از انتخابات تا انقلاب

فهرست

مقدمه   

چرا باید انتخابات را تحریم فعال کرد؟  

پس از انتخابات، اکنون چه؟  

مقاومت علیه تقلب بزرگ متکی بر نیروی خود             

نامه ی سرگشاده به میر حسین موسوی  

سخنی کوتاه با کارگران ایران در حاشیه ی وقایع اخیر   

خطاب به کارگران ونزوئلا در مورد حمایت هوگو چاوز   

سکوت بس است! پیش به سوی تدارک انقلاب کارگری   

چشم انداز انقلاب آتی ایران: سبز یا سرخ؟   

چرا اصلاح طلبان از سرنگونی هراسانند؟       

آیا سرنگونی مترادف با قتل عام و خونریزی است؟  

آيا سرنگونی رژیم ضروری است؟    

آيا امروز طبقه ی کارگر آماده سرنگونی رژیم است؟      

 

آدرس اينترنتی کتاب خانه: http://www.nashr.eu

آدرس پستی: BM IWSN, London WC1N 3XX, UK

ايمل: yasharazarri@yahoo.com

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

 

مقدّمه

به بهانۀ مراسم روز قدس، جمعه 27 شهریور 1388، صدها هزار نفر از مردم ایران در شهرهای ایران دست به تظاهرات ضدّ دولتی زدند. در این تظاهرات، در میان شعارهای مردم، شعار دیکتاتور، دیکتاتور، این آخرین پیام است، ملّت سبز ایران آمادۀ قیام است و مرگ بر دیکتاتور طنین انداخته بود. به منظور گشودن بحثی در میان جوانان ایران در مورد مسألۀ سرنگونی رژیم، که امروز در دستور کار جنبش ضدّ دولتی قرار گرفته، مقالات و مصاحبات رفیق مازیار رازی در ماه های پیش را در جزوه ای تحت عنوان از انتخابات تا انقلاب، انتشار می دهیم.

نشر کارگری سوسیالیستی

29 شهریور 1388

 

چرا باید انتخابات را تحریم فعّال کرد؟

 

مصاحبه با نشریۀ میلیتانت

رفیق مازیار با درود. عدّه ای از خوانندگان، سؤالاتی در مورد موضع تحریم انتخابات کرده اند. برای نمونه، برخی بر این اعتقاد هستند که بین احمدی نژاد و موسوی، باید به موسوی رأی داده شود، زیرا قول و قرارهایی مبنی بر فراهم آوردن دموکراسی داده است. نظر شما در این مورد چیست؟

با درود به شما و خوانندگان عزیز. بله این سخن درستی است. میر حسین موسوی قول و قرارهای بسیاری داده است، مبنی بر جمع کردن گشت های ارشاد و آزادی کانال های تلویزیونی، کاستن فشارها بر مردم وغیره. این قرارها را میر حسین موسوی گذاشته است. امّا سؤال از دوستانی که بر اساس این وعده و وعید ها می خواهند به موسوی رأی دهند این است که مگرهمۀ این سخنان (و یا بیشتر و رادیکال تر از این ها) را خاتمی بر زبان نیاورده بود؟ مگر در دورۀ اوّل و دورۀ دوّم ریاست جمهوری خاتمی عدّه ای از همین دوستان تحت همین استدلال ها به خاتمی رأی ندادند؟ بهتر است از این دوستان سؤال شود چند درصد از آن وعده ها را خاتمی به مرحلۀ اجرا گذاشت؟ این که قرارها را با برنامه اجرا نکرد و یا نگذاشتند که اِعمال کند، تفاوتی نمی کند. نتیجه این بود که نشان داده شد رئیس جمهوری در نظام کنونی از هیچ قدرت اجرایی تعیین کننده ای برخوردار نیست.

این نظامی است که بر اساس یک دیکتاتوری نظامی متکی بر ساختار مذهبی ولایت فقیه بنا نهاده شده و در صدر تمام تصمیم گیری ها یک فرد به عنوان رهبر انقلاب قرار گرفته است که کلیۀ تصمیمات اساسی را اتخاذ می کند. اصولاً هر وعده و وعیدی از طرف هر شخصی (حتی یک فرد منصف، عاقل و صادق) بی معنی و بی محتوا است. هیچ ضمانتی برای اجرای این قول و قرارها وجود نداشته، زیرا اصولاً در جامعۀ ما رئیس جمهور کاره ای نیست. همان طور که در دو دوره ریاست جمهوری خاتمی نشان داده شد که او کاره ای نبوده است.

 

 پس آیا به نظر شما این رقابت های انتخاباتی همه نمایش است؟

این انتخابات همانند انتخابات پیشین، یک انتخابات غیر دموکراتیک و حذف گرایانه ای بیش نیست. نقش مرکزی ولی فقیه و شورای نگهبان در جامعۀ ما اصولاً اجازۀ یک انتخابات آزاد مترادف با حتی قوانین بورژوایی در یک جامعۀ واپس گرا را نیز نمی دهد. از حدود 500 کاندیدای انتخابات، 4 تن انتصاب شدند و از این 4 تن یک نفر مورد تأیید رهبر انقلاب قرار گرفته و تمام ابزار دولتی، نیروهای انتظامی و سرکوبگرایانه برای به قدرت رسیدن آن فرد (یعنی احمدی نژاد) به کار برده خواهد شد. همین امروز اعلام شد که صندوق سیَار را به چند ده برابر افزایش خواهند داد. این عمل به این مفهوم است که در درون این صندوق ها آرای طرفداران احمدی نژاد را خواهند ریخت، زیرا هیچ کنترل و نظارتی بر این صندوق های سیَار حاکم نیست.

در انتخاباتی که حتی 4 نفر منتصب از سوی شورای نگهبان از حقوق دموکراتیک برخوردار نیستند، چگونه می توان شرکت کرد؟ شرکت در چنین انتخاباتی به مفهوم تأیید این روش های غیر دموکراتیک است.

 

 رفیق رازی؛ امّا برخی از نامزدهای انتخاباتی،  به دولت احمدی نژاد نقد کرده و خواهان اصلاحات در نظام کنونی شده اند، آیا فکر نمی کنید که چنان چه به یکی از آن ها رأی داده شود و انتخابی بین بد و بدتر باشد، می شود از این وضعیّت کنونی گامی به پیش نهاد؟

به نظر من خیر! رأی به هر یک از این 4 تن و حتی انتخاب یکی از "بهترین" آن ها گامی به پیش نیست. اوّل این که تجربه نشان داد که در دورۀ اصلاح طلبان که اکثریّت آرای مجلس نیز متعلق به آن ها بود (دو دوره ریاست جمهوری خاتمی) بیشترین سرکوب های جنبش های اجتماعی صورت گرفت. قتل های زنجیره ای در زمان خاتمی رخ داد. کارگران شادانپور و سایر کارگران معترض در جلوی مجلس اصلاح طلبان به قتل رسیدند. چه تضمینی وجود دارد که همین آقای موسوی به این سیاست های سرکوب گرایانۀ احمدی نژاد ادامه ندهد؟ بله موسوی و یا کروبی سخنانی بسیار در مورد آزادی های اجتماعی به میان آورده اند. پرسیدنی که چرا هیچ یک به دستگیری 150 تن از فعّالان کارگری در تجمّع مسالمت آمیز اوّل ماه مه اعتراضی نکرده و یا خواهان آزادی فوری آن ها نشده اند؟ چرا هیچ یک در برنامه های انتخاباتی خود اصولاً سخنی در مورد حق مسلّم کارگران شریف ایران برای احقاق حقوق دموکراتیک شان و در محور آن ایجاد تشکل مستقل کارگری، به میان نیاورده اند؟

 نباید تردیدی داشت که این 4 تن تفاوتی در ماهیّت برخورد با جنبش کارگری ندارند؛ ما نیز به عنوان مدافعان عملی و نظری جنبش کارگری باید همراه کارگران باشیم و مطالبات آنان را ارج نهیم. به نظر من اطلاعیۀ کارگران شرکت واحد مبنی بر تحریم این انتخابات یک موضع صحیحی است (با وجود اختلافات اساسی که ما با سیاست های عمومی سندیکالیستی رهبری شرکت واحد داریم). سایر دوستانی که خود را همراه کارگران ایران می دانند باید چنین سیاستی را دنبال کنند.

 

 در مورد نقدهای موسوی به سیاست اقتصادی احمدی نژاد نظرتان چیست؟

 نظام کنونی یک نظام سرمایه داری است و حافظ منافع سرمایه داران است. جامعۀ ایران به سبب دخالت های امپریالیستی، یک جامعۀ از لحاظ اقتصادی واپسگرا نگه داشته شده است. این نظام برای حفظ موقعیّت خود به عنوان یک نظام سرمایه داری تنها با توسّل به زور و ارعاب و کشتار و سرکوب به ویژه کارگران، می تواند در قدرت باقی ماند. در اصل تفاوتی نمی کند که رئیس جمهور احمدی نژاد باشد و یا فرد "خیر خواه" دیگری. هر کس در صدر این دولت علیل سرمایه داری قرار گیرد (حتی اگر کاملاًَ به قدرت دسترسی داشته باشد) مجبور به برقراری روابط حسنه با امپریالیزم و همراه با آن سرکوب جنبش کارگری است (برای جزئیات نقش امپریالیزم رجوع شود به مقالۀ نگاهی گذرا به ساختار اقتصاد جهانی در نشریه میلیتانت شمارۀ 23). تنها گسست کامل از نظام سرمایه داری و امپریالیزم است که مسائل پایه ای اقتصادی حل می گردد. تنها یک اقتصاد با برنامۀ متکی بر دموکراسی کارگری و با مشارکت اکثریّت کارگران است که مشکلات اقتصادی را در نهایت حل خواهد کرد. هیچ دولت سرمایه داری و هیچ جناحی در میان آن قادر به پاسخگویی به خواست های زحمتکشان ایران نخواهد بود.

 

 در مورد سیاست خارجی این جناح ها چه؟ آیا اختلافی وجود دارد؟

 به نظر من خیر! در این مورد نیز به اعتقاد من سیاست احمدی نژاد با چرخشی جزئی می تواند در حدّ سیاست های موسوی باشد. این سیاست نیز رأی به موسوی را توجیه نمی کند. (برای جزئیاتِ پیوند دولت ایران با امپریالیزم رجوع شود به مقالۀ در بارۀ  نزدیکی دول ایران و آمریکا در میلیتانت شمارۀ 22)

 

 رفیق رازی،  شما می گویید از آن جایی که تفاوتی بین این دو وجود ندارد، باید انتخابات را باید  تحریم کرد و فعلاً کاری نکرد؟

 پیشنهاد من این است که در وضعیّت کنونی تناسب به نفع جنبش کارگری برای مداخلۀ وسیع انتخاباتی، نمی باشد. کارگران ایران مورد تهاجم همه جانبه قرار گرفته اند. با وجود مبارزات پیگیر و بی وقفه شان و مقاومت گستردشان در مقابل اجحافات دولت سرمایه داری، کماکان در مقام سازماندهی انتخاباتی نمی باشند. بنابراین تحریم این انتخابات غیر دموکراتیک و فرمایشی باید همراه با دخالتگری ای که در توان کارگران و قشرهای وسیع تحت ستم (دانشجویان، زنان و ملیّت های تحت ستم) باشد، صورت گیرد.

 ما می توانیم مواضع خود را در مورد ماهیّت دولت سرمایه داری و جناح های درون هیئت حاکم از طریق تحریم فعّال انتخابات به اجرا بگذاریم. برای نمونه اگر توافقی صورت بگیرد که یکی از فعاّلان کارگری در بند (مثلاً منصور اسالو) را به عنوان کاندید ریاست جمهوری اعلام کرده و از کارگران طلب کنیم برای آزادی او از زندان تبلیغ کرده و در ضمن نقد خود را به سیاست های دولت سرمایه داری و بیهوده بودن رأی  به 4 تن از نامزدهای هیئت حاکم اعلام کنند. بدین ترتیب ضن تحریم انتخابات فرمایشی ما می توانیم مسائل جنبش کارگری را، از جمله آزادی تمام زندانیان سیاسی، میان اقشار زحمتکش تبلیغ کنیم.

 این روش از دخالتگری متکی بر تناسب قوای طبقاتی امروز عملی است، گرچه یک امر آسانی نخواهد بود و شاید هزینه هایی نیز در این راه باید پرداخت. امّا این عمل، صف مستقل کارگری را در مقابل مضحکۀ انتخابات ریاست جمهوری ایجاد کرده و فرصتی برای دفاع از زندانیان سیاسی در سطح جامعه به ما می دهد.

 با تشکّر از شما

۱۰ خرداد 1388

 

 

پس از انتخابات، اکنون چه؟

 

مصاحبه با نشریۀ میلیتانت

رفیق مازیار، شما در مصاحبۀ پیش از انتخابات اعلام کردید که باید این انتخابات را تحریم فعّال کرد. و این که نباید به هیچ یک از نامزدها رأی داد، زیرا انتخابات ریاست جمهوری یک مضحکه بیش نیست و رئیس جمهورها (چه اصول گرا و چه اصلاح طلب) "هیچ کاره" هستند. نظر شما در مورد اعلام شمارش آرای تا کنونی از طرف ستاد انتخاباتی چیست؟

با درود به همۀ خوانندگان گرامی. صبح زود روز 23 خرداد (چند ساعت پس از پایان انتخابات) کامران دانشجو، رئیس ستاد انتخابات ایران اعلام کرد که از 29 میلیون آرای شمارش شده احمدی نژاد 19 میلیون را به خود اختصاص داده و به احتمال یقین با 65 در صد آرای در دور اوّل به ریاست جمهوری انتخاب می شود! میرحسین موسوی نیز با 9 میلیون رأی یا 32 درصد آرا نفر دوّم شده است.

بدیهی است که این انتخابات چیزی بیش از یک مضحکه نیست. بدیهی است تقلب گسترده صورت گرفته است. تمام تدارکات از پیش دیده شده، و با اعلام رزمایش اقتدار (پلیس سرکوبگر)  برای خفه کردن هر گونه اعتراضی پس از این تقلب بزرگ از پیش برنامه ریزی شده است. هیچ کس حتی طرفداران احمدی نژاد هم نمی توانند نتایج انتخاباتی را جدّی بگیرند. امّا مسایل، این ها نیست. نتیجۀ این انتخابات پس از سخنرانی خامنه ای در حمایت مستقیم او از احمدی نژاد قابل پیش بینی بود. شورای نگهبان و رهبر انقلاب تصمیم خود را از پیش گرفته و تدارکات آن را از پیش دیده بودند. با استفاده از امکانات نیروهای نظامی (پاسداران و بسیجی ها) و رسانه های عمومی و غیره، به سرعت تصمیم را به مورد اجرا گذاشتند. این اقدام دولت سرمایه داری، حدّاقل مارکسیست های انقلابی را متعجّب نکرد. گرایش ما از پیش به جوانان و کارگران و زحمتکشان هشدار داده بود که این انتخابات یک مضحکه بیش نیست.

مسأله بر سر این است که اکنون که این تقلب بزرگ صورت گرفته است جناح اصلاح طلب هیئت حاکم که ظاهراً در انتخابات پیروز شده بود (بنا بر گفتۀ محسن مخملباف نمایندۀ ستاد انتخاباتی موسوی در خارج)، چه می خواهند انجام دهند؟ سعید شریعتی عضو ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی گفته بود که آقای موسوی در اعتراض به روند انتخابات و شیوۀ اعلام نتایج شمارش آرا، نامه ای به آیت الله خامنه ای نوشته است!!! سعید رضوی فقیه، سخنگوی ستاد مهدی کروبی گفت که این ستاد نمی تواند به آمار اعلام شده اعتماد کند؛ او گفت: "مشغول گفت و گو و رایزنی هستیم و آقای کروبی فعلاً قصد سکوت دارد تا اصل مسأله روشن شود"!!!

آیا این ها رهبران اصلاح طلبانی هستند که می خواستند رئیس جمهور شوند؟ و آزادی سیاسی و مدنی در جامعه ایجاد کنند؟ همان طور که در مصاحبۀ پیش با میلیتانت اشاره شد، این ها فاقد قدرت و حتی جرأت سیاسی هستند. رأی به این عدّه از سوی برخی از جوانان اشتباه محض بوده است. این رهبران اصلاح طلبان به جای به صحنه فرا خواندن پایه های اجتماعی خود (که اکنون به چند میلیون می رسد) و در خواست مقاومت در مقابل این تقلب بزرگ، مردم را به خویشتن داری و سکوت و خانه نشینی دعوت کرده و به رهبر انقلاب که خود مسئول و مسبّب این تقلب است شکایت نامه می نویسند!!! (چقدر مسخره)  و با این کار عملاً پشت مردم را خالی کردند! آیا رهبران اصلاح طلبان قابل اعتمادند؟ آیا در افت و خیز های آتی، موسوی ها خواهند توانست در مقابل ولایت فقیه تاب مقاومت بیاورند و از منافع توده ها حمایت کنند؟ 

 

رفیق مازیار آیا جوانان انتخاب دیگری داشتند؟ آن ها ما بین بد و بدتر، بد را انتخاب کردند.

بله در وضعیت کنونی جوانان ما انتخاب دیگری نداشتند. آن ها از این فرصت طلایی چند روزه برای فریاد کشیدن مطالبات به حقشان و شادی در مورد کاندیداهایی که تصوّر می کردند قادر به تحقق خواست های آنان هستند، استفاده کردند. این جوانان را نمی توان سرزنش کرد. امّا عدّه ای از افراد باتجربه در میان اصلاح طلبان و حتی برخی از نیروهای چپگرا و به اصطلاح سوسیالیست با علم به این مسأله که رهبران اصلاح طلبان بی قدرت و بی هویّت هستند، هم خود به موسوی رأی دادند و هم سایرین را به حمایت از او تشویق و ترغیت کردند. این عدّه دورۀ خاتمی را خوب به یاد داشته و به رغم آن به جای کمک رسانی به ایجاد یک صف مستقل ضدّ سرمایه داری، برای چندمین بار از رهبری یک بخش از دولت سرکوبگر سرمایه داری حمایت کردند.

حتی چنان چه موسوی انتخاب می شد، باز موضع حمایت از رهبری اصلاح طلبان اشتباه می بود (در دورۀ خاتمی این اشتباه دو بار تکرار شده بود). زیرا این واقعه، یعنی تقابل بین رئیس جمهور و ولایت فقیه چند ماه پس از انتخابات رخ می داد و نشان داده می شد که موسوی نیز همانند خاتمی در مقابل رهبر انقلاب سکوت کرده و مقابل سیاست های کجروانۀ شورای نگهبان و رهبر انقلاب نمی توانست تاب بیاورد. رهبران و طرفداران اصلاح طلبان باید توجّه داشته باشند که تنها راه توفیق آن ها در تحقق "اصلاحات"، همانا گسست کامل از ولایت فقیه است. تا زمانی که این تصمیم را نگرفته باشند همواره محکوم به شکستند. وقایع دیروز این نکته را برای چندمین بار به اثبات رساند.

