وضوح نشان داد که ما در درون جنبش کارگری نیازمند یک اتحاد سراسری هستیم. فرقه گرائی، افتراق و خود محوربینی در درون فعالان شناخته شده کارگران پیشرو که ظاهراً کمیته هایی کارگری رهبری می کنند؛ منجر به باقی ماندن هشت ماهه غیر موجه منصور اسانلو در زندان اوین شد. به عنوان مثال، چنان چه کارگران ایران در دفاع از منصور اسانلو تنها یک ساعت اعتصاب عمومی سازمان می دادند، احتمالاً او حتی یک ساعت نیز در زندان باقی نمی ماند. بدیهی است که پیش شرط این اقدامات تدارک قبلی یک اتحاد عملی سراسری که چند سال است بحث های آن طرح گشته، و از سوی برخی از پیشروان کارگری نادیده گرفته شده، می توانست باشد.

شاید برخی استدلال کنند که "از آنجا که دولت سرمایه داری با روش خشن و سرکوبگرانه هر مخالفی را دست گیر می کند؛ در نتیجه اعتراضات کارگران بیهوده است و به جایی نمی رسد". آنان ادامه می دهند: "نه تنها این کارها بیهوده است که بی جهت کارگران را در معرض خطر قرار داده و منجر به دست گیری ما بقی می گردد". و یا این که: "بهتر است اقدامات آرام و بی سروصدا انجام گیرد و دم به تله داده نشود!"

این گونه استدلال ها از اساس اشتباه هستند. اول، تمام تجارب کارگری و مقاومت های کارگری در 200 سال پیش در وضعیت مشابه این گونه استدلال ها را مردود اعلام می کند. این تجارب غنی نشان داده است اگر در درون کارگران محافظه کاری غالب شود، بهای سنگین تری کارگران در مجموع پرداخت خواهند کرد. دوم، خانه نشینی و محافظه کارگری را تبلیغ می کند. این روش همخوانی با روحیه کارگران مبارز ضد سرمایه داری ندارد. سوم، برنامه ریزی درازمدت و سراسری توده ای را جایگزین محفل گرایی و باند بازی می کند و این روش از کار همسویی با گرایش به اتحاد کارگری ندارد.

سیاست های محافظه کارانه به ویژه در درون کارگران قدیمی ناشی از عدم اعتماد به نفس دردرون خود آن هاست. کافی است تنها به مبارزات و مقاومت اخیر کارگران جوان ایران خودرو دیزل نظر افکنده شود که چگونه در وضعیت بسیار نامساعد در مقابل اجحافات مدیریت ایستادگی کردند.[1]

البته جای خوشحالی است که برخی از محافل کارگری (مانند کمیته پیگیری) مطالبه اتحاد عمل را اخیراًً مطرح کرده اند[2]. به این پیشنهاد باید خیرمقدم گفت! زیرا بسیاری از کارگران احساس این اتحاد عمل را داشته و به اعتقاد من یکی از درسهای بزرگ و ارزنده ای که می شود از واقعه اسانلو گرفت این است، که ما کوشش کنیم وسیعاً بر سر یک سلسله مطالباتی که مورد توافق همه می باشد، بعنوان مثال آزادی زندانیان سیاسی، حق تشکل مستقل کارگری، حق اعتصاب، حقوق دموکراتیک برای کارگران، وسیع ترین اتحاد عمل سراسری را ایجاد کنیم و در این راستا از تجارب کشورهای دیگر مانند آمریکای لاتین[3] هم بیاموزیم و به کشور خودمان منتقل نمائیم.