جوانان ما نیز از این تجربۀ کوتاه باید درس های لازم را بگیرند. تنها سیاست های ضدّ سرمایه داری مارکسیست های انقلابی است که می تواند راه آتی را به آن ها نشان دهد. زیرا 200 سال تجربۀ مبارزات طبقاتی در سطح جهانی در برنامه و سیاست های مارکسیست های انقلابی نهفته شده است. جهت گیری به سوی مارکسیزم انقلابی  و گسست کامل از هرگونه اصلاح طلبی برای جوانان ما امری است حیاتی.

 

رفیق مازیار پس چرا  سیاست مارکسیست های انقلابی در انتخابات اخیر اجرا نشد؟

باید توجّه باشیم گرایش مارکسیست های انقلابی در وضعیّت اختناق آمیز و سرکوب شدید به وسیلۀ نیروهای سرمایه داری همواره باید خلاف جریان گام بردارند. در نتیجه برای دوره ای تا باز شدن و گشایش های واقعی اجتماعی، اقلیتی از جامعه هستند. بدیهی است که گرایش ما به تنهایی در وضعیّت کنونی قادر نمی بود که به یک حرکت توده ای دامن بزند. امّا نکتۀ جالب توجّه این است که گرایش ما در کنار حدّاقل پیشروی کارگری که مقابل دولت سرمایه داری در چند سال پیش مقاومت و مبارزه کرده و هزینه نیز پرداخته (همانند زندانی شدن منصور اسالو از رهبران شرکت واحد) و بخشی از کارگران ایران خودرو و غیره قرار گرفتیم. کارگران پیشرو و مبارزان کارگری و دانشجویی که در رودررویی با دولت نقش مهمّی داشته اند، وارد این مضحکۀ انتخابات نشدند. برخلاف جوانان بی تجربه و ناآگاه و افراد با تجربه و سردرگم که به موسوی رأی داده، کارگران پیشرو این انتخابات را عملاً تحریم کردند. زیرا چندین سال  دولت و سیاست های آن را تجربه کرده اند. در اطلاعیه انتخاباتی شان کارگران شرکت واحد چنین اعلام کردند:" ...امروزه برای کارگران و خانواده هایشان تشویق به شرکت در انتخابات یکی از بی معنا ترین بحث های موجود می باشد؛ چرا که کارگران در سه دهۀ گذشته، تمام رؤسای جمهور از دورۀ جنگ و دورۀ سازندگی و دورۀ اصلاحات و هم چنین رئیس جمهور مهرورز را تجربه کرده اند ..."(انتخابات و تشکلات کارگری، سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه). یا بخشی از کارگران ایران خودرو عنوان مقالۀ  انتخاباتی شان چنین بود: "ما تنها در انتخاباتی شرکت می کنیم که حافظ منافع ما کارگران باشد". تمام این ها نشان دهندۀ آگاهی برخی از کارگران از ماهیّت هر دو جناح هیئت حاکم است. امّا علت دیگری که منجر به عدم اجرای گستردۀ خط مشترک کارگری در این انتخابات شده، عدم اتحاد و کار مشترک درازمدّت میان کارگران توسّط نهادهای کارگری در دورۀ پیش بوده است (مقاله ای تحت عنوان از اوّل ماه مه امسال چه می توان آموخت؟ در ارزیابی اوّل ماه مه نگاشته شده که در نشریۀ میلیتانت شمارۀ 23 انتشار یافته است. در این مقاله به این موضوع بیشتر پرداخته شده است).

 

درس های این انتخابات برای کارگران و جوانان چیست؟

نخستین درس این است که به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی نباید به هیچ یک از جناح های موجود دولت سرمایه داری اعتماد داشته  و از یکی علیه دیگری حمایت کنیم. ما باید صف مستقل خود را همواره علیه هر دو جناح ایجاد کنیم، حتی اگر در اقلیّت باشیم و نیروی کافی نداشته باشیم. با این سیاست به تدریج به یک نیروی قوی و مورد اعتماد مبدّل می شویم.

دوّمین درس این است که تمامی نیروهای مترقی ضدّ دولت سرمایه داری کنونی و آزادیخواه باید فرقه گرایی و دامن زدن به انشقاق ها و حذف گرایی علیه یکدیگر را کنار گذاشته و در کنار هم در یک اتحاد عمل گسترده علیه دولت سرمایه داری گرد آیند. افتراق و چند دستگی میان ما، یک دولت متزلزل و ضعیف را قدرتمند جلوه می دهد و نیروی میلیونی کارگری، زنان، جوانان و ملیت های تحت ستم را متفرق و ضعیف جلوه می دهد. سرکوب های اِعمال شده از سوی دولت سرمایه داری، نتیجۀ قدرت آن دولت نیست، بلکه نتیجۀ مستقیم افتراق میان نیروهای مترقی در جامعه است. اتحاد عمل سراسری نشان خواهد داد که خواست های دموکراتیک ما می تواند متکی بر نیروی مستقل خودمان به چنگ آید و نه متکی بر رهبری موسوی. این رهبران اصلاح طلب بارها نشان داده اند که قادر به دفاع از خواست های دموکراتیک جامعه در مقابل ولایت فقیه نمی باشند. باید از آن ها گسست کرد و صف مستقل را ایجاد کرد. جوانان باید توجّه کنند که برای باز پس گرفتن حق آرای انتخاباتی شان باید در صحنه بمانند و خود را سازمان دهند و در انتظار موسوی نمانند. جوانان باید رهبران خود را انتخاب کنند.

23 خرداد 1388

 

 

 

مقاومت علیه تقلب بزرگ متکی بر نیروی خود

 

 مصاحبه با نشریۀ میلیتانت

رفیق مازیار، امروز دوشنبه 25 خرداد فراخوان تظاهراتی از سوی میر حسین موسوی داده شده است. آیا تصوّر نمی کنید که این یک اقدام مثبت از سوی او برای سازماندهی مقاومت مردم علیه تقلب بزرگ انتخابات ریاست جمهوری است؟

به نظر من خیر چنین نیست. همان طور که در مصاحبۀ دو روز پیش اشاره کردم، موسوی قادر به رهبری حتی طرفداران خود نیست، چه رسد به سازماندهی مردم ایران علیه این تقلب بزرگ. نخستین اقدام اعتراضی میر حسین موسوی نامه نگاری با خامنه ای بود (کسی که خود مسبّب و مسئول سازماندهی این شِبه کودتای علیه آرای مردم است). همین نخستین گام نشان داد که آقای موسوی نسبت به سلسله مراتب بوروکراتیک دیکتاتوری روحانیّت، که تحت کنترل ولی فقیه (خامنه ای) است، توهّم دارد. با این توهّم و اعتقاد به یک نظام دیکتاتوری نظامی نمی توان خود و سایرین را برای مقاومت آماده کرد. از همان گام نخست مشخص است که این حرکت تحت رهبری موسوی محکوم به شکست است.

اضافه بر این، فراخوان به راهپیمایی امروز ساعت 4 بعد از ظهر از میدان انقلاب تهران تا میدان آزادی با درخواستی از وزارت کشور برای صدور مجوز صورت گرفته است! پاسخ دولت نیز توسّط آقای مرتضی تمدّن رئیس شورای تأمین استان تهران، اعلام شده است. او گفت مجوّزی برای این کار صادر نشده و "این راهپیمایی غیرقانونی است"! آقای تمدّن هم چنین اعلام کرد "نیروی انتظامی با هر گونه تجمّعات یا راهپیمایی‌های بدون مجوّز برخورد خواهد کرد." بدیهی است که با چنین روشی، این راهپیمایی سرکوب خواهد شد و آقای موسوی طرفداران خود را بیشتر متفرّق و دلسرد خواهد کرد.

 

پس چه کاری او می بایستی انجام دهد تا موفقیّت را تضمین کند؟

مقاومت در مورد بی عدالتی و تقلب آشکار به وسیلۀ عدّه ای سرکوبگر نیاز به اخذ مجوّز ندارد. مگر در دورۀ شاه میلیون ها نفر از مردم برای تظاهرات ضدّ استبدادی از پیش از شاه و یا ساواک مجوّز کسب کردند؟ مگر همین "انقلابات" بورژوایی به اصطلاح مخملی و نارنجی و غیره که به وسیلۀ افرادی نظیر موسوی ها در چند کشور علیه یک نظام استبدادی صورت گرفت با مجوّز قانونی صورت گرفته است؟ رهبری یک جنبش توده ای (صرف نظر از این که این رهبری مورد تأیید ما به عنوان مارکسیست های انقلابی باشد) با اتکا به موقعیّت ویژۀ خود و برخورداری از پایه های اجتماعی، مردم را به شکل نامحدود تا رسیدن به خواست هایشان به خیابان ها می کشاند. تنها راه تضمین یک تغییر در هر جامعه ای تدوام مبارزات مردم و زیر سؤال بردن مشروعیّت دولت استبدادی است. مسأله این است که آقای موسوی حتی در سطح همتایان و هم نظران خود در سایر نقاط جهان عمل نمی کند. از این رو در نهایت مورد سوء استفادۀ دولت استبدای قرار خواهد گرفت. توده های جوان نمی توانند به چنین فردی امید ببندد.

به نظر شما در وضعیّت کنونی، توده های خشمگین از این تقلب بزرگ چه باید کنند؟

به نظر من هر کاری بهتر از پذیرش رهبری موسوی است. توده های مردم به ویژه درشرایطی که به شکل خودانگیخته به صحنۀ سیاسی وارد می شوند، انگیزه ها و اهداف به مراتب عالی تر از رهبرانی چون موسوی دارند. جوانان ایران که برای مقابله با دیکتاتوری بالإجبار به موسوی رضایت دادند، باید از میان خود، رهبران خود را انتخاب کنند. ایجاد کمیتۀ دفاع از خود در مقابل اوباش لباس شخصی و پلیس ضدّ شورش در دستور کار آن ها می تواند قرار گیرد. هر اقدامی از سوی توده های جوان و هر سرکوب و هزینه ای که آنان پرداخت کنند، آن ها را در موقعیّت بهتری برای تداوم مبارزات قرار می دهد. جوانان نباید در انتظار دستورالعمل های موسوی و ستاد انتخاباتی او باشند. موسوی در مقام سازماندهی مقاوت توده ای نیست.

تظاهرات امروز باید به دست خود جوانان سازماندهی شود. مقاومت یکپارچه در مقابل ارعاب و اجحافات ابزار سرکوب خامنه ای - احمدی نژاد می تواند خنثی گردد، به شرطی که رهبری این حرکت توده ای به دست خود جوانان بیفتد. بدیهی است که مشارکت توده ای و مداوم، می تواند سیاست های سرکوب گرایانۀ دولت را  در نهایت خنثی کند.

 

نقش مارکسیست های انقلابی در این میان چیست؟

مارکسیست های انقلابی نیز باید در میان توده های جوان هم به سازماندهی پرداخته و هم به آنان در مورد رهبری موسوی هشدار دهند. باید به جوانان مبارز و مقاوم توضیح داده شود که موسوی، به مثابۀ رهبر جنبش، خواهان سازش با خامنه ای است و نه پس گیری آرای آن ها از دولت. به جوانان باید توضیح داده شود که مذاکرات از بالا میان 4 کاندید انتخاباتی و دولت احمدی نژاد صورت خواهد گرفت؛ همۀ این آقایان با گرفتن مقامی در دولت آتی دست از هر مبارزه ای برداشته و مردم را به خانه ها خواهند فرستاد. آقای احمدی نژاد در سخنرانی 24 خرداد به طور شفاف اعلام کرد که اصول گرایان و اصلاح طلبان از یک "جنس" هستند. گرچه او لحن تهدید آمیزی نسبت به مقاومت احتمالی آن داشت، امّا تلویحاً خواهان مذاکره و مصالحه با آنان بود.

مارکسیست های انقلابی در میان توده های جوانان باید قرار گرفته و در سازماندهی جوانان برای ایجاد یک صف مستقل و سازماندهی کمیته های مقاومت و ایجاد یک رهبری دائمی کوشا باشند.

جوّ مقاومت جویانۀ این چند روز، دائمی نخواهد بود. اگر رهبری جوانان تثبیت نگردد، اگر رهبری در دست موسوی باقی ماند، بی شک مقاومت توده ای از سوی نیروهای انتظامی دولتی شکسته خواهد شد و برای مدّتی جوّ رخوت و دلسردی حاکم خواهد شد.

به امید پیروزی و با روحیۀ قوی باید به پیش، به سوی ایجاد صف مستقل علیه تقلبات انتخاباتی  گام برداشت. نقش مارکسیست های انقلابی در این میان می تواند مؤثر باشد.

25 خرداد 1388

 

 

نامۀ سرگشاده به میرحسین موسوی

 

آقای میرحسین موسوی

بسیاری از جوانان در دهمین دورۀ "انتخابات ریاست جمهوری" شرکت کرده و به شما، به عنوان نامزد مطلوب خود رأی داده اند. امّا بدون تعارف باید گفت که این انتخاب، از روی ناچاری بوده است؛ چرا که 4 نامزد انتخاباتی، من جمله خود شما، از سوی شورای نگهبان "انتصاب" شدند. بدون تردید، اگر انتخابات از ابتدا آزاد می بود و نامزد های انتخاباتی از گرایش های مختلف جامعه-از جمله نمایندگان واقعی کارگران، زنان، دانشجویان و غیره - شرکت می کردند، آرای اکثریّت مردم زحمتکش و جوانان به آن ها تعلّق می گرفت و نه امثال شما.

نخستین سؤال جوانان از شما این است که شما که امروز مورد ارعاب و اجحافات دولت احمدی نژاد قرار گرفته اید، چرا پیش از این به غیردموکراتیک بودن کلّ انتخابات اعتراضی نکردید؟ مگر شما نمی دانستید انتخاباتی که در آن تنها 4 تن از میان 400 نفر و با گذشتن از یک پروسۀ غیر شفاف از سوی شورای نگهبان "انتصاب" می شوند و در شرایطی که هزارها تن از مخالفان دولت سرمایه داری ایران سرکوب یا دستگیر می گردند و در نتیجه، حقّ انتخاب نمایندۀ خود را ندارند، یک انتخابات غیر دموکراتیک است؟ چرا در تبلیغات انتخباتی خود اشاره ای به این موضوع نداشتید؟ آیا اگر شما به جای احمدی نژاد انتخاب می شدید، این مسألۀ محوری را هم چنان مسکوت می گذاشتید؟ آیا اصل دموکراسی برای همه، برای شما مفهومی ندارد؟

در بیانیۀ خود خطاب به مردم می نویسید:" اقداماتی که در طی این چند روز شاهد آن بوده ایم، تاکنون در جمهوری اسلامی سابقه نداشته است".

آیا واقعاً شما اعتقاد دارید این نخستین بار است که ما شاهد این اقدامات در نظام جمهوری اسلامی بوده ایم؟ خیر آقای موسوی، تاریخ سی سالۀ جمهوری اسلامی مملو از این اقدامات بوده است. راه دور نرویم: ماه پیش (اوّل ماه مه امسال)، قریب به 2000 نفر از کارگران شریف ایران در پارک لاله گرد هم آمدند تا مراسم اوّل ماه مه را به شکل مسالمت آمیز جشن بگیرند. همین دوستان سابق لباس شخصی تان، پیش از برگزاری مراسم، بیش از 150 نفر را بدون مجوّز قانونی دستگیر نمودند، به طوری که هم اکنون برخی از آنان هنوز در زندان به سر می برند. پیش از آن اکثر رهبران سندیکای شرکت واحد دستگیر و مورد آزار قرار گرفتند، چرا که تنها خواهان تشکیل سندیکای آزاد و مستقل بوده و هستند. یورش سال پیش به زنان و دانشجویان را به یاد می آورید؟ "شلاق زدن" فعالین کارگری در کردستان را به یاد می آورید؟ به همین ترتیب می توان باز هم به عقب رفت... اعدام بیش از 4500 نفر زندانی سیاسی و روانه ساختن پیکرهای متلاشی شدۀ زیر شکنجۀ آنان به خاوران را در دهۀ سیاه شصت، درست همان زمانی که شما در سِمَت نخست وزیری بودید، به یاد دارید؟ گذشته را به کنار می گذاریم. آیا شما اصولاً از وقایع "اخیر" در جنبش های اجتماعی ایران آگاه بوده اید؟ اگر آگاه بوده اید (که ناگزیر باید به عنوان نامزد ریاست جمهوری آگاه می بودید) چرا در مقابل این اقدامات غیر دموکراتیک سکوت کردید؟ و چگونه است که الآن تهاجم به خود را یک اقدام "بی سابقه" اعلام می کنید؟ علّت این فراموشکاری از سوی شما آشکار است: یا خود شما در این تصمیمات سهیم بوده اید و یا در بهترین حالت اعتراضی به آن ها نداشته اید. آقای موسوی، شعار خوب را همه جا می توان سر داد، امّا چه می توان کرد که کارنامۀ شخص شما و سکوت چندین ساله تان، ما را نسبت به صحّت وعده هایتان سخت بی اعتماد ساخته است.

شما در بیانیه می نویسید:" ما به عنوان کسانی که به نظام جمهوری اسلامی و قانون اساسی آن پایبندیم، اصل ولایت فقیه را یکی از ارکان این نظام می دانیم و حرکت سیاسی را در چارچوب های قانونی دنبال می کنیم."

آقای موسوی! سؤال جوانان از شما این است که اگر مسبّب اصلی و طرّاح تقلّب انتخابات و سرکوب های متعاقب آن، همان ولایت فقیه باشد (که هست) چه؟ شما چگونه می توانید این تناقض در گفتار و کردارتان را حل کنید؟ با موضع گیری خامنه ای در حمایت از احمدی نژاد و مواضع شتابزده و غیرقانونی او در تأیید ریاست جمهوری احمدی نژاد، امروز بر کسی من جمله شما پنهان نیست که شخص ولی فقیه خود مسبّب این وقایع است. حال شما چگونه می خواهید به شخصی که خود مرتکب جرم شده است، شکوائیه بنویسید و از او انتظار داشته باشید که به این وقایع رسیدگی کند؟ در انظار جوانانی که به شما رأی داده اند، این عمل شما چیزی بیش از یک شوخی نیست. شما چگونه می توانید از یک سو به اصل ولایت فقیه التزام داشته باشید و از سوی دیگر خواهان دموکراسی در ایران باشید؟ این دو در تناقض آشکار با یکدیگرند. آقای موسوی، شما باید بدانید تنها آن قانونی مقدّس است که حافظ منافع توده های مردم باشد. کیست که نداند قوانین ارتجاعی سرمایه داری جمهوری اسلامی، تنها حافظ منافع طبقات حاکمه است و اصولاً غیر از این نمی تواند باشد؟ پس چگونه می توان از حرکات سیاسی و رسیدن به دموکراسی در "چارچوب های قانونی" صحبت کرد؟! این نیز تناقضی است که شما باید پاسخ دهید.

آقای موسوی! شما برای برگزاری تظاهرات روز دوشنبه، 25 خرداد، درخواست مجوّز قانونی کردید. این مجوّز به شما داده نشد و بلافاصله ستاد انتخاباتی شما راهپیمایی را به تعویق انداخت. البته بعداً مطّلیع شدید که گویا "کار از کار گذشته" و توده های مردم به درخواست تعویق "نه" گفته اند. این جا بود که شما صرفاً برای دعوت آن ها به "آرامش" در راهپیمایی شرکت کردید. آقای موسوی شما نمی توانید تا ابد میان دو صندلی قرار بگیرید. یا باید به سوی مردمی که به شما رأی داده اند جهت گیری کنید و یا به سوی ولی فقیه و ابزار سرکوب دولتی آن. "در خدمت مردم بودن" یعنی گسست از تمامی ابزار دولتی موجود. زیرا این دولت مشروعیّت خود را به ویژه با تقلّب گسترده میان جوانان ایران از دست داده است.

 

شما می گویید: "توصیۀ مؤکّد و مجدّد این خدمتگزار شما آن است که به صورت مسالمت آمیز و با رعایت اصل عدم برخورد، مخالفت های مدنی و قانونی خود را در سراسر کشور ادامه دهید"

بسیار عالی! آقای موسوی، شما اطّلاع دارید که در تظاهرات دیروز، دست کم 7 نفر از حامیان شما کشته شدند و چند نفر مورد اصابت گلولۀ موتور سواران حزب اللهی قرار گرفتند. آیا شما می خواهید این جنایتکاران را محاکمه کنید؟ آیا دولت احمدی نژاد و دادستان تهران قرار است این را افراد را تحت پیگرد قانونی قرار دهند!؟ اگر چنین اظهاراتی را ایراد کنید، اکثر حامیان جوان شما که دیروز در خیابان ها راهپیمایی می کردند با صدای بلند به شما خواهند خندید! شما که خود بخشی از هیئت حاکمه بوده اید و امروز حتی نمی توانید از حقّ خود دفاع کنید، چگونه قصد دارید از حامیان خود-که به دستور وزارات اطّلاعات و تأیید همان ولی فقیه تان مجروح و دستگیر می شوند و یا حتی به قتل می رسند- حمایت کنید؟

آقای موسوی! بدیهی است که توده های مردم، چه حامی شما و چه مخالف شما، به صورت مسالمت آمیز در راهپیمایی شرکت می کنند. مطمئن باشید هیچ فردی با انگیزۀ تخریب و توطئه و تشنّج به تظاهرات نمی آید (تنها تبلیغات احمدی نژاد خلاف این حرف را به شکل تهوّع آوری تکرار می کند) پرسش این جاست: زمانی که مزدوران دولت به مردم حمله ور می شوند و آن ها را به ضرب چماق، کابل و اسلحه از پای در می آورند، مردم بی گناه چه باید کنند؟ آیا شما حتی حقّ "دفاع از خود" را برای آن ها قائل نیستید؟ یا شاید می ترسید که اقداماتِ بالأجبار خشونت آمیز از سوی جوانان و حامیان شما، اعتبارتان را زیر سؤال ببرد؟

آقای موسوی! بی شک خود شما به تمامی این نکات واقف هستید؛ امّا صرفاً برای "خوش رقصی" در مقابل ولی فقیه و بنا به درخواست مستقیم خامنه ای در ملاقات اخیرتان با او، می خواهید نشان دهید که مخالف "هرگونه" حرکت تندی از سوی حامیان خود هستید؛ حتی اگر مقاومت جوانان به منظور دفاع از خود باشد!

آقای موسوی! شما بر سر دو راهی قرار گرفته اید: از یک سو حفظ نظام موجود و تمامی ابزارهای سرکوب، ارعاب و تحمیق آن و از سوی دیگر، دفاع از مطالبات دموکراتیک میلیون ها نفر از مردم. در همین چند روز نشان داده اید که با وجود از دست دادن مقام ریاست جمهوری، راه اوّل را برگزیده اید. شما ترجیح داده اید که مردم با "سکوت" مخالفت های خود را نشان دهند. شما تظاهرات روز دوشنبه را لغو کردید و فقط به منظور خاموش کردن آتش خشم توده های مردم در آن شرکت نمودید. به سخن دیگر، شما به دولت سرکوبگر احمدی نژاد تمکین کردید.

آقای موسوی! جوانان ایران بدون رهبری شما هم به این مقاومت ادامه خواهند داد؛ همان طور که دیروز به تظاهرات آمدند. اگر هم این بار متحمّل شکست شوند، مطمئن باشید نسل نوینی از توده های مردم با گستت از هرگونه اصلاح طلبی به بدیل های واقعی انقلاب روی خواهند آورد. جوانان ایران پاسخی برای مزدوران خواهند یافت. آنان رهبران خود را پیدا خواهند کرد و در مقابل این دولت یا هر دولت سرمایه داری سرکوبگر دیگری مقاومت کرده و در نهایت دولتی برای رسیدن به دموکراسی سیاسی و اقتصادی در آینده خواهند یافت.

مطمئن باشید!

26 خرداد 1388

 

سخنی کوتاه با کارگران ایران در حاشیۀ وقایع اخیر

 

کارگران شریف و غیور ایران

 ما امروز وارد مرحلۀ نوینی از حرکت های توده ای در تقابل با اجحافات و ارعاب های دولت سرمایه داری شده ایم. شما عزیزان بیش از هر قشر اجتماعی دیگری، اجحافات و سرکوب های دولت سرمایه داری ایران را در طیّ سه دهۀ گذشته تجربه کرده اید. به جرأت می توان گفت که امروز در ایران، هیچ نیروی اجتماعی که به اندازۀ شما طعم تلخ فشارهای شکنندۀ اقتصادی و روحی را چشیده باشد، وجود ندارد.

شما تنها نیروی اجتماعی در ایران بوده اید که علی رغم پرداخت هزینه های سنگین (از بیکار سازی و عدم پرداخت دستمزدهایتان گرفته تا دستگیری و شکنجه شدن هایتان و حتی به قتل رسیدن برادران و خواهرانتان)، به مبارزات ضدّ دولت سرمایه (چه در دورۀ اصلاح طلبان و چه در دورۀ اصول گرایان) مصرّانه ادامه داده اید. شرکت شما در مراسم اوّل ماه مه با وجود سرکوب و اختناق شدید، اعتصابات شما در کارخانه های مختلف در مقابل فشارهای ابزار سرکوبگر دولت سرمایه داری -مانند دسته های حراست در کارخانه ها، خانۀ کارگر و شورای اسلامی کار و غیره- مورد ستایش میلیون ها کارگر در سطح جهانی بوده است. مبارزات مستمر و بی وقفۀ شما، روزنه های امید را در قلب میلیون ها تن از اقشار تحت ستم ایران همواره زنده نگاه داشته است.

 

 کارگران شریف ایران!

 شما تنها نیروی اجتماعی در ایران هستید که بی اغراق، تجربۀ تاریخی بسیار غنی تری نسبت با سایر اقشار اجتماعی داشته اید. شما سه دهۀ پیش، با سازماندهی و تکیه بر نیروی خود، یکی از بزرگترین متحدان امپریالیسم آمریکا، یعنی رژیم شاهنشاهی را سرنگون کردید. اعتصابات کارگران صنایع و کارخانجات بزرگ چون نفت، گاز، پتروشیمی، صنایع فولاد، مس و غیره در سرنگونگی شاه نقش تعیین کننده ای داشت. تمام جهانیان نیک می دانند که ستون فقرات رژیم شاه را نه  تظاهرات توده ای خیابانی شکاند و نه شعر خوانی های " شب های شعر" و اقدامات روشنفکران سازمان های سیاسی، بلکه اعتصاب عمومی کارگران آن را درهم شکست. از این نقطه نظر، متحدان جهانی شما اذعان دارند که شاید پس از انقلاب اکتبر 1917 در روسیه، بزرگترین دستاورد طبقه کارگر در سطح جهانی را شما کارگران ایران کسب کرده و به سایرین انتقال داده اید. شما  در عرض چند هفته بزرگترین شوراهای کارگری را سازمان دادید  و کلّ ابزار دولت سرکوبگر شاه را از میان برداشتید. از این رو دولت ها و حکومت های سرمایه داری در ایران خوب درک کرده اند که با دستگیری فعّالان کارگری، شلاق زدن ها و ارعاب ها و فشارهای اقتصادی نمی توانند  شما را به سادگی به زانو در آورند. درود بر شما!

 

 کارگران شریف ایران!

 شما اکنون در موقعیّت رهبری کردن جنبش توده ای قرار گرفته اید. حرکت های اخیر مردم ایران چنان چه فاقد رهبری باشد، درنهایت با شکست مواجه خواهد شد. به موسوی ها و خاتمی ها نباید حتی لحظه ای فرصت داده شود که حرکت خودجوش جوانان را  به کجراهه ببرند. این افراد در نهایت با خامنه ای تبانی خواهند کرد و برای مدّتی طولانی، رخوت و سرخوردگی را در درون جوانان به وجود خواهند آورد. شما عزیران خوب می دانید که تظاهرات خیابانی روز دوشنبه 25 خرداد را شخص موسوی ملغا اعلام کرد؛ با این وجود، جوانان به خیابان ها آمده و او را وادار کردند که در راهپیمایی حاضر شود. این به اصطلاح رهبران اصلاح طلب برای حفظ منافع و مقام خود در حال معامله و سازش با "بالا" هستند. آن ها قصد درگیر کردن واقعی توده های وسیع مردم را برای یک دگرگونی واقعی و دموکراتیک ندارند. به سخن دیگر حرکت های خودجوش میلیونی مردم، صرف نظر از رهبران محافظه کار و سازشکارشان، آغاز شده است؛ و این حرکت برای مدّت طولانی ادامه نخواهد یافت. در صورت نبود یک رهبری کارگری با تجربه و نبود شعارهای مشخص و سازماندهی درست، در نهایت این حرکت ها  از سوی رهبران  اصلاح طلب خاموش خواهند شد.

 از این رو است که شما کارگران باید در صحنۀ مبارزه حضور فعّال داشته باشید. شما باید رهبری این حرکت توده ای را به دست گیرید. توده های میلیونی به شما نیاز دارند. حضور، شرکت و رهبری شما تنها می تواند از طریق سازماندهی اعتصابات سراسری در کارخانه ها نشان داده شود. شما اکنون در مقامی هستید که می توانید با هماهنگی و در حمایت از حرکت های توده ای اخیر و با نقد به تمام نمایندگان اصلاح طلب، در مقابل دولت احمدی نژاد ایستادگی کنید. اکنون زمان آن فرا رسیده است که شما برای مطالبات خود وارد صحنه گردید.

 ایجاد کمیته های مخفی اعتصاب برای هماهنگی سراسری ضروری است. این کمیته ها می توانند با هماهنگی با یکدیگر، روز و موعد اعتصابات کارخانه ها را سازمان داده  و در نقاط مختلف ایران با هم دست از کار کشیده  و مطالبات کارگران را طلب کنند. شما در گذشته، تجارب بسیار ارزنده ای از مبارزات خود بدست آورده اید. این تجارب باید مورد استفاده قرار گیرند. از تجربۀ کارخانۀ بارش اصفهان وکارخانۀ کشمیر و اعتراضاتِ سالِ پیشِ کارگران کارخانۀ هفت تپه ، کارخانه های نسّاجی کردستان و کارخانه ایران خودرو و همه همه، می شود و باید درس گرفت.

 اعتصاب حق مسلم شما است. این شعار امروز می تواند مورد اجرا قرار گیرد تا تمامی مطالبات شما تحقق یابد. مطالبات صنفی مانند: پرداخت حقوق های معوقه، حقوق بازنشستگی و غیره. مطالبات دموکراتیک مانند: آزادی تمام زندانیان سیاسی، آزادی بیان و تجمّع، آزادی مطبوعات و حق اعتصاب و ایجاد تشکل مستقل کارگری و غیره. این مطالبات می تواند همراه با مطالبات انتقالی مانند، کنترل کارگری و افزایش دستمزدها متناسب با نرخ تورّم و غیره ادغام گردند. چنان چه دولت مطالبات پایه ای را بی پاسخ گذارد، می توان کارخانه ها را اشغال  کرده و تحت  کنترل خود کارگران در آورد و مدیران بی لیاقت را اخراج نمود. کنترل بر تولید و توزیع می تواند به دست قدرتمند خود کارگران عملی گردد. تجربۀ انقلاب علیه استبداد شاهنشاهی، به کارگران اثبات کرد که در عرض چند هفته بدون تجربه پیشین قادر به ایجاد شورای کارگری و اعمال کنترل کارگری هستند. در وضعیّت بحرانی کنونی که دولت سرمایه داری در انشقاق به سر برده و توده های وسیع مستقل از گرایشات هیئت حاکم در خیابان به شکل روزانه شرکت می کنند، کارگران شریف ایران می توانند به سرعت به خواست های خود برسند.

 اقدامات شما، راه و روش مبارزات ضدّ دولتی را به جوانان نشان می دهد. در صورت وجود رهبری کارگری، جوانان به سرعت از اصلاح طلبان جدا شده و جلب مطالبات رادیکال تر می گردند. حرکت شما کارگران امروز می تواند آیندۀ حرکت کنونی را به شکل دیگری رقم بزند. حضور فعّال شما در سازماندهی اعتصاب سراسری در راستای دفاع از خود و حمایت از حقوق دموکراتیک میلیون ها تن از مردم ایران مهم ترین اقدامی است که امروز در دستور روز کارگران ایران قرار دارد.

 

 پیروز و سرفراز باشید!

 29 خرداد 1388

 

 

خطاب به کارگران ونزوئلا در مورد حمایت هوگو چاوز از احمدی نژاد

کارگران شریف ونزوئلا

مارکسیست های انقلابی ایران، از دستاوردهای شما در"جنبش بولیواری" مطلع بوده و همواره از این جنبش در مقابل دروغ پردازی های وسیع و دخالت های آشکار و پنهان امپریالیسم حمایت کرده اند. فعّالین کارگری و دانشجویی در ایران، برای حمایت از جنبش ارزشمند شما و مقابله با تهاجمات و مداخلات امپریالیسم آمریکا در ونزوئلا، کمپین "دست ها از ونزوئلا کوتاه" را ایجاد کرده و طی سال های گذشته، همراه با شما در صف مقابل تهاجمات امپریالیستی قرار داشته اند. بدیهی است که دستاوردهای شما تحت رهبری آقای هوگو چاوز به دست آمده  و از این نظر نیز، شما برای او عمیقاً احترام قائلید.

امّا

 آقای هوگو چاوز در سیاست خارجی خود دچار لغزش بزرگی شده و با پشتیبانی خود از احمدی نژاد، همبستگی کارگران و دانشجویان ایران با انقلاب شما را نادیده گرفته و به عبارتی بی ارزش نشان داده است. حتماً مطلع هستید که دو هفتۀ پیش، احمدی نژاد با حمایت مستقیم خامنه ای بزرگترین تقلب را در تاریخ انتخابات ریاست جمهوری ایران انجام داد و سپس تمام معترضان به این تقلب بزرگ را با سبعیّت تمام به خاک و خون کشید. تنها کافیست به گزارشات رسانه های بین المللی توجّه کنید تا عمق این فاجعه را دریابید. این حملات وحشیانه مورد اعتراض میلیون ها نفر از کارگران و  دانشجویان و هم چنین گرایش های مارکسیستی و انقلابی در سراسر جهان (که عمدتاً از طرفداران انقلاب بولیواری نیز می باشند) قرار گرفته است.

با این اوصاف، آقای چاوز یکی از نخستین افرادی بود که از احمدی نژاد حمایت کرد. او در سخنرانی تلویزیونی هفتگی خود گفت: "پیروزی احمدی ‌نژاد یک پیروزی تمام عیار بود. آن ها می‌کوشند این پیروزی را لکه ‌دار کرده و از این طریق دولت و انقلاب اسلامی را تضعیف کنند. من می‌دانم که آن ها موفق نخواهند شد." و این که "دنیا باید به ایران و پیروزی محمود احمدی‌نژاد احترام بگذارد". این سخنان نسنجیده و بی اساس از سوی رئیس جمهور شما، اهانت بزرگ و مستقیم به میلیون ها جوانی است که در روزهای اخیر در خیابان های ایران ضدّ استبداد برخاسته و حتی تعدادی از آنان، جان خود را هم از دست داده اند. بسیاری از این جوانان به شکل خودجوش و بدون آلوده شدن در "دعواهای داخلی رژیم" و یا همسو شدن با خطّی که هم اکنون امپریالیسم آمریکا برای مصادرۀ جنبش دنبال می کند، به خیابان ها سرازیر شده بودند. به علاوه، سخنان رئیس جمهور شما توهینی بزرگ به میلیون ها کارگر ایران محسوب می شود. کارگرانی که بسیار از رهبرانشان امروز در زندان های قرون وسطی ای دولت احمدی نژاد زیر شکنجه قرار دارند و حتی برای برخی از آنان حکم "شلاق" صادر می شود! کارگرانی که برای برگزاری مراسم اوّل ماه مه امسال در تهران  شدیداً از سوی مزدوران دولت احمدی نژاد سرکوب شده و هنوز در زندان به سر می برند.

آقای هوگو چاوز تا کنون هفت بار به ایران سفر کرده و هر بار یکی از منفور ترین افراد این کشور را به آغوش کشیده و از او به عنوان "برادر"ش نام برده است. او توجّه نمی کند که وضعیّت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ونزوئلا و ایران در دو مسیر کاملاً مخالف حرکت می کنند. اگر چه هر دو کشور شاهد افزایش قابل ملاحظه ای در درآمدهای حاصل از نفت (و گاز) بوده اند، امّا، مابین شیوه های استفاده از این درآمدهای مضاعف، تفاوت های فاحشی وجود دارد. در ونزوئلا، از این درآمد برای ساخت بیمارستان، مدارس و دانشگاه و سایر زیرساخت های اساسی کشور استفاده می شود، ولی در ایران برای پر کردن جیب عدّه معدودی سرمایه دار انگل صفت.