درس دوم این است که با وجود این که گرایش هائی در داخل ایران علنی کار می کنند، از جمله کارگران شرکت واحد، و دلیلی هم وجود ندارد که مخفی باشند، اما تجربه نشان داد که در شرایط ما در ایران، رهبران عملی کارگران باید به شکلی مخفی عمل کنند. دلیلی ندارد که رهبران اصلی به عنوان سخن گویان اصلی در معرض دست گیری قرار بگیرند و کل پروسه ی سازمان دهی مختل گردد. در مورد شرکت واحد دقیقاً این اتفاق افتاد. یعنی که چند نفر از رهبران اصلی شرکت واحد که سخن گویان و سازمان دهندگان اصلی آن نیز بودند دست گیر شدند و کم و بیش کارها اصلی خوابید (البته عده ای اعتراضاتی کردند ولی سازمان دهی پس از یکی دو اعتصاب متوقف شد)، در صورتی که می توانست به اعتصابات درازمدت و بیشتر منجر شود (اگر رهبران در زندان نبودند).

این یکی از درس هائی است که می شود از این مبارزه گرفت که باید تلفیقی از کار مخفی و علنی را در شرایط کنونی به کار برد. مخفی از نظر رهبری، که ضرورتی ندارد در معرض خطر دست گیری قرار بگیرد، و علنی از نظر کار توده ی کارگران درگیر در مبارزه. متأسفانه این وضعیتی است که در ایران وجود دارد و ما باید خودمان را با این وضعیت منطبق کنیم.

درس سوم هم حمایت های بین المللی است. کارگران ایران هم به هرحال بخشی از کارگران جهان هستند. بخشی از کارگران جهان که امروز در حال مبارزات ضدسرمایه داری اند، هستند. ما باید مسئله ی ایجاد همبستگی بین المللی را در سطح ایران بسیار جدی بگیریم و صرفاً به امضا گرفتن از چند سازمان بین المللی اکتفا نکنیم ( البته این کارها را هم باید انجام گیرند). به عنوان مثال ارتباط مستقیم با کارگران کشورهای آمریکای لاتین ایجاد کنیم، با کارگران کشورهای مجاور خودمان ارتباط ایجاد نمائیم، این ارتباطات پایه ای کارگری، منجر به این خواهد شد که برای مثال زمانی که اسانلو را دست گیر می نمایند هزاران نفر در سطح جهان اعتراض کنند. این فشارهائی است که به دولت سرمایه داری ایران می تواند وارد شود و عقب نشینی آن را تضمین کند.

 

ضرورت عینی اتحاد عمل کارگری

عدم سازمان یابی طبقه کارگر به بحران مرکزی کنونی جنبش کارگری مبدل شده است. بدیهی است که چنانچه گرایش های رادیکال و ضد سرمایه داری جنبش کارگری در یافتن راه حل این بحران گام های مؤثر و سریع برندارند؛ بحران توسط دولت سرمایه داری و متحدان بین المللی اش به صورت دیگری (به نفع سرمایه داری) یا گرایشات مماشات جو حل می گردد؛ یعنی به صورت ایجاد تشکل کارگری وابسته به دولت سرمایه داری و تحمیق توده های کارگری برای یک دوره طولانی؛ این بار با نام دمکراسی و آزادی و با حمایت سازمان های بین المللی وابسته به امپریالیزم.

بنابر این گرایش های رادیکال و ضد سرمایه داری جنبش کارگری بایستی گام هایی در راستای حل این بحران بردارند. اما ؛ برای برداشتن نخستین گام یک پیش شرط وجود دارد. این پیش شرط اعتقاد داشتن به دموکراسی کارگری است. این پیش شرط به مفهوم به رسمیت شناختن حق گرایش است. یعنی گرایش های رادیکال جنبش کارگری باید بپذیرند که در درون جنبش کارگری اختلاف نظر و تنوع عقاید و گرایشات تشکیلاتی و سیاسی متنوعی وجود دارد (عقاید و تشکلات کمونیستی و سوسیالیستی؛ آنارشیستی؛ سندیکالیستی، آنارکوسندیکالیستی؛ رفرمیستی؛ مذهبی و غیره). برای برداشتن گام نخست باید بتوان تمامی کارگران را صرف نظر از اعتقادات سیاسی و تشکیلاتی آن ها؛ در درون یک ساختار تشکیلاتی دموکراتیک متشکل کرد. این ساختار دموکراتیک یک نهاد حزبی و یا تشکل مستقل ضد سرمایه داری کارگری نیست؛ بلکه یک اتحاد عمل کارگری است. تنها افراد و نهادهایی از درون این اتحاد عمل کارگری کنار گذاشته می شوند که مستقیماً در خدمت دولت سرمایه داری قرار گرفته باشند. مابقی گرایشات نظری نباید حذف گردند.