از یک سو در ونزوئلا، ما شاهد ملّی شدن هر چه بیشتر شرکت ها و کارخانجات، خدمات رایگان بهداشتی و درمانی، آموزش و پرورش و آزادی های مدنی و غیره بوده ایم ( به عکس در ایران، "خصوصی سازی" حتی به قیمت زیر پا گذاشتن اصل 44 قانون اساسی این کشور و به بهانۀ عدم کارایی و بهره وری پایین بنگاه ها و کارخانجات دولتی، در دستورکار روز دولت قرار گرفته است) تمامی این پیشرفت ها برای کارگران و اقشار محروم ونزوئلا، به معنای در دست گرفتن زندگی و سرنوشتشان می باشد؛ مهم تر از همه، سلب مالکیّت از کارخانه ها و تشویق به کنترل و دخالت کارگری، ماهیّت جنبش کارگری ونزوئلا را دگرگون کرده و چند گام به پیش برده است. جنبش بولیواری و سیاست های حکومت آن تغییرات عظیمی را در توازن نیروهای طبقاتی ونزوئلا به نفع طبقۀ کارگر انجام داده است. حکومت ونزوئلا نه تنها کارگران را به ساختن "اتحادیۀ ملی کارگران"، به عنوان بدیلی در مقابل "کنفدراسیون کارگری ونزوئلا"، تشویق کرده ، بلکه کارگران را در اداره و مدیریت کارخانجات و سایر شرکت ها دخالت داده است. تمام جهان می داند که دولت شما  فهرست اسامی 1149 کارخانۀ تعطیل شده را بیرون داده و به صاحبان آن ها اخطار داده است که آن ها را تحت کنترل کارگری قرار دهید و یا حکومت از شما سلب مالکیت خواهد کرد! 

امّا در ایران، علاوه بر نبود ابتدایی ترین حقوق دموکراتیک ، کارگران از داشتن حق تشکیل هرگونه اتحادیۀ مستقل کارگری محروم هستند. امروز، کارگران ایران حتی حق داشتن یک کنفدراسیون مانند "کنفدراسیون کارگری ونزوئلا" را هم ندارند! آن چه آن ها دارند در خانۀ کارگر و شورای اسلامی کار و نهادهای ضدّ کارگری وابسته به دولت خلاصه می شود؛ نهادهایی که اصولاً  در تقابل با کارگران و برای خفه کردن هرگونه جنبش کارگری شکل گرفته اند.

 امّا در پیش چنین نبوده است: سرنگونی رژیم شاه، برای کارگران آزادی هایی را دربر داشت که در برخی موارد حتی شامل کنترل بر تولید و توزیع نیز شد. امّا هیئت حاکم اسلامی موفق شد با سرکوب، تمام دستاوردهای کارگران را از آن ها باز پس گیرد. این رهبرانی که شما در آغوش می کشید، با کشتن هزاران کارگر، جنبش را نابود کردند و چندین دهه به عقب کشاندند. در جامعۀ ایران، حتی اتحادیه های کارگری زرد طرفدار کارفرما- که در دوره  شاه قابل تحمل بود- غیرقانونی شده و هم چنان غیرقانونی باقی مانده است! حتی یک فدراسیون اتحادیه های کارگری، مانند "کنفدراسیون کارگری ونزوئلا" نیز در ایران غیرقانونی می باشد!

در ایران، میزان بیکاری رسمی (که پایین تر از میزان واقعی برآورد شده است) 85/10 بوده و بیکاری در میان جوانان (بین سنین 15 تا 24 سال) 35/22 است. حتی وقتی کارگران شاغل هستند، اغلب حقوقشان پرداخت نمی شود- در بسیاری از موارد بیش از یک سال. حتی آن هایی که دستمزد خود را دریافت می کنند به زحمت قادر به پرداخت هزینۀ نیازهای ابتدایی خود در زندگی هستند، زیرا که دستمزدشان کفاف یک زندگی معمول و شرافتمندانه را نمی دهد. برای نمونه، اجازه ی آپارتمان دو اتاق خوابه 422 دلار در ماه است، در حالی که درآمد یک کارمند عادی 120 دلار، درآمد یک معلم 180 دلار و حتی درآمد یک پزشک 600 دلار در ماه است. جای تعجبی نیست که 90% جمعیت کشور زیر خط فقر زندگی می کنند.  

 

کارگران شریف ونزوئلا

دولت سرمایه داری ایران، هیچ اختلاف و تضادّ بنیادین با امپریالیسم آمریکا ندارد. آن ها در حالت جنگ سرد با آمریکا قرار دارند و با دریافت امتیازات کافی، به زودی وارد معاملات سیاسی با ایالات متحده خواهند شد و پشت شما را خالی خواهند کرد. در حقیقت دولت سرمایه داری ایران  به آمریکا در تهاجم و اشغال نظامی افغانستان و عراق - و روی کار آوردن رژیم های دست نشانده ای مانند رژیم کرزای و ملکی به وسیلۀ تبادل تجاری امنیتی و معاملات دیگر- کمک کرده است. دولت سرمایه داری ایران هم اکنون مشغول مذاکره نزدیک با دولت اوباما در مورد حل مسایل افغانستان است. این دولت علی رغم شعارهای به ظاهر "ضدّ امپریالیستی" اش، به سوی بازسازی پیوندهای سابق خود با ایالات متحده آمریکا پیش می رود. گزینش احمدی نژاد، نشانگر چرخش نهایی رژیم برای حل اختلافاتش با امپریالیسم، و در رأس آن آمریکا است. بر خلاف تمام "دشمنی ها"، و ژست های "ضدّ امپریالیستی"، رژیم آمادۀ حلّ کلیۀ اختلافات موجود با آمریکا است. دولت ایران می خواهد از ایران، جامعه ای مثل کلمبیا بسازد (در کلمبیا هزاران کارگر اتحادیه ای کشته شده است تا شرکت های چند ملیتی بتوانند بدون هیچ گونه مانعی، کارگران را استثمار کرده و منابع طبیعی کشور را به یغما برند). بی جهت نیست که دولت ایران، سال هاست در جهت اجرای نسخه های نئولیبرالی ورشکستۀ بانک جهانی و صندوق بین المللی پول گام برداشته و برای پیوستن به سازمان تجارت جهانی لحظه شماری می کند.

 

کارگران شریف ونزوئلا

پیوند نزدیک و مرتب رهبر شما آقای هوگو چاوز با سران این رژیم، موجب شده است که توده های مردم ایران به درس های بزرگ روند انقلابی در ونزوئلا پشت کنند. جای گرفتن در قلب و ذهن توده های مردم ایران و کشورهای نظیر آن، بهترین راه حل درازمدّت برای قطع کردن دست های واشنگتن از آمریکای لاتین است.  نزدیکی رهبر شما با دولت سرمایه داری ایران، دولتی که دستهایش به خون هزارها کارگر و جوان آغشته است، نشان می دهد که سیاست بین المللی ضدّ امپریالیستی رهبر شما دچار انحرافی اساسی است. ایشان با نزدیکی به رژیم های ارتجاعی، هرگز نخواهد توانست مبارزۀ ضدّ امپریالیستی را به فرجام رساند. تنها اتحاد نمایندگان واقعی کارگران و زحمتکشان می تواند در مقابل امپریالیسم ایستادگی کند.

 

کارگران شریف ونزوئلا

در کنار کارگران ایران قرار بگیرید و سیاست خارجی رهبران خود را محکوم کنید. طرفداری از احمدی نژاد یعنی طرفداری از سرکوب کارگران و جوانان ایران. مواضع انحرافی آقای چاوز را به چالش کشیده و آن را طرد کنید. طرفداری از دولت احمدی نژاد، آن هم پس از وقایع اخیر، در بدترین حالت یک خیانت آشکار به زحمتکشان ایران  و در بهترین حالت یک لغزش اساسی در سیاست خارجی است.

 

با احترام

مازیار رازی

سخنگوی گرایش مارکسیست های انقلابی ایران

3 تیر 138۸

  

سکوت بس است، پیش به سوی تدارک انقلاب کارگری!

 

در وضعيّت کنونی ايران، که میلیون ها نفر از جوانان و اقشار متفاوت اجتماعی پا به صحنۀ مبارزات ضدّ استبدادی گذاشته اند، در وضعیتی که بحران سياسی و اقتصادی به حدّی رسيده است که بحث پيرامون "چشم انداز برون رفت از بحران جامعه" به يکی از مسايل محوری ما تبديل شده است، بدیل های سیاسی متفاوتی برای حلّ مشکل جامعه در مقابل هم مطرح می گردند. نخستین بدیل، که در وضعیّت کنونی بخش عمدۀ طیف اپوزیسیون داخل و خارج را در بر می گیرد، بدیل "اصلاح طلبان" (یا سوسیال دموکراسی) است. امروز بخش وسیعی از نیروهای اپوزیسیون، خواهان تحوّل مسالمت آمیز و بدون قهر ازدرون نظام کنونی و از "بالا" هستند. تظاهرات اخیر تحت رهبری میر حسین موسوی و با حمایت سایر نیروهای اپوزیسیون بورژوایی (طرفداران عقاید و راه حل های سوسیال دموکراسی) نمود این گرایش فکری است. تجربۀ هشت سال حکومت خاتمی و چند هفته دخالت های میرحسین موسوی در عمل نشان داده است که این ها، راه حل برون رفت از بحران سیاسی نیست. دولت احمدی نژاد/خامنه ای با نیروی هر چه شدیدتر تظاهرات مسالمت آمیز طرفداران اصلاح طلب را در هم شکانده و در نهایت بار دیگر با اتکا به اوباش و چماق داران همیشگی اش، چند صباحی به حیات ننگین و نکبت بار خود ادامه خواهد داد.

بدیل دیگر، تغییرات بنیادی و یافتن راه حل های درازمدّت برای تحقق آزادی های نه تنها مدنی، اجتماعی و سیاسی، بلکه آزادی اقتصادی است. بدیلی که کلّ نظام سرمایه داری را زیر سؤال برده و آلترناتیو یک حکومت کارگری دموکراتیک را طرح می کند. بدیلی که اکثر زحمتکشان جامعه و تمام قشرهای تحت ستم را به اهداف عالی و نهایی آن ها می رساند. در تظاهرات اخیر بارها و بارها شاهد بودیم هنگامی که توده های مردم با ابزار سرکوب رو به رو شدند و به عبارتی تمامی منافذ و مجاری اعتراض به روی آن ها بسته شد، "سکوت" را شکانده و با صدای رسا شعار "مرگ بر دیکتاتوری" و "سرنگون باد نظام" را سر دادند. به سخن دیگر سرنگونی دولت سرمایه داری، به عنوان یک آلترناتیو، در سطح جامعه طرح شده است و این بدیل در تقابل کامل با سیاست اصلاح طلبان قرار دارد.

امروز طرح مسألۀ فروپاشی نظام موجود، هر روز صورتی عینی تر و ملموس تر از گذشته به خود می گیرد؛ حتی مدافعان رژيم نیز بدان اذعان داشته و از این رو به هراس افتاده اند و از وقوع نزديک آن به يکديگر هشدار می دهند (رجوع شود به نامۀ اخیر رفسنجانی به خامنه ای). همچنين، بحران عميق اقتصادی و اختلاف های درونی رژيم، زمينه را برای مبارزات رادیکال تر کارگران و زحمتکشان در جهت سرنگونی رژيم سرمايه داری بيش از پيش فراهم می کند. به سخن ديگر دوره آتی، دورۀ جنگ داخلی، قيام و انقلاب است. بدیهی است که هر انقلابی نيز در درون خود هرج و مرج، توطئه و کشتار و خونريزی به همراه خواهد داشت. هر انقلابی همراه خود نيروهای ضدّ انقلابی را نيز پرورش می دهد؛ یعنی عناصر کهنه و ارتجاعی که خواهان حفظ شرایط موجود و مناسبات جاری جامعه هستند؛ انقلاب يعنی جنگ طبقاتی؛ یعنی برآمد تضادّ قهرآمیز میان عناصر مترقی و عناصر ارتجاعی و کهنۀ جامعه. در این جنگ، نيروها، بسته به ماهیّت طبقاتی خود، در مقابل یا در کنار يکديگر صف آرايی کرده و تا غلبه يکی بر ديگری پيش می روند. از سیاستمداران بورژوازی که امروز مردم را در خیابان ها به "سکوت" و روش "مسالمت آمیز" تشویق می کنند ، باید پرسید: در شرایطی که جوانان مبارز ایران بدون خشونت و دست بردن به سلاح این چنین به خاک و خون کشیده شدند، چرا نباید "حق" دفاع از خود داشته باشند و مبارزه را برای غلبه بر دشمن، ولو با توسّل به روش های قهرآمیز تا انتها به پیش برند؟ چرا نباید در مبارزاتی که بهای آن را با خون خود می دهند، امکان پیروزی و از میان برداشتن تمامی مزدوران و ابزار سرکوب آن ها را داشته باشند؟ این موعظه ها برای تشویق به آرامش و دوری از خشونت دیگر چیست؟ به عبارت دیگر، چرا از جوانان خواسته می شود که کشته شوند و پاسخ این مزدوران را ندهند؟

بر خلاف نظر سوسیال دمکرات ها و اصلاح طلبان لیبرال ما، انقلاب منطق خود را نيز دارد. قيام توده ای، به قول انگلس، يک هنر است. جنگ طبقاتی، انقلاب، قيام و تسخير قدرت دارای نظم ويژه ای است، که کليّۀ پتانسيل نيروهای انقلابی را در راستای سرنگونی نيروی ضدّ انقلابی بسيج می کند. نظمی است که تدارک و تحقق سرنگونی رژيم و ساخت بنای يک رژيم نوين را به فرجام می رساند. چنان چه انقلاب از سازماندهی و برنامه ریزی صحیح برخوردار و رهبری کارگری انقلابی داشته باشد، خونریزی و کشتار به مراتب پایین تر از آن چه که در دو هفتۀ پیش رخ داده است، خواهد بود.

 

کارگران ايران و انقلاب 

سؤال اساسی ای که در مورد وضعيّت ايران در مقابل ما مطرح می گردد اينست که: آيا طبقۀ کارگر ايران تجربه، آگاهی و آمادگی کافی برای تدارک انقلاب و جذب اکثريّت قشرهای تحت ستم به دور برنامۀ خود را داراست يا خير؟ به اعتقاد ما پاسخ مثبت است. طبقۀ کارگر ايران، نه تنها در هر جنبشی در راستای سرنگونی رژيم فعّالانه سهيم خواهد بود، که نقش محوری و تعيين کننده ای نيز ايفا خواهد کرد.

به سخن ديگر، در تحوّلات آتی ايران، مسألۀ سرنگونی رژيم با حضور فعّال کارگران جوان در صحنه جنگ و انقلاب، پيوند خورده است. بدون دخالت مستقيم اين طبقه، سرنگونی يا اصولاً صورت نمی گيرد و يا جنگ داخلی به نفع ضدّ انقلاب (و فی المثل در اشکال انقلاب های رنگی) خاتمه می يابد. حضور فعّال طبقۀ کارگر در صحنه جنگ، تنها تضمين جلوگيری از هرج و مرج است.

طبقۀ کارگر در ايران هم تجربۀ تاريخی (قيام بهمن ماه 1357) و هم تجربۀ تشکيلاتی (اعتصابات سال های پيش) را دارد. هيچ يک از قشرهای تحت ستم جامعه و هم چنین دسته ها و احزاب رنگارنگ سياسی اپوزيسيون در چنين موقعيتی نيستند.

انقلاب بهمن 1357 ايران بيش از هر چيز، بيانگر آغاز يک دوره مداخلۀ توده های ميليونی در تعيين سرنوشت خود و نظم نوین اجتماعی بود. طبقۀ کارگر ایران بدون هيچ تجربۀ قبلی خاصّی و از درون سال ها اختناق ديکتاتوری نظامی شاهنشاهی، دخالتی از نظر وسعت و عمق، غير قابل مقايسه با هيچ يک از انقلاب های توده ای- چه در تاريخ دوران پيشين ايران و چه ساير انقلاب های معاصر- انجام داد. انقلاب ایران نمونه بارزی بود از اين که چگونه يک جنبش توده ای در جريان تکاملش می تواند قدرت سياسی و نظامی يک ديکتاتوری وحشی بورژوايی متکی بر امپرياليزم را در هم بکوبد (و البته نشان داد که در صورت نبود یک رهبری صحیح، چگونه انقلاب زمینه را برای تضعیف یا نابودی خود فراهم می آورد).

برای نخستين بار در تاريخ ايران، در مدّت زمان کوتاهی، عالی ترين اشکال خود- سازماندهی توده ها، شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان و کميته های اعتصاب و محله ها و غيره- شکل گرفتند. جنبش زنان که سال ها در حالت سکون و انفعال به سر می برد، برای مطالبۀ خواست ها و حقوق خود پا به عرصۀ مبارزات گذاشت؛ مليّت های تحت ستم (کردها، عرب ها، بلوچ ها و مردم ترکمن صحرا) برای کسب حق تعيين سرنوشت با روحيۀ قاطع وارد کارزار مبارزه شدند. مبارزات بيکاران برای کسب و تضمین شغل و بيمه های تأمین اجتماعی و جنبش دانشجویی برای نظارت بر نظام آموزشی و استقلال آن از دولت و غيره در انقلاب مشاهده شدند.

کليۀ اين تجارب در پوست و استخوان کارگران و زحمتکشان باقی مانده است و در وضعيّت بروز جنگ و انقلاب آتی، در سطح عالی تری مجدّداً می تواند تکرار شود.

در مقابل، اپوزيسيون بورژوايی (جبهۀ ملی و نهضت آزادی و امثالهم) همانند يک طفل عليل در مقابل چنين جنبشی به مثابۀ يک ناظرِ صِرف، مبهوت باقی ماند (سیاست های خاتمی و میرحسین موسوی بی شباهت به همقطاران سابق خود نیست).

اضافه بر اين ها، طی 30 سال اختناق حاکم، طبقۀ کارگر ايران نشان داد که با تمامی فراز و فرودها، دست از مبارزه بر نداشته است. تنها افراد مغرض اين واقعيّت را انکار می کنند. صدها اعتصاب کارگری در کارخانه های ايران، طغيان شهرهای ايران، وقايع  اسلام شهر، مبارزات کارگران هفت تپه، صدرا، و کارگران نساجی کردستان و غیره همه حکايت از تداوم جنبش کارگری است. جنبشی که سوای تمامی فرازها و فرودها، دوره هایی از اختگی و سستی یا غرّش و طغیان ، در مجموع متکامل و روبه جلو بوده و این حقیقتی است که به هیچ رو نمی توان انکار کرد.