یکی از عوامل بازدارنده عمده امروزی بر سر راه سازمان یابی کارگران عدم آمادگی خود پیشروی کارگری برای متشکل کردن کارگران است. حذف گرایی و انحصارگرایی در درون کارگران پیشرو بسیار رواج دارد و به یک امر عادی و قبول شده مبدل گشته است. هیچ گرایشی چشم دیدن مخالفان خود را نداشته و به محض بروز کوچک ترین اختلاف نظری؛ به جای تحمل نظریات مخالف و در عین حال حفظ اتحاد عمل علیه دولت سرمایه داری، در ابتدا اتهام زنی ها آغاز می شود و سپس مسئله به حذف گرایی و نهایتاً دشمن ورزی علیه یکدیگر خاتمه می یابد. به جای تقویت اتحاد عمل کارگری با احترام متقابل به عقاید یکدیگر؛ اقدامات کارگری با عمده کردن اختلافات سیاسی، به افتراق مبدل می گردد. به جای تدارک اقدامات اثباتی ضد دولت سرمایه داری در اتحاد با یکدیگر و در کنار یکدیگر؛ فعالیت ها از روی چشم و هم چشمی و در مقابل یکدیگر سازمان می یابند. این روش از کار یک انحراف عمیقی در درون جنبش کارگری است که باید هرچه سریع تر اصلاح گردد، وگرنه عوارض مخرب و جبران ناپذیری را به دنبال خواهد داشت.

ریشه این انحراف البته در ماهیت غیردمکراتیک دولت سرمایه داری است که طی دو دهه پیش کوچک ترین اعتراضات کارگران را با روش های خشونت آمیز و ارعاب گرایانه پاسخ داده است. در دوره پیش تحت فشارهای سرکوب و ارعاب، کارگران پیشرو تجربه دموکراسی کارگری را نداشته و اکنون با تحولات نوین؛ قادر به همزیستی با هم در مقابل یک دشمن واحد نیستند. چنان چه در دوره پیش روش های خذف گرایانه و فرقه گرایانه کارگران پیشرو به صورت علنی و قابل لمس نمایان نمی شد، امروز با تحولات نوین در درون جنبش کارگری این برخوردها مانند یک غده چرکین به چشم می خورد. کارگران جوان و پیشتاز انقلابی باید با این انحراف مقابله کرده و سنت های نوین و دموکراتیک را برقرار کنند. کارگران پیشرو امروز به دو دسته تقسیم می گردند. کارگران پیشرو سنتی که در دروه پیش نقش تعیین کننده ای در تداوم فعالیت های کارگری ایفا کرده و به مثابه رهبران عملی توسط سایر کارگران شناخته شده اند؛ و کارگران پیشتاز و جوانان کارگر که گرچه از تجربه دسته اول برخوردار نبوده اما در صحنه سیاسی حاضر و فعال هستند. بدیهی است که باید به نقش پیشین کارگران پیشرو سنتی ارج نهاد. آن ها در دوران بسیار مشقت بار و دشواری توانستند تداوم مبارزات کارگری را با ایثارگری و از خودگذشتگی حفظ کنند. اما با باز شدن افق ها سیاسی و گشایش های نوین؛ کارگران پیشرو سنتی همسویی را با وضعیت کنونی نمی توانند با گام های ضروری تطابق دهند. آن ها درها را برروی خود، از ترس از دست دادن موقعیت پیشین شان، محکم بسته اند و کارگران جوان را به درون خود راه نمی دهند. در نتیجه ناخواسته از مسببین اصلی افتراق و چند دستگی شده اند. عده ای را به علت روشن فکر بودن حذف می کنند، و برخی را به علت اعتقادشان به ساختن حزب کنار می گذارند. عده ای را به عنوان عقاید سندیکالیستی محکوم می کنند و برخی را به علت وابستگی به به سازمان خاص طرد می کنند. به جای تمرکز بر تقویت بزرگ ترین جبهه ضدسرمایه داری، آن ها انرژی خود را بر تفتیش عقاید و مرزبندی های کاذب نهاده اند. این وضعیت اسفناکی است. به اعتقاد من در وضعیت کنونی یکی از موانع اصلی در مقابل حرکت کارگری، برخوردهای غیردموکراتیک است که توسط برخی از کارگران پیشروی سنتی مصرانه اعمال می گردد.