 

مبارزه برای قدرت سياسی 

از ديدگاه مارکسیست های انقلابی، انقلاب مبارزه ای است ميان نيروهای اجتماعی برای کسب قدرت دولتی. دولت ابزاری است در دست نيروهای غالب اجتماعی. اين ابزار همانند ماشينی، اجزای مشخص خود را داراست: نيروی محرّک، موتور، مکانيزم انتقال و مکانيزم اجرايی.  نيروی محرّک دولت منافع طبقاتی است؛ مکانيزم موتوری آن تهييج، نشريات، تبليغات و مدارس، حزب ها، مساجد، تظاهرات خيابانی و قيام هاست. مکانيزم آن تشکيلات مقننه، طبقه، قشرهای ممتاز جامعه، روحانيون، می باشد و بالأخره مکانيزم اجرايی آن دستگاه اداری، پاسداران، پليس، بسیجی و لباس شخصی ها، دادگاه ها، زندان ها و سپاه است.

گرچه دولت برای قشرهای درگير جنگ فی نفسه هدف نيست، امّا ابزار عظيمی است برای سازماندهی، برهم زدن و سازماندهی مجدّد مناسبات اجتماعی.  هر تشکيلات سياسی (چه بورژوايی و چه کمونيستی(  می کوشد تا قدرت سياسی را بدست آورد تا از این طریق بتواند دولت را در خدمت طبقه ای که وی نمايندگی آن را عهده دار است، قرار دهد.

هرج و مرج، قيام، توطئه و جنگ داخلی، همه اجزای جداناپذير انقلاب هستند. در هر حرکتی برای سرنگونی دولت، جريان های سياسی، اگر ساده لوح نباشند، با هدف تسخير قدرت وارد کارزار جنگ و مبارزه می شوند. در جنگ داخلی، نيروها، متحدان طبيعی خود را در سنگرهای جنگ پيدا می کنند.

نيروهايی که خواهان حفظ نظام سرمايه داری و دولت آن هستند (و صرفاً در صدد تغيير نام رژيم يا حکومت اند)، در يک جبهه قرار می گيرند و برعکس، نيروهايی که خواهان سرنگونی دولت سرمايه داری (در تمامی اشکال آن) و جايگزينی آن با دولت کارگری و دموکراتیک اند در يک سنگر مشترک قرار می گيرند. در جنگ داخلی، هر نيرو، ناگزیر در جبهه متحدان واقعی خود قرار می گیرد.

در صورت بروز اعتلای انقلابی در ايران، کارگران پيشرو، گرايش های آنارشيستی و آنارکو سنديکاليستی در درون جنبش کارگری، مارکسیست های انقلابی، زنان، مليت های تحت ستم، دهقانان فقير در يک سنگر قرار می گيرند. در مقابل آن ها، نيروهای طرفدار نظام سرمايه داری سنگربندی خواهند کرد. نيروهای بينابينی در جستجوی جبهه ای خواهند بود که از سازماندهی بهتری برخوردار است و از جهت، عنصر "محافظه کاری" در آن ها مشهود است؛ هر چه طبقۀ کارگر قاطعانه تر و با اعتماد نفس بيشتری عمل کند، به همان نسبت می تواند قشرهای بينابينی (ليبرال ها، دمکرات ها، خرده بورژوازی و غيره) را به خود جلب کند. مارکسیست های انقلابی هيچ گاه از قبل از وقوع انقلاب، به روی خرده بورژوازی حسابی باز نمی کنند، چرا که اینان به محض مشاهده کوچکترين ضعفی، جبهۀ خود را تغيير می دهند. خرده بورژوازی گرچه قادر است شور و شوقی ناگهانی و حتی خشمی انقلابی از خود نشان دهد، امّا پشتکار ندارد. به محض برخورد با ناملايمات دلسرد می شود و از قلّۀ بلند اميد در سراشيب سرخوردگی می افتد (تجربۀ این قشر را دقیقاً در وقایع اخیر مشاهده خواهیم کرد).

بنابراين، در صورت وقوع تحوّلات غيرمترقبه (حمله نظامی يا جنگ داخلی) مارکسیست های انقلابی موظفند که جنگ داخلی را به انقلاب و نهايتاً قيام توده ای برای تسخير قدرت تبديل کنند؛ و اين امر امکان پذير نيست مگر اين که از ابتدا اعتماد به نفس در درون طبقۀ کارگر وجود داشته باشد. طبقه کارگر فقط در صورتی می تواند اعتماد به نفس لازم را برای براندازی حکومت به دست آورد که چشم انداز روشنی در برابرش گشوده شود و فرصت بيابد که تناسب نيروها را -که به نفع او در حال تغيير هستند- در ميدان عمل بيازمايد، و ضمناً وجود يک رهبری مطمئن از خود، ثابت قدم، و بصير را در بالای سر خود حس کند: حزب پیشتاز انقلابی به عنوان پيش قراول با صلابت و کارآزمودۀ طبقه. انقلاب و قيام نيز مانند جنگ "ادامه سياست است به طريقی ديگر".

برای نمونه، قبل از انقلاب اکتبر 1917، منشويک ها انقلاب آتی روسيه را به دو مرحله تقسيم کردند. در مرحلۀ نخست، آن ها می خواستند برای رشد بورژوازی و سرنگونی تزار، به درون حکومت موقت وارد شده و با اصطلاح رهبری آن، برای انجام يک سلسله اصلاحات راديکال تر اقدام کنند؛ و در مرحلۀ دوّم، مبارزه برای سرنگونی بورژوازی و تشکيل حکومت کارگری را پيش بينی می کردند. تجربۀ اين گونه عقايد نشان داد که اين عدّه به عمّال و ابزار بی ارادۀ بورژوازی تبديل گشتند و نهايتاً در صف ضدّ انقلاب قرار گرفتند.

هم چنين، در دهۀ قبل از سال 1914، بين الملل سوسياليست و کلّ جنبش بين الملل کارگری عليه خطر جنگ، به آموزش و بسيج توده های زحمتکش پرداخت. امّا، به محض آغاز جنگ، بسياری از رهبران سوسيال دمکرات به عقايد شووینیزم درغلتيدند.  حمايت شووينیستی از مسألۀ دفاع ملی از مام وطن امپرياليستی در هر دو جبهه، مترادف با خاتمۀ دفاع از منافع آتی طبقاتی کارگران شد. اتحادّ مقدس کارگران و سرمايه داران در برابر دشمن خارجی اعلام شد. سوسيال دمکراسی در واقع تبديل به اسيرانِ "تراست ها" (انحصارات) و ساير سوداگران جنگ امپرياليستی شدند.

 

بورژوازی و امپرياليزم 

يکی ديگر از اصول مارکسیست های انقلابی عدم اتحاد با خائنين به جنبش کارگری است. تجربۀ جنبش کارگری در سطح جهانی بارها به ما آموخته است که اتحاد با کسانی که کوچکترين احترامی به حقوق دمکراتيک مردم زحمتکش و کارگران نمی گذرند و حتی در سرکوب آنان چه در حکومت و چه از طريق جاسوسی و همکاری با رژيم، شرکت داشته اند، جايز نيست.

می گويند بايد از اختلافات درونی هيئت حاکم سود جست و نخست همراه با اصلاح طلبان، اقتدارگرايان را کنار گذاشت. در درون بورژوازی ايران گرچه همواره اختلاف ها و شکاف هايی وجود داشته، امّا در چند دهۀ گذشته و تحت هيچ وضعيتی، شاهد نبوده ایم که نظام، به مثابۀ یک کلّ واحد، در لبه پرتگاه قرار گرفته باشد. حتی در زمان سرنگونی رژيم شاه، بورژوازی (همراه با بخش عمده ای از ارتش و ساواک)، برای حفظ منافع عمومی سرمايه داری، تن به تغيير رژيم داد و به خمينی پيوست (البته با نظارت و توافق امپرياليزم). امروز ديگر بر کسی پوشيده نيست که در روزهای قبل از انقلاب، مذاکرات مخفی ما بين بهشتی و بازرگان (به نمايندگی  بورژوازی بازار) از يکسو و سران ارتش و ساواک (به نمايندگی از بخش موجود بورژوازی ايران) از سوی ديگر، تحت داوری ژنرال هويزر (به نمايندگی از امپرياليزم آمريکا) صورت گرفت. معامله از بالا نيز برای کنترل کردن جنبش توده ای (به وسیلۀ خمينی) صورت پذيرفت. بقيۀ وقايع، تاريخ شکست انقلاب 1357 است. چنان چه بخش های مختلف بورژوازی ايران در گذشته با هم برای سرکوب جنبش کارگری به توافق رسيده باشند، در آينده هم چنين خواهند کرد.

این نظریه در مورد میرحسین موسوی نیز صدق می کند. در حاد ترین برخوردها میان توده های میلیونی با سرکوبگران، ایشان غایب بود. سخنان کلی و محافظه کارانۀ او، توده های وسیعی را به راه مبارزه خود انگیخته و بدون رهبری سوق داده است. این رهبران اصلاح طلب همانند همتایان خود در بهمن 1357 مجدّداً پشت توده ها را خالی کرده و برای "حفظ نظام"، با خامنه ای وارد معامله می گردندو یا چه بسا، خود آن ها به عنوان رهبران آتی، به موجودیّت نظام ادامه دهند.

تاريخ انقلاب ها و جنگ های معاصر نشان داده است که ترس و واهمۀ بورژوازی (و امپرياليزم) از طبقۀ کارگر و جنبش توده ای زحمتکشان، به مراتب بيشتر از مستبدان بورژواست. زيرا با بورژوازی مستبد نهايتاً کنار می آيند، امّا با نيروی پیش روندۀ طبقۀ کارگر هرگز به آشتی نخواهند رسيد (مادام که سرمایه داری پابرجاست، تضادّ عمده و اصلی-یعنی تضادّ مابین نیروی کار و سرمایه- اجتناب ناپذیر خواهد بود) فراخوان موسوی به مقاومت مردم علیه نیروهای انتظامی، کلّ نظام را به مخاطره خواهد انداخت و موقعیت خود او را نیز کاهش خواهد داد، زیرا منطق این مقاومت منجر به سرنگونی کلّ نظام می گردد.

 

تکاليف مارکسیست های انقلابی 

وظيفۀ مارکسیست های انقلابی، تحت هر وضعيتی، تدارک برای مداخله در جنبش کارگری است. مارکسیست های انقلابی نقش ديگری به جز قرار گرفتن در کنار کارگران و زحمتکشان ندارند؛ کسانی که به هر بهانه و استدلالی خود را در کنار خائنين به طبقۀ کارگر- همانند موسوی ها - می يابند، شايستگی آن را ندارند که نام "کمونیست" بر روی خود بگذارند.

با توجّه به وضعيّت عينی ايران، تنها يک بدیل برای حلّ مسایل جامعه وجود دارد و آن هم سرنگونی رژيم و آغازانقلاب کارگری است. يک نيروی انقلابی بايستی بطور مشخص و متمرکز در صدد ارتباط گيری با کميته های عمل مخفی در راستای هماهنگ کردن آن ها برای تدارک اعتصاب اقدام کند. ايجاد هسته های کارگری سوسياليستی برای ارتباط گيری با کميته های مخفی و ايجاد زمينه برای تشکيل يک حزب پيشتاز انقلابی( نه هر حزبی که نام خود را چنين می نهد، بلکه حزبی که به وسیلۀ کارگران پيشرو شناخته شده و مورد اعتماد آنان قرار گيرد) يکی از وظايف عمدۀ مارکسیست های انقلابی در دورۀ پیش روست. مارکسیست های انقلابی بايستی همراه و در کنار پيشروی کارگری، به ساختن و گسترش اين کميته های عمل مخفی اقدام کنند، وگرنه نقشی در انقلاب ايران، جز تبدیل شدن به آلت دست بورژوازی، نخواهند داشت.

چنان چه چشم انداز واقعی، يک چشم انداز انقلاب کارگری متکی به شوراهای کارگران و زحمتکشان باشد، وظيفۀ اساسی مارکسیست های انقلابی جهت گيری سياسی به سوی قشر پيشروی کارگری در راستای تدارک انقلاب آتی خواهد بود. تدارک انقلابی نيز شامل فعّاليت مشخص در درون و همراه با اين قشر برای فراهم آوردن زمينۀ مناسب برای تسخير قدرت و جايگزينی دولت بورژوايی با يک دولت کارگری است. در این میان، برنامه ریزی دقیق، موشکافانه و متمرکز، برای گذار از جامعۀ فعلی به جامعه و دولت انقلابی آتی، فاکتوری اساسی و از اهمیّتی حیاتی برخوردار است.

 6 تیر 1388

 

 

چشم انداز انقلاب آتی ایران: سبز یا سرخ؟

 

اين روزها گرايشات مختلف بورژوايی اصلاح طلبِ درون مرزی و همکارانشان در جبهۀ اپوزيسيون برون مرزی (سلطنت طلبان، سوسیال دموکرات ها و حتی برخی جریانات به اصطلاح "چپ") ، تمرکز خود را بر محور دعواهای درون هيئت حاکم گذاشته اند. اکثر رسانه های جمعی و مطبوعات "منتقد" درونی و برونی توجّه خود را به جدال ميان اصلاح طلبان و اصول گرايان معطوف نموده اند. درميان اين تبليغات گسترده، هيچ سخنی از نقش و موقعیّت ویژۀ طبقۀ کارگر ايران و سابقۀ مبارزاتی آن برای تحقّق دموکراسی به ميان نمی آيد. گويا اين طبقۀ اجتماعی اصولاً وجود خارجی ندارد! (هر چند با نگاه به ماهیّت چنین جریاناتی، نمی توان خلاف این برخورد را هم انتظار داشت).

طرفداران برون و درون مرزی اصلاح طلبان، از زندانی شدن رهبران اصلاح طلبان و تظاهر کنندگان به درستی سخن می گویند. بدیهی است که تمامی نیروی های مترقی اپوزیسیون می بایست نه تنها از حقوق دستگیر شدگان و زندانیان تظاهرات اخیر حمایت بدون قید و شرط کنند، بلکه از تمامی زندانیان سیاسی نیز باید حمایت گردد؛ به ویژه رهبران کارگرانی که در طی سال های اخیر در صف مقدم مبارزات ضدّ دولت احمدی نژاد قرار داشته اند؛ مانند منصور اسالو و بسیاری دیگر که مدّتی طولانی است در زندان های رژیم به سر می برند. متأسّفانه در مورد کارگرانی که در چهار سال حکومت احمدی نژاد زیر شکنجه های روحی و روانی و فیزیکی قرار گرفته اند هيچ مطلبی نوشته نمی شود. از شکايات خانواده های اصلاح طلبان اظهار نگرانی می کنند (به درستی)، امّا کوچکترين اشاره ای به کارگران شرکت واحد و دستگیر شدگان اوّل ماه مه و صدها نفر از دانشجوان و زنان سوسیالیست و فعّالین کارگری که مدّت هاست زير سخت ترين شکنجه ها قرار گرفته  و وضعیّت خانواده های آنان، نمی شود. علت این "سکوت" چیست؟

علت اين برخوردهای متناقض پيچيده نيستند. سردمداران اصلاح طلب و سلطنت طلب و سوسیال دموکرات  نيز خود دل خوشی از حرکت های مستقل کارگری ندارند. این رهبران اصلاح طلب مانند موسوی و خاتمی نیز  برای حفظ امنيت سرمايه (يا به زعم خود "دمکراسی")، چنان چه در جایگاه قدرت قرار گيرند، حرکت ها و اقدامات کارگری (اعتصابات برای بازپس گرفتن حقوق معوقه و ایجاد تشکل مستقل کارگری و غیره) را- که از منظر آنان صد البته اقدامات غيرقانونی  محسوب می شوند- سرکوب خواهند کرد (چند سال حاکمیت موسوی، رفسنجاتی و خاتمی نشان بر این ادّعا است). زيرا خطر ناشی از يک اعتصاب کارگری، برای سرمايه داران، به مراتب عظيم تر از حملات لباس شخصی ها و بسیجها به تظاهرات آرام و ساکت طرفداران اصلاح طلبان است. آنان به نيکی واقف هستند، که جريانی مانند بسیجی و لباس شخصی ( ادامه دهندگان انصارحزب الله ده نمکی ها و الله کرم ها)، حتی چنان چه برخوردهای افراطی داشته باشند، در نهايت قابل کنترل است. اقدامات رهبران اصلاح طلب حتی در تندترین شکل آن با خامنه ای نماینگر مصالحه با او و اصلاحات از بالا و گرفتن چند امتیاز از وی می باشد.  امّا آغاز يک اعتصاب کارگری ساده، می تواند پايۀ  کلّ نظام  سرمايه داری را به مخاطره اندازد (نگرانی ای که رفسنجانی ها و برخی از روحانیون قم به کرَات به آن اشاره کرده اند).

بنابراين، بی توجّهی به موقعيّت کارگران ايران از سوی طرفداران اصلاحات و همکاران بین المللی شان، قابل درک است. تنها آن هايی که خواهان گسست کامل از رژيم حاکم  و براندازی ريشه ای نظام سرمايه داری هستند، می توانند اهميّت نقش تعيين کنندۀ طبقه کارگر را درک کرده  و مدافع آن باشند.

 

سرمايه داری فاقد خصلت ترقی خواهانه است

دولت بورژوايی در ايران از دورۀ انقلاب مشروطيت و به ويژه پس از انقلاب سفيد شاهنشاهی، از بالا و به وسیلۀ مداخلات انحصارات بين المللی (امپرياليزم)، تحميل شد. اين مداخله تحميلی عوارض متعدّدی به بار آورد. اوّل، شکل خاصی از سرمايه داری در ايران به وجود آمده که قابليت رشد نيروهای مولده را از ابتدا از دست داده است. در ايران چه در دورۀ نظام شاهنشاهی و چه در بيش از سه دهۀ نظام کنونی، سرمايه داری در عمل نشان داد که به غير از مداخلات اقتصادی در رشتۀ تجاری (صدور توليدات نفتی و غيرنفتی) و توليد وسايل مصرفی (کارخانه های لوله سازی، کفش سازی، مونتاز و غیره)، گام ديگری بر نداشته است.

در درون نظام سرمايه داری ايران، برخلاف نظام های سرمايه داری غربی، سيکل های متناوب اقتصادی (شکوفايی، افت و رکود)، مشاهده نمی شوند. آن چه وجود دارد بحران است و بحران و بحران. حتی در اوج به اصطلاح انقلاب سفيد (دهۀ 1960) که به زعم آقای نيکسون، ايران به يک کشور نمونۀ جهان سوّمی مبدّل گشته بود، بيکاری، فقر و فساد بیداد می کرد. و يکی از علل اصلی سرنگونی رژيم شاه نيز در همين امر نهفته بود. نارضايتی توده ای در شهرها و گسترش فقرای شهری و بی سامانی در دهات، منجر به قدرت رسيدن دولت خمينی گشت.

ادغام اقتصاد ايران در تقسيم کار بين المللی، منجر به چنين بحرانی گشته است. در نتيجه، بهترين و کاردان ترين رژيم های سرمايه داری، و وابسته ترين آن ها به غرب، قادر به رشد نيروی های مولده و صنعتی کردن و جهش تکنولوژيک ، نخواهند شد. توليد وسايل توليدی در ايران (و ساير کشورهای جهان سوم) از سوی امپرياليزم ممنوع اعلام شده است! سرمايه داری ايران، بر خلاف آرزوها و آمال سوسیال دمکرات ها و اصلاح طلبان، هرگز خصلت سرمايه داری غربی را به خود نخواهد گرفت.

رقابت جناح های مختلف بورژوازی ايران (اصول گرا، اصلاح طلب، سلطنت طلب، بورژوا دمکرات، جمهوری خواه، سازمان های خرده بورژوا) برای متقاعد کردن امپرياليزم به مثابۀ آلترناتيو حکومتی آتی در ايران، همه و همه کوشش هایی است واهی که در نهايت و در بهترين حالت به رژيم شبه نظام شاهنشاهی منجر خواهد شد. بورژوازی در کشورهای نظير ايران در قرن بيست و يکم، توانايی،  قابليت و اجازۀ اجرای چنين وظایف اساسی دمکراتیک را دارا نیست.

 

بحران اقتصادی رژيم کنونی

رژيم کنونی ايران نه تنها وارث يک نظام سرمايه داری بحران زای جهان سوّمی است، که اضافه بر آن تضادّ درونی خود را نيز داراست. تضادّ درونی رژيم نيز از ابتدا و تا کنون بر محور چگونگی احيای يک نظام سرمايه داری مدرن در ايران بوده است. گرايش اصلاح طلب کنونی که پايه در سرمايه های صنعتی، مالی (بورس)، تکنوکرات های بلند پايۀ دستگاه دولتی، اقشار روشنفکر متمايل به غرب، طبقۀ متوسّط مرفه بالای شهرنشين دارد، خواهان برقراری نظامی منطبق با قوانين بين المللی سرمايه داری جهانی می باشد. اين گرايش به نمايندگی رفسنجانی، موسوی و خاتمی، طی سال های پیش، با علم کردن عبارات بی معنایی نظير جامعۀ مدنی در جهت تشکيل يک دولت يکپارچۀ بورژوايی مدرن و برقراری پيوند تنگاتنگ با دول امپرياليستی گام برداشته است. از ديدگاه اين گرايش، امنيّت سرمايه در ايران در درازمدّت به نفع کلّ سرمايه داران ايرانی بوده و حيات رژيم اسلامی را به مثابۀ يک دولت معقول و مورد پذيرش در سطح بين المللی، پايدارتر و مستحکم تر خواهد کرد. از اينروست که کليۀ نيروی های اپوزيسيون راست و ميانه (سلطنت طلبان، جمهوری خواهان، دمکرات ها و توده ای و اکثريتی های سابق) در دوره خاتمی تا دیروز در "جبهۀ 2 خرداد" و امروز در درون "جنبش سبز" قرار گرفته اند. اين جبهه در واقع خواهان برقراری يک نظام سرمايه داری مدرن از طریق ادغام در سرمایه داری جهانی بوده و تدارکات لازم برای آن روند را زمينه ريزی کرده است. به سخن ديگر، آن ها خواهان نظامی هستند که در محور آن سرمايه داران قرار گرفته اند و نقش و دخالت دولت در حیطۀ اقتصادی به حدّاقل ممکن برسد.

از سوی ديگر، گرايش معروف به اصول گرا و یا اقتدارگرا، خواهان تداوم يک نظام اسلامی (البته هم چنان متمايل به غرب، امّا با اخذ امتیازات بیشتر)، می باشد. پايۀ عمدۀ اين گرايش در سرمايه داران سنتی بازار بنا نهاده شده است. اصولگرایان، چشم انداز درازمدّت سرمايه داری را ناديده گرفته و برای حفظ قدرت خود، منافع کلّ سرمايه داری را فدای منافع لحظه ای خود می کند. برنامۀ اقتصادی اين گرايش، محدود به فروش موادّ نفتی و غيرنفتی و پرکردن فوری جيب سرمايه داران بازاری می باشد. اين گرايش در مقابل تراکم سرمايه ايستادگی کرده و اکثر مؤسّسات را در کنترل دولت یا بخش های شبه دولتی (خودی) قرار داده است.

بیشتر توضیح می دهیم. سرمایه داری ایران در مجموع از همان ابتدای به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، به خصوص پس از دوران هشت سالۀ جنگ، در تلاش بود تا به سرمایه داری جهانی پیوند بخورد. سند چشم انداز بیست سالۀ توسعۀ ایران در دورۀ رفسنجانی، که دقیقاً برنامه های دیکته شده از سوی بانک جهانی و صندوق بین المللی پول بود، گواه این مدّعاست. آن چه که در دورۀ خاتمی تحت عنوان "طرح ساماندهی اقتصادی" و در دورۀ احمدی نژاد زیر عنوان "طرح تحوّل اقتصادی" مطرح شد، تمام و کمال ادامۀ همان سیاست ها بوده و هست (خصوصی سازی، حذف تدریجی سوبسید ها، مالیات بر ارزش افزوده، کوچک سازی دولت، مقررات زدایی -deregulation- و آزادی سازی قیمت ها و إلی آخر) با این تفاوت که: الف- جناح رفسنجانی-موسوی، عملاً و صراحتاً به دفاع از سرمایه داری جهانی (امپریالیزم) روی آورده، و ب: جناح احمدی نژاد-خامنه ای و سپاه، ضمن به اصطلاح "اعتراضات" بی پایه در مقابل کشورهای G8 و ایالات متحده در رأس آن، خواهان مذاکره از موضع بالاتر هستند و در نهایت امر همان راهی را خواهند رفت که امروز رفسنجانی ها و عسگراولادی ها با شدّت و حدّت به دفاع از آن می پردازند.

درگیری بین این دو جناح، در تحلیل نهایی صرفاً بر سر "سهم" شان است. انتقادهایی که روزنامه های دوّم خردادی  به روند خصوصی سازی می کنند، و یا انتقاداتی که روزنامۀ های هیئت حاکمه نسبت به به وام های مشکوک بانک پارسیان و امثالهم داشتند، نشان دهندۀ درگیری بر سر میزان "سهم" است. در حال حاضر، سپاه و نیروهای مسلّح (به عنوان یکی از پایه های دولت فعلی، در کنار مؤتلفۀ بازار)، مدّت هاست که امور اقتصادی را در دست گرفته و این دقیقاً یکی از "مشکلات" جناح رفسنجانی است. به عنوان مثال، همین چندی پیش، 95 درصد سهام شرکت نمايشگاه بين المللی تهران به سازمان تأمين اجتماعی نيروهای مسلح (ساتا) واگذار شد. (البته به یکباره، جناب "امپراطور" - یعنی، عسگراولادی، عنوانی که خودش به خود داده است!- اعتراض کرد و گفت: پیشنهاد بخش خصوصی سه برابر قیمت واگذاری بود. بورس نیوز)[1] همۀ این ها مؤیّد این موضوع است که اصولاً تفاوت ماهوی و بنیادی بین برنامه های اقتصادی این دو جناح نیست (به جز همان مختصری که پیشتر بیان کردیم) و موضوع اساساً بر سر این است که "چه کسی" می خواهد از این توبره بخورد.

در ایران، قدرت سرمایۀ تجاری ماقبل سرمایه داری (بخش بازاری) ایران- که از محلّ واردات بی رویۀ کالاهای مصرفی و قاچاق کالا و دلالی و غیره ارتزاق می کند- بر قدرت سرمایه داری صنعتی (تولیدی) می چربد. این روش، بحران اقتصادی را تشدید کرده است. کار به جايی کشيده که بحران مالی بسیاری از شرکت های بزرگ صنعتی در بخش های خودرو (برای مثال، بدهی شش هزار میلیارد تومان ايران خودرو)، آلومینیوم، کشتی سازی (ورشکستگی شرکت صدرا) ، موادّ غذایی، کشاورزی، پتروشیمی، صنایع تولید لاستیک، قند و شکر را فرا گرفته است؛ و وفور کالاهای وارداتی در بسیاری موارد حتی امکان فروش محصولات را در بازار داخلی نابود کرده و منجر به اين شده که کارگران بهای اين ضعف نظام سرمايه داری را در حالت حقوق معوقه بپردازند! اين روش ها، همراه با تحريم های اقتصادی، حتی صنايع نفت و گاز را، که نقش کلیدی در اقتصاد ایران بازی می‌کنند، در موقعيتی قرار داده اند که دچار کاهش سالانه 4 تا 8 درصد استخراج این مواد شده اند (این درصد معادل ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار بشکه در روز است!). این واقعیّت ها بر خلاف نظریاتی است که جناح احمدی نژاد را سرمایه داری ملّی یا بومی و جناح رفسنجانی را سرمایه داری بین المللی می نامند.

بازتاب اقتصادی اين وضعيّت نا به سامان، بدان معنی است که سرمايه داران صنعتی و مدرن متمايل به غرب و تکنوکرات ها و سرمايه داران خارج از کشور، قادر به سرمايه گذاری امن نمی باشند. زيرا نه کنترلی بر سرمايۀ خود دارند و نه نهادی وجود دارد که امنيّت آن را تضمين کند. سران دول اروپايی قبل از سرازير کردن سرمايه های خود به ايران در حال مذاکره با سران رژيم در راستای تحقق اين وضعيّت بوده و نتيجۀ اين زمينه ريزی ها، برقراری روابط حسنۀ اقتصادی و سياسی از سوی دول اروپايی و حمایت های کنونی دول غرب از حرکت های اخیر به رهبری اصلاح طلبان است. نباید فراموش کرد که اوباما ها، سارکوزی ها و غیره  هیچ اهمیتی به منافع و حقوق دمکراتیک درازمدّت  مردم ایران و به ویژه طبقۀ کارگر نمی دهند. این رهبران دول غربی، بارها در عمل نشان داده اند که خواهان منافع سرمایه داران کشورهای خود هستند. این ها تغییرات به سوی دمکراسی در ایران را تنها  برای آماده سازی زمینه ای برای سرمایه گذاری و چپاول منابع ملّی و استثمار مضاعف کارگران ایران، می بینند. چنان چه احمدی نژاد جای خود را با موسوی تعویض کند، این دول با همکاری دولت موسوی در سرکوب کارگران ایران سهیم خواهند شد. سرکوب مطالبات به حقّ کارگران ایران نیز آغازی است برای سرکوب حقوق دمکراتیک کلّ جامعه در دورۀ آتی.

 

نقش انقلابی طبقۀ کارگر در انقلاب آتی

بديهی است که حتی چنان چه، رژیم استبدادی خامنه ای احمدی نژاد مسالمت آمیز کنار رود و دولت  نوین موسوی  تضادّ کنونی را حل کرده و يک جامعه مدرن سرمايه داری احيا کند، هنوز از پس حلّ مسايل اساسی جامعه بر نخواهد آمد. زيرا، رشد نيروهای مولده و جهش تکنولوژيک در ايران لازمه اش انجام بنيادين يک سلسله تکاليفی است که مقابل جامعه قرار گرفته اند. صنعتی کردن ايران بدون حلّ مسألۀ ارضی، حلّ مسألۀ ملّی، حلّ مسألۀ زنان و ساير مسائل دمکراتيک عملی نيست. حلّ تکاليف دمکراتيک نيز بايستی همگام با حلّ ريشه ای مسايل اقتصادی صورت پذيرد، وگرنه همان مسائل دمکراتيک نيز لاينحل باقی خواهند ماند. حلّ  ريشه ای مسايل اقتصادی نيز به مفهوم بر قراری اقتصاد با برنامه (برنامه ريزی اقتصادی مطابق با نيازهای جامعه) است.

بورژوازی ايران چه در دورۀ حکومت شاه و چه دورۀ خمينی (و دورۀ رفسنجانی، خاتمی و احمدی نژاد)، به وضوح نشان داده است که قابليت نه تنها حلّ مسايل اساسی اقتصادی را نداشته، بلکه توان انجام تکاليف بورژوا دمکراتيک (حلّ مسايل ارضی، ملّی و جمهوری) را نيز در خود ندارد. اين رژيم های سرمایه داری  بارها نشان داده اند که تنها با اتکا به زور و ارعاب قادر به تداوم حکومت خود هستند. عدم توانايی حلّ مسايل اجتماعی محققاً با نارضايتی و سپس اعتراض های توده ای مواجه شده و در مقابل اين رژيم ها راهی جز سرکوب مردم باقی نخواهد گذاشت. اين که شکل ظاهری دولت چگونه باشد (تاج دار، عمّامه بسر و يا کرواتی) تغييری در اين امر نمی دهد.

امّا، طبقۀ کارگر ايران، با وجود پراکندگی کنونی و عدم آمادگی فوری برای تسخير قدرت سياسی، تنها نيرويی در جامعه است که توان حلّ تکاليف لاينحل جامعۀ ايران را در خود دارد. زيرا منافع درازمدّت اين طبقه در اين امر نهفته است که بدون وقفه و هم زمان کلّ تکاليف دمکراتيک (مسألۀ ارضی، ملّی) و سوسياليستی (کنترل بر توليد و توزيع و اقتصاد با برنامه) را انجام دهد. بديهی است که برای انجام چنين تکاليفی طبقۀ کارگر بايد در مصدر قدرت قرار گيرد.

قدرت گيری طبقۀ کارگر و متحدانش، به طور مسالمت آميز صورت نخواهد پذيرفت. زيرا که کلّ بورژوازی ايران (تمام باند های هيئت حاکم، سلطنت طلبان و سرمايه داران خارج از کشور و خادمان سوسيال دمکرات آنها) با کمک امپرياليزم در مقابل قدرت گيری طبقه کارگر ايران، با تمام قوای مسلحانه و ايدئولوژيک ايستادگی خواهند کرد. از اينرو طبقه کارگر بايد برای سرنگونی قهر آميز رژيم سرمايه داری و متحدان ملی اش، خود را  آماده سازد. به سخن دیگر خود را برای یک انقلاب سرخ آماده کند و نه سبز!

طبقه کارگر تنها به اتکا به نيروی خود و مستقل از هر جناح و باند حکومتی و غيرحکومتی می تواند خود را برای انقلاب آتی آماده سازد. عدم شرکت فعّال کارگران پیشرو در تحوّلات چند هفتۀ پیش نیز نمایانگر این واقعیّت است که آنان هیچ توهّمی نسبت به جنبش سبز اصلاح طلبان ندارند. امّا به علت عدم سازماندهی سراسری پیشین در وضعیّت کنونی قادر به ارائۀ یک بدیل سرخ نیستند. این کمبود را کارگران تنها با اتحاد سراسری در راستای اعتصاب عمومی و تشکیل یک حزب پیشتاز انقلابی کارگری در آینده می توانند جبران کنند. زیرا، سازماندهی اعتصابات کارگری در راستای سرنگونی پيروزمندانه رژيم، بدون وجود يک حزب پیشتاز انقلابیِ کارگری غيرممکن است. طبقۀ کارگر برای کسب اعتماد به نفس و سازماندهی و آماده سازی خود برای انقلاب آتی مبارزات کنونی خود را بر محور مطالباتی مانند کنترل کارگری در کارخانه ها متمرکز می کند. تجربۀ سه دهۀ پيش در زمينه اعتراض ها و اعتصابات کارگری، نشان داد که نطفه های اوّليۀ سازماندهی در ميان کارگران وجود دارد. تشکيل محافل کارگری و گسترش و هماهنگی آن ها زمينۀ مساعدی برای سازماندهی کارگری فراهم می آورد. ايجاد و گسترش هسته های کارگری سوسياليستی مخفی همراه با پيشرُوی کارگری، برای تدارک نظری و عملی روند انقلاب و در راستای ايجاد حزب پيشتاز انقلابی، تعيين کننده است.

امروز، با تحوّلات اخیر در میان جوانان و رادیکالیزه شدن جنبش، شاهد تبانی هر چه بیشتر رهبران اصلاح طلب با سرمایه داران درونی، بیرونی و امپریالیزم خواهیم بود. در جامعۀ ایران نشانه هایی از گرایشات گریز از مرکز در درون طیف اصلاح طلبان به چشم می خورد، و این روند شدّت خواهد یافت. بدیهی است که جنبش ضدّ استبدادی کنونی نیاز به رهبری خواهد داشت. این رهبری تنها رهبری طبقۀ کارگر است. اکنون زمان آن فرا رسیده است که کارگران پیشرو وارد ميدان شده تا از موقعيّت نسبتاً ضعيف رژيم و بورژوازی برای پيشبرد منافع و تحقق خواست های ديرهنگام خود حداکثر استفاده را برده و کارهای ناتمام اعتصابات چند سال پيش را به فرجام برسانند. با چنین اقداماتی، طبقۀ کارگر در موقعیّت قرار می گیرد که  جنبش توده ای کنونی را تقويت کرده و بدیلی به رهبری اصلاح طلبان  ارائه دهد. امّا امروز، برای برداشتن گام نخست، در صدر مبارزات کارگران پیشرو، یک مطالبه و اقدام قرار گرفته است: تدارک برای اعتصاب عمومی!