 

چکونگی تشکیل اتحاد عمل ها

برای تدارک ایجاد یک اتحاد عمل سراسری کارگری یک سلسله از اصول اولیه دموکراتیک باید رعایت گردد. یعنی این که در درون این اتحاد عمل تمامی نظریات مختلف و متنوع کارگری (به غیر از نهادهای مرتبط به دولت سرمایه داری) باید بتوانند شرکت کنند. در درون این اتحاد عمل گرایشات مختلف متحدان خود را یافته و ضمن کار مشترک عملی ضد سرمایه داری با سایر گرایشات؛ فعالیت اخص خود را نیز پیش می برند. راه حل اینست که با طرح مطالباتی که از آگاهی کنونی کارگران آغاز می شود؛ آن ها را در مبارزه روزمره شان رهنمود داد؛ تا نهایتاً کارگران به ماهیت نهادهای دولتی و امپریالیستی پی برده و خود را برای ایجاد تشکل مستقل خود آماده کنند. بدیهی است که طرح شعارهایی عمومی رادیکال در برنامه جنبش کارگری باید قرار گیرد؛ اما نمی تواند در هر لحظه و در هر موقعیت در مقابل مطالبات مشخص روزمره کارگران قرار داده شود و اتحاد عمل را متوقف کرد. این گونه برخوردها نشان گر رادیکالیسم نیست بلکه نمایانگر فرقه گرایی ناب است. این روش از کار نه تنها کارگران را به جهت درست سوق نمی دهد؛ که آن ها را به طرف دولت سرمایه داری هُل خواهد داد. زیرا آن ها شعارهایی غیرقابل لمس بوده و درک آن برای طیف وسیعی از کارگران به آسانی رخ نمی دهد. گرایش های رادیکال کارگری نمی توانند شعارهای خود را بر طبقه تحمیل کنند؛ درست برعکس باید حلقه های رابط بین آگاهی فعلی و هدف نهایی را با درایت و پختگی پیدا کنند. درغیر این صورت خود از جنبش کارگری منزوی شده و به گوشه ای پرتاب خواهند شد.

 

تاریخچه جبهه ایجاد واحد کارگری

مسأله وحدت نيروهای مختلف درگير مبارزه ی مشترک عملی از مهم ترين مسائل تاکتيکی کمونيست ها در قرن حاضر بوده است. ضرورت وحدت از نياز عينی پيشرفت مبارزه طبقاتی ناشی می شود، در عين حال اين که اين وحدت در چه شکلی به مؤثرترين وجه اين پيشرفت را تسهيل می کند و در چه صورت می تواند نتيجه معکوس به بار آورده، به کجروی و شکست مبارزه بينجامد بخشی از غنی ترين بحث ها و دست آوردهای جنبش انقلابی پرولتری بوده است.

سابقه ی تاريخی اين مسأله به دوره ای بر می گردد به رشد رفرميزم در جنبش کارگری در کشورهای امپرياليستی و انحطاط اکثريت احزاب بين الملل دوم و خيانت آشکارا اين احزاب به منافع طبقه کارگر در جنگ جهانی اول. هم چنین زمانی که انشعاب انقلابيون از رفرميست ها و بنيان گذاری احزاب نوين انقلابی کارگری اجتناب ناپذير و ضروری شد.