14 مرداد 1388

 

 

 

چرا اصلاح طلبان از سرنگونی هراسانند؟

 

در دورۀ کنونی، مشاهدۀ سرکوب های لجام گسیختۀ مزدوران رژیم و بهت و ناباوری بخش اصلاح طلب هیئت حاکم در رویارویی با شرایطی که به گمان من حتی تصوّر آن را هم نداشت، چه رسد به آن که برای پاسخگویی به آن برنامه ای از پیش مشخّص داشته باشد، موضوع سرنگونی رژيم را باری دیگر و به طوری جدّی بر سر زبان ها انداخته است. با این تفاوت که این بار، طرح چنین موضوعی تنها به نيروهای اپوزيسيون سرنگون طلب محدود نمی شود. بلکه حتی سردمداران رژيم نیز، با مشاهدۀ حرکت های رو به گسترش و غيرقابل کنترل کارگران و سایر اقشار مردم و سرعت تشدید اختلافات جناح های داخلی خود سخت نگران شده اند و این گونه است که همواره نسبت به ضرورت حفظ کیان جمهوری اسلامی هشدار می دهند؛ چنین هشدارهایی به وضوح در سخنرانی های هاشمی رفسنجانی، منتظری و اخیراً سخنرانی محسن کدیور زیر عنوان "سقوط جمهوری اسلامی" به میان آمده است. نگرانی سردمداران رژيم از طرح موضوع سقوط نظام اتفاقی و بی اساس نيست. در این راستا سردمداران رژيم، براندازی خود را به تدریج محتمل شمرده و به هر وسيله خواهان مسدود کردن اين روند طبيعی هستند. سرکوب های اخیر جوانان در خیابان ها و کشتار و شکنجۀ آنان به ویژه در بازداشتگاه کهریزک نمایانگر این واقعیّت است. بدیهی است که رژیم اگر واهمه ای از فروپاشی خود نداشت، به چنین سطحی از سبعیّت و تهاجمات وحشیانه و رذیلانه در نمی غلتید. می توان به جرأت ادّعا کرد که موضوع سرنگونی (چه در سطح تبليغ ضرورت و تدارک آن و چه از ديدگاه  نفی آن -که عمدتاً از سوی اصلاح طلبان و حامیانشان در میان مردم موعظه می شود-) هم اکنون در ميان عدّۀ بيشماری از مردم ايران طرح گشته است. قابل ذکر است که سیاست اصلاح طلبان بر این محور استوار است که از این "سقوط" با رفرم های سطحی اجتماعی جلوگیری به عمل آید؛ رفرم هایی از بالا و در داخل خود سیستم. میر حسین موسوی به هیچ وجه خواهان این سقوط نیست. او بارها به این موضوع اشاره کرده است. برای نمونه اخیراً تأکید  کرده است که: "شعارهایی مورد حمایت راه سبز میلیونی مردم است که فراتر از قانون اساسی جمهوری اسلامی نرود. خواستۀ مردم دفاع از جمهوریت نظام در کنار اسلامیت آن است و شعار جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد در بیان این جنبه از مطالبات آنان نقش راهبردی دارد" (وب سایت قلم، 10 مرداد  1388- تأکید از ماست) این عبارات به قدری گویا و البته سخیف است که نیازی به توضیح ندارد؛ و اصولاً اوج بلاهت است اگر کسی فکر کند چنین سخنانی از سوی موسوی، تنها حکم "تاکتیکی" بی خطر برای پیشبرد مبارزه را دارد (ادّعایی که حضراتی هم چون عبّاس میلانی تلویحاً و یا صراحتاً مطرح می کنند)

از این رو برجسته کردن چند نکته حائز اهمیّت است:

با وجود بروز اختلافات بسيار حاد ميان باندهای هيئت حاکم، همواره همۀ آن ها دست کم در یک مورد اتفاق نظر داشته و دارند: حفظ نظام جمهوری اسلامی! آن ها همگی به شکل سيستماتيک، چه در اظهاراتشان و چه در عمل، مخالفت شديد خود را با سرنگونی رژيم اعلام داشته اند. اتفاق نظر و عمل آن ها در سرکوب حرکت های اعتراضی دانشجویی، به خصوص خیزش دانشجویی 18 تيرماه 1378، و سرکوب کارگران و زنان تا پیش از رویدادهای جاری و نگرانی شان در مورد "سقوط جمهوری اسلامی" در برهۀ فعلی، همگی دالّ بر اين اتفاق نظر است. البته مخالفت اصول گرایان با مشی براندازی طلبی، نيازی به توضيح ندارد. زیرا این جناح به طور کلّی، سُکان قدرت سياسی را در دست داشته و با براندازی رژيم، موقعیّت سياسی و به ویژه منافع مادّی خود را از دست خواهد داد. مزدوران این جناح از هیچ جنایتی فروگذارنیستند. همان طور که در تظاهرات خیابانی اخیر نشان داده اند؛ این مزدوران رژیم به سوی کسانی آتش گشودند که شعار "الله اکبر" سر داده بودند. به وضوح ملاحظه شد که این مزدوران تنها به منظور حفظ منافع مادی شان (وام با بهرۀ نازل، اتومبیل، دستمزدهای هنگفت، امکانات سفر تفریحی به خارج برای خود و خانواده شان و به طور کلّی دسترسی به تمامی خدمات رفاهی) است که با این بی رحمی غیر قابل وصف دستور سلاخی مردم عادّی کوچه و خیابان را صادر می کنند. آن ها در مقابل خود یک عدّه ملحد و "کمونیست" مسلح نمی بینند که به علت اختلافات ایدئولوژیک و یا احیاناً دفاع از خود به روی آن ها تیراندازی کنند؛ آن ها در مقابل خود مردمی را می بینند که با خواست برکناری آن ها از قدرت، منافع طبقاتیشان را تهدید خواهند کرد.   

 

امّا، اصلاح طلبان چه؟

مدافعان اصلاح طلبان و همراهان سلطنت طلب و سوسیال دموکراتیکشان در خارج، همواره تأکيد بر اين داشته اند که سرنگونی فی نفسه پديدۀ زشت سيرتی است که در هر مورد منجر به خون ريزی و کشتار جمعی و هرج و مرج می گردد. به زعم آن ها معقول ترين و مطمئن ترين روش همانا تغييرات گام به گام و آرام در درون نظام موجود است. هم چنین مدّعی اند که اين روش نه تنها عاری از خشونت است، بلکه نهايتاً با اعمال فشار تدريجی منجر به تغييراتی بنيادين در جامعه خواهد شد. آن ها بر اين عقيده اند که گويا اصلاحات نظام موجود، نتایج مطلوب تری نسبت به سرنگونی نظام به بار خواهد آورد. آن ها نيروهای خواهان سرنگونی را عجول و بی ارتباط  با واقعيّت های اجتماعی، و حتی "نادان" می پندارند و نظريات آن ها را مغاير با خواست و مطالبۀ کنونی مردم ايران قلمداد می کنند (یا به عبارتی این چنین وانمود می کنند).

واقعيّت اینست که تمامی اين استدلالات خلاف واقعیّت اند! انگيزۀ واقعی طرح اين مطالب را می باید در جای ديگری جستجو کرد.

اوّل، نیروهای مارکسیست انقلابی از آن رفرم هایی دفاع می کنند که پیامد یا نتیجۀ فرعی مبارزات انقلابی توده های زحمکتش باشد؛ یعنی رفرم هایی که از پایین ایجاد و در حقیقت به بدنۀ نظام تحمیل شده باشد. چنین رفرم هایی در حقیقت بخشی از مبارزۀ انقلابی توده های تحت ستم است.

دوّم، آن چه که طی یکی دو ماهۀ گذشته رخ داد، بی اعتباری نظرات این آقایان را به خوب نشان داد. مادامی که دولت، تمامی منافذ اعتراض را می بندد و کوچکترین واکنشی را با دار و درفش پاسخ می دهد، استفاده از ابزار قهر و خشونت کاملاً بدیهی است. امّا شاهد بودیم که چگونه این قدّیسین زمانه، که گویا در دوران حیات پربرکت جمهوری اسلامی کوچکترین نقشی از تسویه حساب ها و سرکوب ها نداشته اند، در اوج کشتارهای رژیم، مردم را به روش های مسالمت آمیز تشویق می کردند)

سوّم، اصلاح طلبان عمدتاً بخشی جداناپذير از هئيت حاکم جمهوری اسلامی بوده و سرنگونی رژيم را با سرنگونی خود يکی می دانند. همۀ آن ها از ابتدا در سازماندهی انقلاب اسلامی (بخوانید سرکوب انقلاب مردم) دست داشته و پرچم دار آن  بوده اند. میرحسین موسوی خود یکی از همین مهره ها بوده است. تمامی آن ها در سرکوب مردم ايران در طی بيش از سه دهه سهيم بوده اند. حتی به اصطلاح چپ ترين بخش آنان که امروز دم از آزادی مطبوعات می زنند، خود از مسببين اصلی سرکوب مطبوعات و آزادی بیان بوده اند. کسی مانند کروبی که امروز تجاوز جنسی به زندانیان را افشا می کند، چگونه دهۀ سیاه شصت و تجاوز به زنان زندانی را فراموش می کند و ابداً کلمه ای در این مورد نمی گوید؟ گرچه برخی رهبران اين گرايش هم اکنون در زندان به سر می برند، امّا هیچ یک منکر اصل حفظ کلّیت نظام موجود نیست. آن ها نيز موقعيّت خود را با سرنگونی رژيم در مخاطره می بينند. تشکيل جنبش سبز، و در پیش جبهۀ دمکراتيک مردم ايران و يا جبهه های وابسته به آن نظير جبهه متحد کارگران و جبهه متحد دانشجويان همه برای حفظ (و نه نابودی سيستم) و جايگزينی آن با يک نظام به زعم خودشان دمکراتيک، طراحی شده اند. آقای اکبر گنجی که به مثابۀ قهرمان آزادی معرفی شده است و اخیراً در آمریکا  در حمایت از قربانیان رویدادهای جاری ایران دست به اعتصاب غذا زد، خود سال ها از ايدئولوگ های سپاه پاسداران و اعضای وزارت اطّلاعات بوده و در سرکوب مردم سهيم بوده است (البته مارکسیست های انقلابی همواره از حقوق دمکراتيک همين افراد نيز که دوره ای در زندان های رژیم به سر می برده اند، به درستی دفاع نموده اند.) امّا، چگونه افرادی که تا دیروز با کثیف ترین نهادهای حاکمیّت کار می کرده اند، بدون حتی نقدی ریشه ای به گذشتۀ خود و با طرح شعارهای خودساخته ای چون می بخشیم، ولی فراموش نمی کنیم، برای ايران، دموکراسی به ارمغان خواهند آورد؟ بديهی است که سرنگونی آدمکشان و سرکوبگرانی که اینک بر اریکۀ قدرت نشسته اند، موقعيّت کسانی را که خواهان حفظ نظام جمهوری هستند، به مخاطره می اندازد.

چهارم، طرفداران اصلاحات نه تنها خواهان حفظ نظام اسلامی هستند، بلکه خواهان اصلاح اين نظام در راستای دگرديسی به يک نظام سرمايه داری مدرن می باشند. اختلاف آن ها با باند ديگر نه بر محور ايجاد يک جامعۀ دمکراتيک واقعی است، و نه بر سر ايجاد نظامی که در آن استثمار اکثريّت جامعه (کارگران و زحمتکشان) وجود نداشته باشد. اختلاف عمدتاً پيرامون شيوه و آهنگ برقراری همان نظام، امّا با چهره ای نوين است. بی شک اگر رژیم وجهه ای دموکراتیک برای خود دست و پا کند (و یا آن گونه اصلاح طلبان به کرّات می گویند آبروی رژیم در مجامع بین المللی حفظ شود) برقراری ارتباط (و به عبارتی ادغام در نظام سرمایه داری جهانی و پیمودن راه رشد سرمایه داری متعارف) به آن شکلی که اصلاح طلبان در رؤیایش به سر می برند، به راحتی صورت خواهد پذیرفت. اصلاح طلبان کنونی نيز مانند همقطاران خود خواهان استثمار کارگران و تمامی اقشار زحمتکش هستند. امّا، به سبک يک نظام سرمايه داری مدرن و مرتبط با دول امپرياليستی. با اين تفاوت که استثمار کارگران برای بازسازی سرمايه داری در ايران نياز به سرعت و شدّت مضاعف خواهد داشت. استثمار مضاعف کارگران نيز محققاً به دستگاه سانسور، اختناق و پليس نياز خواهد داشت. بديهی است که اصلاح طلبان فعلی، اگر موفق به کسب قدرت نيز شوند، بايستی با زور سرنيزه حکومت خود را بر مردم تحميل کنند. مسأله فقط زمان و شيوۀ اعمال زور است و نه گسست از روش های سابق سرکوب.

از اين زاويه نيز، اصلاح طلبان موافق سرنگونی رژيم کنونی نيستند. سرمايه داران درون و برون مرزی (و خادمان سوسيال دمکرات آن ها)، تحت هيچ وضعيتی تن به سرنگونی يک نظام سرمايه داری (حتی بدترين آن مانند رژيم کنونی) نمی دهند. ترس و واهمۀ سرمايه داران از سرنگونی ای که منجر به يک حکومت دمکراتيک کارگری گردد، به مراتب بيشتر از ترس آن ها از لباس شخصی ها و طرفداران خامنه ای است! زيرا که با حزب الله نهايتاً (با کمی تقلا، فشار و تبانی) می توان کنار آمد، امّا با يک حکومت ضدّ سرمايه داری و معتقد به دمکراسی کارگری، هرگز!

25 مرداد 1388

 

 

آیا سرنگونی مترادف با قتل عام و خونریزی است؟

 

اصلاح طلبان، سال هاست که برای حفظ وضع موجود و مشخّصاً عليه تفکر سرنگونی رژیم و تدارک برای انقلاب، کارزار تبلیغاتی وسيعی به راه انداخته اند، با این ادّعا که امر سرنگونی مترادف است با گسترش خونريزی و کشتار جمعی ؛ تمام اين ادّعاها خلاف واقعيّت های تاريخی هستند.

این امر صحیح است که در هر انقلابی عدّه ای کشته می شوند. امّا، تاريخ همواره نشان داده است که کشتار و قتل عام را همواره نيروهای ضدّ انقلاب و ارتجاعی بر جامعه تحميل کرده اند. در آستانۀ انقلاب بهمن ماه 1357 و سرنگونی رژيم شاه کشتار جمعی و قتل عامی رخ نداد! امّا کشتار و قتل عام ها درست زمانی آغاز شد که يک دولت سرمايه داری جدید، یعنی رژیم جمهوری اسلامی، به جای رژيم کهنۀ سابق مستقر گشت. رژيم خمينی، پس از خلع سلاح از مردم، دست به تهاجمی همه جانبه زد (یورش وحشیانه به کردستان، ترکمن صحرا و خوزستان، بعد ها کشتارهای دهۀ شصت و به خصوص شهریور سال 67 و إلی آخر) کشتاری که رژيم خمينی از طريق سرکوب و جنگ بر مردم ايران تحميل کرد به مراتب بيشتر از آن چیزی بود که در حين انقلاب رخ داد. کشتاری که رژيم کنونی (در دورۀ حضور یا عدم حضور اصلاح طلبان) در طی یک دهۀ گذشته انجام داده است (از قتل های زنجیره ای و حذف عناصر اپوزیسیون داخل یا خارج کشور گرفته تا وقایع دردناکی چون کشتار خاتون آباد در بهمن 82 تا سرکوب های یکی دو ماه گذشته پس از دهمین دورۀ انتخابات ریاست جمهوری ) اگر نگوییم بیشتر که کمتر از کلّ انسان هايی نبوده است که در آستانۀ انقلاب جان باختند.

در ايران طی نيم قرن گذشته، سرکوب و اختناق از سوی دو رژيم شاه و خمينی و پس از استقرار حاکميّت شان بر مردم اعمال شدند. ساواک و ساواما مسئول ناپديد شدن و به قتل رسيدن عدّۀ بی شماری از مبارزان راه آزادی بوده اند. به عبارت ديگر، مسبّبين اصلی کشتارها، دولت های حاکم سرمايه داری بوده اند. درست برعکس، در دورۀ چند ماه آغازين انقلاب 57، جامعه از نظم، استواری و آرامش بسياری برخوردار بود. مردم مسلح در شهرها، نظم و امنيّت عمومی را به بهترين نحوی که در تاريخ بی سابقه بود، برقرار نمودند. زيرا مردم عادّی ماهیتاً نه جنایتکار هستند و نه خواهان به کارگیری خشونت. تنها دولت سرمایه داری و کسانی که بر رأس آن قرار دارند هستند که به منظور حفظ منافع طبقاتی و قدرت سیاسی خود، دست به کشتار و قتل عام می زنند و مردم را در جایگاهی قرار می دهند بالضروره از ابزار قهر و خشونت استفاده کنند. همانند مزدورانی که امروز در حال شکنجه و قتل جوانان ایران در زندان ها می باشند. در ساير انقلاب ها نيز چنين بوده است. چنان چه جوانان از روز نخست اعتراضات خیابانی  توصیه های موسوی ها را نمی پذیرفتند و  در خیابان ها، در مقابل مزدوران مسلّح رژیم دست تسلیم بالا نمی برند و سکوت نمی کردند، اگر آن ها خود را برای دفاع از خود و مقابله با  چماق داران و لباس شخصی ها آماده می کردند، شعارها و مطالبات خودشان را با صدای بلند فریاد می زدند، برای مقابلۀ درازمدّت به سازماندهی و برنامه ریزی می پرداختند، مطمئناً امروز، هم عزیزان کمتری را از دست می دادند و هم در موقعیّت بهتری برای سرنگونی این نظام قرار می گرفتند. درود بر جوانان دلیر ایران که امروز بر خلاف توصیه های موسوی ها در خیابان در مقابل اوباش و مزدوران رژیم مقاومت می کنند. درس های ناشی از این مقاومت در تاریخ ایران به ثبت خواهد رسید.

27 مرداد 1388

 

  

آيا سرنگونی رژیم ضروری است؟

 

 

انقلاب، مبارزه ای است ميان نيروهای اجتماعی برای کسب قدرت دولتی. انقلاب زمانی رخ می دهد که جامعه دچار بحرانی دائمی شده و حکومت کنندگان کنترل قدرت سياسی را از دست داده و حکومت شوندگان سران حکومت را نپذيرند. در ايران، دولت هم اکنون در چنگ عدّه ای است که مدّت هاست قابليّت خود را برای حکومت از دست داده اند. اختلافات و شکاف های درونی هیئت حاکم این وضعیّت را به مراتب وخیم تر کرده است. (و دقیقاً شاهدیم که چگونه دو جناح به ظاهر متخاصم رژیم سعی در پرکردن این شکاف دارند) سعی برای سازماندهی مجدّد مناسبات اجتماعی، ايجاد دمکراسی و حلّ مسائل اقتصادی، دولت ناگزیر بايد به دست طبقاتی بيافتد که توان انقلابی و قدرت حلّ مشکلات را دارا باشند. در جامعۀ ايران وظايف اجتماعی لاينحلی در مقابل مردم قرار دارند: حل مسألۀ دمکراسی، مسائل ملی، مسألۀ ارضی، مسألۀ زنان و جوانان (وظايف دمکراتيک) از یک سو، همراه با حلّ مسائلی مانند ایجاد اقتصاد برنامه ریزی شده و اعمال کنترل کارگری بر توليد و توزيع (وظايف سوسياليستی) در دستور کار قرار گرفته اند.