تا قبل از اين تاريخ احزاب سوسيال دمکرات از هژمونی تقريباً مطلق بر کل جنبش سازمان يافته ی کارگری، چه در اتحاديه های کارگری و چه در سطح سازمان سياسی طبقه، برخوردار بودند و بدين ترتيب مسأله وحدت سازمان های مختلف کارگری در مبارزه ی مشترک مطرح نبود. به همين لحاظ هم می بينيم که فقط با بنيان گذاری بين الملل سوم و شروع به ساختن احزاب کمونيست بود که برای نخستين بار بحث سيستماتيک اين مسأله شروع شد. حتی در دوره ی اوليه ساختن احزاب جديد نيز اين مسأله هنوز مطرح نبود. چه، در اين دوره احزاب کمونيست هنوز گروه های کوچک تبليغاتی، بدون پايه ی وسيع توده ای، بودند و مهم ترين وظيفه آن ها در اين دوره ی ابتدائی روشن کردن برنامه ای و تربيت سياسی کادرهای خود در مبارزه عليه رفرميزم و انقطاع کامل و روشن از سوسيال دمکراسی منحط شده؛ و شروع به کسب پايه توده ای بود. فقط پس از گذشتن از اين دوره ی اوليه بود که مسأله وحدت احزاب کمونيست با احزاب سوسيال دمکرات به شکلی عملی و واقعی مطرح شد.

واقعيت اين بود که بخش اعظمی از کارگران سازمان يافته هنوز از سوسيال دمکراسی پيروی می کردند. توده ی عظيم کارگران حاضر نبودند، که يک روزه و به پيروی از تبليغات آگاه ترين قشر طبقه فوراً سازمان های سنتی خود را که طی چندين دهه مبارزه ساخته اند رها کرده و به کمونيست ها به پيوندند. اين اقشار وسيع کارگری فقط از تجربه ی مبارزه ی خود به ورشکستگی رفرميزم پی خواهند برد و به پيشگامان کمونيست خواهند پيوست. ولی اتحاد کل طبقه در مبارزه عليه کل بورژوازی نمی تواند موکول به بريدن اين اقشار از سوسيال دمکراسی شود. چه در شرايط "عادی" جامعه ی بورژوائی، يعنی در مبارزات روزمره طبقه کارگر در حفظ دست آوردهای اقتصادی و سياسی و اجتماعی اش؛ و چه به مراتب اولی در شرايط بحران اجتماعی و تشديد مبارزه طبقاتی و تهاجم بورژوازی عليه طبقه کارگر، وحدت طبقه کارگر در مبارزه عليه بورژوازی (که از وحدت عينی منافع کل طبقه در اين مبارزه ناشی است) صرف نظر از انشقاق آن ما بين سازمان های سياسی مختلف لازم می شود.

علاوه بر اين در دوره بحران های اجتماعی، توده هائی که قبلاً سازمان نيافته بودند نيز بيدار شده، درگير مبارزه می شوند و غريزه ی طبقاتی آن ها همگی در جهت وحدت مبارزه شان است. و دقيقاً در چنين دوره هائی است که به روشن ترين وجهی برنامه ی سياسی رفرميزم برای کارگرانی که هنوز گرفتار اوهام رفرميستی اند در کوره ی عمل به آزمايش گذاشته می شود، زيرا که در چنين دوره هائی هر کنش جدی طبقه کارگر حتی اگر نقطه آغاز آن مطالبات جزئی باشد، به سرعت توده ها را به طرح مسائل اساسی انقلاب سوق می دهد و کمونيست ها در بهترين شرايط قرار خواهند داشت تا ورشکستگی رفرميزم و برتری برنامه خود را در عمل نشان دهند. ولی موفقيت کمونيست ها در اين امر مشروط به اتخاذ صحيح تاکتيک های مبارزه است، يعنی درک صحيح از هر دو جنبه تاکتيک جبهه واحد پرولتری: از يک سو اتحاد در عمل مشترک، در مبارزه ی مشترک که نيازهای مبارزه طبقاتی آن را ايجاب می کند، با کليه کارگران سوسيال دمکرات و غيرمتشکل که درگير مبارزه اند؛ و از سوی ديگر حفظ کامل استقلال سياسی و تشکيلاتی خود کمونيست ها و مبارزه سياسی دائمی در درون جبهه واحد عليه رهبران رفرميست طبقه کارگر. در مقابل اين برخورد به مسأله وحدت چه در آن زمان و چه از آن دوره تا به حال دوگونه انحراف وجود داشته است.

يکی سکتاريزم و چپ گرائی کودکانه ای که بريدن توده های وسيع از اوهام رفرميستی شان را پيش شرط اتحاد در عمل قرار می دهد. و ديگر فرصت طلبی راست روانه که در لفافه ی وحدت حاضر به فدا کردن منافع طبقاتی کارگران است و در مقابل پيروی آنان از رهبران سنتی خود تسليم می شود. اين شکل دوم هم به صورت تسليم در مقابل سوسيال دمکراسی و هم به صورت تسليم در مقابل جناحی از بورژوازی می تواند نمايان شود، يعنی در شرايطی که بخشی از بورژوازی اختلافاتی با بخش ديگری از بورژوازی دارد اتحاد بخشی از طبقه کارگر با يک بخش از بورژوازی عليه بخش ديگر را جانشين اتحاد کل طبقه کارگر عليه کل بورژوازی کند (نظراتی که به صورت تبليغ طرفداری از "بلوک چپ" در سال های 22- 1921 در جنبش کارگری فرانسه وجود داشت و به شکل تعميم يافته ترش در سياست "جبهه خلقی" کمينترن در دهه های 1930 و 1940 دوباره ظهور کرد).

همين مسأله وحدت به شکلی ديگر در مبارزات ضدامپرياليستی در کشورهای مستعمره و شبه مستعمره مطرح بوده است. از اوايل قرن بيستم به بعد مبارزات ضدامپرياليستی در اين کشورها به تناوب از دوره های برخاست توده ای گذشته است. به خصوص در سال های اوليه بنيان گذاری بين الملل سوم، احزاب کمونيست در اين کشورها سازمان های جوان و کوچکی بودند که به هيچ وجه بر جنبش توده ای ضدامپرياليستی هژمونی نداشتند، در عين حال در اين دوره از مبارزات ضدامپرياليستی بخش عمده ای از جنبش تحت رهبری های بورژوائی و خرده بورژوائی بود که به خاطر منافع طبقاتی خود درگير مبارزاتی عليه بورژوازی امپرياليستی بودند. کمونيست ها نمی توانستند و نمی بايد به توده هائی که برای نخستين بار به زندگی سياسی قدم می نهند و در ابتدائی ترين شکل درگيری خود تحت رهبری های بورژوائی و خرده بورژوائی ناسيوناليست وارد مبارزه ی ضدامپرياليستی می شوند پشت کنند، و صرفاً آنان را به پيروی از لوای کمونيزم فراخوانند. لازم بود که اين توده ها از تجربه مبارزاتی خود بياموزند که بورژوازی بومی قادر به رهبری اين مبارزات تا به آخر و تحقق آمال آن ها نيست. و چنين آموزشی امکان نمی داشت مگر با شرکت کمونيست ها شانه به شانه ی توده های ناسيوناليست در اين مبارزات و افشای رهبری های بورژوائی و خرده بورژوائی در طی اين مبارزات. با تکيه بر تجربه ی جبهه ی واحد در جنبش کارگری کشورهای امپرياليستی، تزهای چهارمين کنگره ی بين الملل کمونيست درباره ی مسأله ی شرق[4]، تاکتيک جبهه ی واحد ضدامپرياليستی را مطرح می کند. در اين تزها صريحاً تأکيد شده است که جنبش کارگری در کشورهای مستعمره و شبه مستعمره می بايد نخست موضع مستقل انقلابی خود را محکم کند و فقط در آن صورت است که توافق های موقتی با نيروهای بورژوائی درگير مبارزه مجاز و ضروری است. هدف از اين توافق های موقتی بر سر مطالبات مشخص نيز، نظير هدف جبهه واحد پرولتری، درگيری توده های وسيع در مبارزه مشترک، کمک به انکشاف آگاهی طبقاتی توده های زحمتکش و افشای نوسانات سازمان های بورژوا ناسيوناليست بود. به همين دليل مکرراً بر استقلال کامل سياسی و تشکيلاتی احزاب کمونيست تأکيد می شد و نظير جبهه واحد پرولتری اين توافقات موقتی برای مبارزه در راه تحقق مطالبات مشخص و جلب پايه های توده ای نيروهای بورژوائی بود و نه، آن طور که بعدها مفهوم جبهه ضدامپرياليستی استحاله يافت، به منظور اسقرار حکومت های بورژوائی در مرحله ی انقلاب دمکراتيک يعنی اين جبهه ی ضدامپرياليستی وحدت برنامه ای نداشت و علاوه بر آن در رابطه با نيروهای بورژوائی ای مطرح می شد که واقعاً درگير برخی مبارزات و به دليل اين مبارزات هر چند جزئی از هژمونی بر بخشی از جنبش ضدامپرياليستی برخوردار بودند. و نه در رابطه با نيروهای تخيلی "بورژوازی ملی" که وجود و مبارزاتش صرفاً در چارچوب الگوهای ساختگی و غلط واقعيت دارد.

با انحطاط استالينيستی دولت شوروی و بين الملل کمونيست اين دست آورد گران بهای جنبش جهانی کارگری نيز نظير بسيار ديگر از اندوخته های مارکسيزم به اشکال گوناگون تحريف و تخريب شد و در عمل به شکست های متعدد جنبش های کارگری و ضدامپرياليستی منجر شد.

اولين تجربه مهم انقلاب 27- 1925 چين بود که انحلال کامل حزب کمونيست چين در سازمان بورژوائی کومين تانگ شکست عظيم 1927 را به بار آورد. پس از آن در چپ گرائی "دوره سوم" اتحاد با هر نيروی غيرکمونيست راست روی اعلام شد. مبارزات طبقه کارگر عليه فاشيزم در حال رشد پراکنده و بی اثر ماند و با پيروزی هيتلر در ژانويه 1933 بزرگ ترين ضربه ی ضدانقلابی تا آن زمان بر جنبش متشکل کارگری وارد آمد. آن گاه در عکس العمل به اين شکست سياست تشکيل جبهه های خلقی با جناح "دمکراتيک" بورژوازی امپرياليستی مطرح شد. برخلاف جبهه واحد پرولتری، هدف تشکيل اين جبهه ها پيشبرد مبارزه ی طبقاتی تا به سرانجام کسب قدرت پرولتری نبود. هدف "حفظ" بورژوا دمکراسی در مقابل فاشيزم بود. ولی برای "حفظ" بورژوا دمکراسی لازم می بود که جلوی مبارزه ی طبقاتی (که در اين دوران بحران عميق اجتماعی و قطبی شدن شديد جامعه حدت يافته بود) از "حد مشخصی به بعد" گرفته شود، احزاب کمونيست از نفوذشان بر جنبش کارگری استفاده کنند و با جلوگيری از انقلاب اجتماعی بورژوازی "دمکراتيک" را از تسليم به فاشيزم بر حذر دارند.

بدين ترتيب اين جبهه خلقی برخلاف جبهه واحد پرولتری به حفظ وحدت برنامه ای با بورژوازی "دمکراتيک" مقيد شده بود و به جای وحدت کل طبقه کارگر عليه بورژوازی هدف اش وحدت طبقه کارگر با بخشی از بورژوازی بود. در مقابل اين سياست، اپوزيسيون چپ تاکتيک تشکيل "کميته های آکسيون" را پيشنهاد کرد. از طريق تشکيل اين کميته ها کليه اقشار بيدار شده عليه فاشيزم، چه اقشار سازمان يافته در تشکيلات رفرميست و چه اقشار تازه به حرکت در آمده می توانستند در مبارزه مشترک متحد شوند، و حتی اگر افراد يا اقشاری از بورژوازی قصد شرکت در مبارزه عليه فاشيزم را دارند می توانند با شرکت در اين کميته ها واقعاً در کوره ی عمل آزمايش شوند و نه اين که در پشت سر توده ها با توافق با رهبران رفرميست و استالينيست از جنبش توده ای برای منافع خود استفاده کنند. شکست مبارزات ضدفاشيستی، به خصوص در فرانسه و اسپانيا، "ارزش انقلابی" سياست جبهه خلقی را نشان داد. پس از جنگ جهانی دوم نيز پيروی از اين سياست به شکست های موج انقلابی پس از جنگ در اروپا و بسياری از کشورهای مستعمره و شبه مستعمره انجاميد. يک نمونه اش همان شرکت رهبران حزب توده در کابينه قوام و ساير سياست های سازش طبقاتی حزب در اين دوره بود که عملاً سد راه مبارزه به جلو بود و هدف آن جلوگيری و خواباندن مبارزه طبقاتی بود و نه پيشرفت آن.

در دوران پس از جنگ جهانی دوم تا به امروز نه تنها از اهميت مسأله وحدت نيروهای درگير مبارزه ی مشترک و شکل صحيح اين وحدت کاسته نشده، بلکه به علت انکشاف مشخص سياسی جنبش های کارگری و ضدامپرياليستی در اين دوره به شکل حادتری خود را نشان می دهد. با آغاز دوره ی انحطاط و متلاشی شدن استالينيزم، ظهور گرايش های مائوئيستی، بحران و انشعاب اين گرايش ها، و ظهورگرايش های متعدد سانتريست بر انشقاق جنبش کارگری افزوده شده است. در همين دوره، خيانت احزاب کمونيست استالينيستی به جنبش ضدامپرياليستی منجر به رشد و هژمونی نيروهای بورژوا- ناسيوناليستی در بسياری از کشورهای مستعمره و شبه مستعمره شد، ولی به محدوديت اين نيروها در پاسخ به نيازها و آمال توده های زحمتکش منجر به بحران اين سازمان ها و پيدايش گرايش های ناسيوناليست چپ و حتی سانتريست از پايه اين کشورهای امپرياليستی و چپ در کشورهای شبه مستعمره، در اين شرايط انشقاق جنبش های کارگری و ضدامپرياليستی، بار ديگر مسأله وحدت را در اغلب کشورها و مبارزات مطرح کرده است. عدم درک صحيح از اين مسأله می تواند منجر به اشتباهات تاکتيکی ای شود که نه تنها قادر به شکستن هژمونی رهبری های سنتی نباشد بلکه برعکس به منزوی شدن نيروهای انقلابی از جنبش توده ای و فروکش، لااقل موقتی، اين جنبش بينجامد.

شهریور 1385

 

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

آدرس پستی: BM IWSN, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazarri@yahoo.com

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

تاريخ بازنويسی: 1385



[1] - رجوع شود به اطلاعیه های جمعی از کارگران ایران خودرو و کمیته اقدام کارگری (ایران) :

http://eghdam.blogfa.com/post-51.aspx

http://eghdam.blogfa.com/post-50.aspx

[2] - اما باید تذکر داد که روش اعلام این موضوع از طرف کمیته پیگیری هنوز با ایراد است. این دوستان تصور می کنند که تشکیل اتحاد عمل سراسری باید الزاماً از مجرای کمیته پیگیری عبور کند. در صورتی که اتحاد عمل سراسری با انحلال تمام کمیته های موجود و به شکل غیرفرقه باید تحقق یاید. از این رو این دوستان با طرح شعار درست و روش اشتباه، به هدف درست نخواهند رسید.

[3] - رجوع شود به جزوه: انقلاب و ضد انقلاب در آمریکای لاتین (مازیار رازی)

http://www.iwsn.org/aashr/2/razi/latin/htm.htm

  

[4] - رجوع شود به ضمیمه