تنها با سرنگونی کامل رژيم و جايگزينی دولتی که در عمل قابليّت حلّ وظايف جامعه را دارا باشد، می توان به آينده ای دمکراتيک و آزاد برای کليۀ مردم ايران اميدوار بود. به سخن ديگر، هم اکنون در ايران رشد نيروهای مولده و جهش صنعتی که لازمۀ ايجاد دمکراسی و رفاه اجتماعی است، در تناقض با مناسبات توليدی قرار گرفته است. حافظ اصلی اين مناسبات توليدی واپس گرا، همانا دولت سرمايه داری کنونی است. پس، برای گشايش دمکراتيک و اقتصاد شکوفا، دولت سرمايه داری  (از هر نوع و با هر ظاهری) بايد کنار گذاشته شود. سرنگونی چنين دولت هايی از يک نياز عينی و مادّی بر می خيزد و صرفاً يک شعار انقلابی نيست. مارکسیست های انقلابی بر خلاف سرمايه داران، خواهان خونريزی ، جنگ افروزی و هرج و مرج نمی باشند. آنان خواهان آن هستند که کليۀ افراد جامعه از رفاه برخوردار شده و ستم و استثمار و زورگويی برای هميشه از جامعه رخت ببندد. امّا، دولت سرمايه داری ایران، بنا به ماهیّت خود، سير چنين روندی را مسدود می کند. چنان چه دولت سرکوبگر سرمايه داری، به صورتی مسالمت آميز کنار می رفت و سرنوشت جامعه را به اکثريّت مردم می سپرد، ديگر نيازی به براندازی آن و سازماندهی انقلاب نمی بود. امّا، تاريخ نشان داده است که دولت های سرمايه داری برای حفظ منافع اقليتی در جامعه و مالکيّت خصوصی بر ابزار تولید (یا در شرایط ویژۀ ایران، در دست گرفتن رانت) از هر شيوه ای استفاده کرده و اختناق و سرکوب را با ارگان های سرکوبگر خود (پليس و ارتش و در ایران، بسیج و سپاه و غیره) بر مردم تحميل می کنند. آن چارچوب های قانونی نیز که بسیاری مبارزه را به آن محدود می کنند، چیزی جز یک روبنا برای حفظ مناسبات استثماگرانۀ جامعۀ سرمایه داری نیست؛ پس ضرورت سرنگونی از ذات همين دولت ها برخواسته و تنها نيروی محوری آن نيز طبقۀ کارگر و اقشار زحمتکش است- طبقه ای که هيچ چيز جز زنجيرهايش را برای از دست دادن ندارد، طبقه ای که تا به آخر تکاليف عقب افتادۀ دمکراتيک جامعه همراه با تکاليف سوسياليستی را انجام خواهد داد و همانند لکوموتيوی کلّ قشرهای تحت ستم را به سوی آيندۀ بهتر راهنما خواهد شد.

29 مرداد 1388

 

 

آيا امروز طبقۀ کارگر آمادۀ سرنگونی است؟

 

در يک کلام، خير! طبقۀ کارگر (به مفهوم عامّ کلمه) به مثابۀ تنها نيروی تعيين کننده در انقلاب آتی، امروز در موقعيّت سرنگونی رژيم و کسب قدرت سياسی قرار ندارد. پراکندگی، فقدان امکان سازماندهی و تنزل در اعتماد به نفس، نبود تشکيلات و رهبری در درون طبقۀ کارگر- که همگی خود ناشی از اعمال سرکوب و اختناق و مهم تر از اين ها، فشارهای شديد اقتصادی در دوره پيش بوده- طبقۀ کارگر را به حاشيه رانده است و از همين روست که سُکان مبارزات ضدّ استبدادی در اين دوره به دست دانشجويان، زنان و نويسندگان، به مثابۀ حسّاس ترين اقشار اجتماعی، افتاده است. امّا، همان طور که تاکنون مشاهده شده است، مبارزات اين اقشار تحت ستم (هر چند انقلابی و راسخ) بدون شرکت و حضور فعّال ومتشکل طبقۀ کارگر، به نتيجۀ مطلوب و تعيين کننده نرسيده و نخواهد رسيد.

طبقۀ کارگر در وهلۀ نخست نياز به استقرار خود به مثابه يک طبقه دارد. به سخن ديگر، اين طبقه به بهبود وضعيّت اقتصادی، تضمين کار دائمی و حلّ مشکلات روزمرّه (خوراک، پوشاک، مسکن و بهداشت) نيازمند است. تا زمانی که اين مسايل ابتدايی حل نشوند، اعتراض ها و مبارزات کارگران پراکنده و غيرمتشکل خواهد بود. البته هر روزه به تجربيات ضدّ سرمايه داری کارگران افزوده می شود. به ويژه آن که بخشی از کارگران (پيشرُوی کارگری) که از موقعيّت اجتماعی، توان و تجربۀ متفاوتی برخوردارند، به صورت مداوم در صحنۀ مبارزاتی حضور داشته و امر سازماندهی کارگران را به عهده گرفته اند (بعداً مفصل تر توضيح داده خواهد شد).

به عبارت ديگر، وضعيّت عينی برای سرنگونی و انقلاب کارگری آماده است، امّا شرايط ذهنی برای آن هنوز آماده نيست و به همین جهت تدارکات برای تحقق آن، ضروری می باشد. اين مسأله (يا تناقض) اصلی است که در مقابل پيشروان طبقۀ کارگر (و نيروهای انقلابی) قرار گرفته است. در حال حاضر، يافتن راه حلّ واقعی و پرکردن اين خلأ عينی، به يکی از وظايف محوری نيروهای انقلابی مبدّل گشته است.

 

انحرافات چپ از مفهوم سرنگونی رژیم

انحرافات نظری سرنگونی طلبان اپوزيسيون چپ (نيروهايی که خود را کماکان کمونيست پنداشته و به نوعی از جمهوری شورايی و حکومت کارگری حمايت می کنند) عموماً به سه دسته تقسيم می شوند:

دستۀ اوّل، آنان که با ادّعای نمايندگی از جانب کارگران، خواهان تشکيل حکومت متکی بر حزب و تشکيلات خود هستند.

دستۀ دوّم، آنان که به نام کارگران، توجّه خود را معطوف به اختلاف های درونی رژيم کرده و در اتحاد با بخش راديکال اصلاح طلبان غيرحکومتی خواهان سرنگونی رژيم اند.

دستۀ سوّم، آنان که در دفاع از کارگران، به طرح شعارهای کلی، مانند براندازی انقلابی يا سوسياليستی رژيم و تشکيل حکومت شورايی و انتقال آگاهی و دانش سوسياليستی به درون طبقۀ کارگر به وسیلۀ سازمانها يا هستههای خود، بسنده می کنند.

هر سه دسته دچار انحرافاتی هستند که در ادامه به آن ها اشاره می شود:

دستۀ نخست، دچار انحراف خود- محور بينانه گشته، و به مفهومی کودتا گرايانه از انقلاب کارگری رسيده است. اين قبيل احزاب با استفاده از امکانات مادّی خود برای تبليغات عمومی ضدّ رژيم در خارج، به اين نتيجه رسيده اند که گويا کارگران پيشرو، توان و قابليّت سازماندهی انقلاب آتی را نداشته و نياز وافر به يک رهبری دارند- رهبری ای که کافيست با تبليغات اينترنتی و راديويی از خارج حدّاقل يک ميليون نفر را به خود جلب کند و سپس تسخير قدرت نمايد! ايدۀ کمونيسم کارگری نيز برای پرکردن اين خلأ ابداع شده است. بنابر اينگونه استدلال های منطقی، حزب (به قول خودشان حزب بلشويک!) و رهبرانش معرفی گشته، رهبر (به قول خودشان لنين!) معيّن شده، ايستگاه راديويی و اينترنتی به کار افتاده و آن چه باقی مانده، تنها پيوستن کارگران به صفوف حزب است! به زعم اين دسته، شعار سرنگونی، حکومت کارگری و جمهوری سوسياليستی، با پذيرش اين نوع حزبها پيوند خورده است.

بديهی است که اين روش از کارِ سطحی و کودکانه، نمی تواند در انطباق با نيازهای پيشرُوی کارگری باشد. صرف نظر از برنامۀ ناروشن و عملکرد قيّم مآبانۀ اعضای اين حزب، کارگران پيشرو خواهان تشکيلاتی مشخص تر، ملموس تر و بر بنياد نيازهای واقعی خود کارگران می باشند- چيزی که اين دست احزاب به کلّی فاقد آن هستند- کارگران پيشرو خواهان ايجاد حزب خود، که همانا حزب کارگری واقعی است، می باشند. زيرا حزبی که در روند مبارزات ضدّ سرمايه داری در درون کشور و به وسیلۀ کارگران پيشرو ساخته می شود، تفاوتِ کيفی عمیقی با سایر حزب های خارج از کشور دارد. برنامۀ محافل کارگری به مراتب راديکال تر و مرتبط تر به مسايل کارگران است، تا برنامه های نيم بند اين احزاب. (برنامه هایی فاقد مطالبات انتقالی کارگری که تنها به يک سلسله کليات بی ارتباط با مسايل روز کارگران -آن هم با اشتباهات فاحش تئوريک- اکتفا می کند) تاکتيک های پيشرُوی کارگری متکی بر طرح کنترل کارگری و ايجاد تشکل های مستقل کارگری به مراتب مؤثرتر از طرح تخيلی تشکيل مجامع عمومی اين حزب است. مهم تر از همه، عدم حضور سياسی اين قبيل تشکل های خود-محور بين، در درون جنبش زندۀ کارگری ايران، نشان دهندۀ عدم ارتباط پیگیر و سازندۀ آن با بدنۀ اصلی، یعنی جنبش کارگری است. در دنيای واقعی وغيرتخيلی، چگونه می توان توقع داشت که مثلاً چند ده روشنفکر در خارج از کشور (حتی مجهّز به عالی ترين تئوری و برنامۀ انقلابی و عملکرد راديکال) با صدور دستور عمل (بخوانید نسخه) برای کارگران، بدون انجام کار مشترک با آن ها و آشنايی با زندگی و مسايل روزمرّه شان، چند ميليون را به حزب خود جلب کنند؟ مگر اين که تصوّر شود اين چند ميليون نفر، افرادی بی اراده و غيرسياسی هستند. در اين صورت است که نام چنين عملی را انقلاب کارگری نمی توان گذاشت و بايد آن را نوعی کودتا دانست.

از ديدگاه پيشرُوی کارگری اگر قرار باشد که پس از سرنگونی، دولتِ جايگزين، نمايندۀ يک گرايش خرده بورژوای راديکال باشد، بهتر است اصولاً چنين براندازی ای شکل نگيرد. زيرا در بهترين حالت، سناريويی مانند دخالت ساندنيست ها در انقلاب نيکاراگوئه تکرار خواهد شد و براندازان پس از دوره ای، قدرت را دو دستی تحويل بورژوازی خواهند داد (البته چنين احزابی هرگز به گرد پای سازمانی نظير ساندنيست های در دورۀ قبل از سرنگونی سوموزا نخواهند رسيد- چه به لحاظ شيوۀ مبارزاتی، چه پايگاه اجتماعی و چه برنامه). کارگران ايران در این نوع سرنگونی منفعتی نخواهند داشت. اين قبيل طرح های کودتا گرايانه، در نهايت منجر به عقب افکندن سرنگونی رژيم به تشکيل حکومت کارگری، می شود. زيرا برای کارگران پيشرُوی کمونيست، مسألۀ سرنگونی رژيم و ماهيّت دولت آتی که قرار است جايگزين آن شود، از يکديگر تفکيک ناپذيرند.

دستۀ دوّم موضع اپورتونیسم یا فرصت طلبانه اختیار و شعار سرنگونی رژيم را، با استدلال های بی اساس، همواره موکول به اتحاد با بخشی از جناح های رژيم کرده است و در نتيجه عملاً استقلال کارگران را مورد سؤال قرار می دهد.

می گويند، به جرأت می توان گفت که سرنگونی جمهوری اسلامی آشکارا در افق بی واسطۀ مبارزات توده های ميليونی مردم قرار گرفته است. امّا، همواره چشم اميد به اختلافات درونی رژيم دوخته و به دنبال بخش راديکال اصلاح طلبان غيرحکومتی است، تا با آن ها سرنگونی را سازمان دهد! چنان چه وضعيّت عينی برای سرنگونی آماده باشد و چنان چه مبارزات ضدّ استبدادی و ضدّ مذهبی حاکم در جريان باشد (که چنين است)، يک نيروی انقلابی بايد توان بالقوّه و حتی ضعيف طبقۀ کارگر را به يک نيروی بالفعل و جریان نیرومند تبديل کند، نه اين که به دنبال اصلاح طلبان روانه شود. انقلابيون واقعی بايد نقش رهبری طبقۀ کارگر را از هم اکنون تبليغ و ترويج کرده و اتحاد اقشار ناراضی اجتماعی را به دور برنامۀ انقلابی طبقۀ کارگر بسيج کنند و نه اين که به نام کارگران و سوسياليزم مصالحه با بورژوازی را تبليغ نمایند. اين روش از سرنگونی به سبک اين قبيل سازمان ها، هيچ گاه در تاريخ به نفع طبقۀ کارگر و زحمتکشان تمام نشده است. آن ها متکی بر تزهای استالينيستی انقلاب دو مرحله ای، همواره خواهان ائتلاف با بخشی از بورژوازی بوده اند. گرچه صحبت های راديکال و انقلابی به ميان می آورند و خود را وابسته به کارگران معرّفی می کنند، امّا در عمل به دنبال بخشی از بورژوازی راهی می شوند و استقلال کارگران را نفی کرده و امر سرنگونی دولت بورژوايی را مسدود می کنند.

بديهی است که سرنگونی رژيم سرمايه داری و جايگزينی آن با رژيمی که بخشاً متشکل از بورژوازی باشد، آن سرنگونی ای نيست که مدّ نظر کارگران باشد. کارگران در چنين براندازی ای ذي نفع نخواهند بود و طبعاً در آن شرکت نخواهند کرد. زيرا آن ها در چنين وضعيتی محققاً فاقد قدرت ضروری برای پيشبرد اهداف خود خواهند بود.

دستۀ سوّم به انحرافات فرقه گرايانه و انفعال گرايانه (پاسیفیسم) درغلتیده است. اين طيف از رهبران و اعضای سابق سازمان های چپ، گرچه به ظاهر شعارها و نظريات مترقی و انقلابی را انعکاس می دهند، امّا همه در لاک های فرو بستۀ خود باقی مانده و هنوز درس های اوّليه را از اشتباهات سياسی، نظری و عملی گذشته، نیاموخته اند. آن ها صحبت از حکومت کارگری به ميان می آورند، بدون آن که نظريات سابق خود را در مورد انقلاب دمکراتيک يا جمهوری دمکراتيک خلق نقد کرده باشند؛ از تشکيلات انقلابی کارگری سخن به ميان می آورند، بدون اين که گامی در راه انحلال گروه های چند يا چندين نفری خود و پيوستن به محافل کارگری برداشته باشند. آن ها در بهترين حالت به تقليد از سازمان های سنتی روی آورده و در بدترين حالت آلت دست همان سازمان های سنتی شده اند. هنوز پس از ده ها وحدت و انشعاب در نيافته اند که راه توفيق در فعّاليّت سياسی، وحدت با پيشروان کارگری در ايران است و نه حفظ نام و نشان سازمان های پرافتخار سابق، که همه از اعتبار ساقط شده اند. اين دسته، تنها صورت خود را با سيلی سرخ نگهداشته و سرگرم انجام خرده کاری های بی حاصل است، تا بلکه معجزه ای پيش آيد و آنان را از اين مخمصه نجات دهد.

بنابر اين، طرح شعار سرنگونی از سوی این دسته، بیشتر به شوخی می ماند تا چیز دیگر، چرا که اينان از پشتوانۀ سياسی و تشکيلاتی لازم برخوردار نيستند. به علاوه، اين گروه ها نيز مانند دو دستۀ بالا، خود را فرای کارگران پيشرو قرار داده و برخلاف ادّعاهایشان، از اعتبار لازم در ميان کارگران پيشرو برخوردار نمی باشند.

 

پيوند با پيشروی کارگری

امّا، هر سه دستۀ بالا، يک وجه اشتراک با يکديگر دارند: هر سه، نقش و اهميّت پيشرُوی کارگری را در محاسبات سياسی از قلم می اندازند. آن ها عملاً نشان داده اند که به اين مسأله بی توجّه بوده و در واقع اعتقادی به اين طبقۀ اجتماعی نداشته و همواره تشکيلات خود را به عنوان جايگزين آن معرّفی کرده اند. در حالی که اين سازمان ها و گروه ها، حدّاقل در یک دهۀ پيش، هيچ نقش مؤثر و تعيين کننده ای در تحوّلاتِ درونِ جنبش کارگری ايفا نکرده اند. کارگران پيشرو، بخش آگاهی از طبقۀ کارگر هستند که به علت موقعيّت ويژۀ خود در کارخانه ها، و عملکرد آگاهانه و تجربه شان، به رهبران عملی (و طبيعی) و يا سخنگويان کارگران مبدّل می شوند. برخلاف طبقۀ کارگر (به طور اعم)، اين بخش از کارگران، در افت و خيزهای مبارزات کارگری نه تنها نااميد و دلسرد نمی شود، بلکه (مثل دو دهۀ پيش) خود را به تئوری نيز مسلح می کند.

در نتيجه آنان صرفاً کارگر نيستند، و در واقع به کارگر روشنفکر مبدّل گشته اند. آن ها همانند روشنفکران، ضمن حضور فعّال در جنبش کارگری و رهبری اعتراضات کارگری و اعتصابات در دو دهۀ گذشته، به مطالعه و دنبال کردن دقيق رویدادهای سياسی و کسب تجربۀ تئوريک پرداخته اند. آنان خود را در درون محافل کارگری (هسته های مخفی کارگری) با رعايت اکيد مسايل امنيتی متشکل کرده و در درون جامعه، با کسب هنر ادغام فعّاليّت مخفی و علنی قادر شده اند که در ميان کارگران باقی مانده و آن ها را در مبارزات روزمره شان رهبری کنند. آن ها در ايران، در دورانی که کليۀ سازمان های قيم مآب چپ خارج از کشور ادّعای رهبری کارگران را داشته اند، در صف مقدّم مبارزات ضدّ سرمايه داری و ضدّ استبدادی قرار گرفته و در غياب سازمان های سنتی، دست به سازماندهی اعتراضات و اعتصاب ها زده و در تدارک ساختن نهادهای مستقل کارگری و تبليغ آن نظريه بوده اند. رهبران واقعی کارگران همانا اين کارگران روشنفکر هستند. حزبی نيز که در آتيه برای رهبری انقلاب کارگری بايد ساخته شود، الزاماً همراه با اين قشر تشکيل می يابد. درغير اين صورت به مقاصد خود نخواهد رسيد.

اين قشر فعّال اجتماعی، گرچه فاقد سخنگويان رسمی، نشريات و تشکل، رهبر و امکانات مالی است، امّا، به صورت متشکل و پيگير حضور سياسی داشته و همراه با تعميق بحران سياسی رژيم و تحوّلات درونی آن، يقيناً در حال شکل گيری متشکل است.

در وضعيّت کنونی، پيوند نيروها و افراد انقلابی با اين لایۀ اجتماعی، به يکی از وظايف اصلی مبدّل گشته است. تنها پيوند روشنفکران کارگری (روشنفکران انقلابی ای که خود را در خدمت جنبش کارگری قرار داده و مورد تأييد کارگران پيشرو قرار گرفته اند) و کارگران روشنفکر (کارگران پيشرو که طی دو دهۀ پيش در صف مقدّم مبارزات ضدّ رژيم بوده و به رهبران عملی کارگران مبدّل گشته اند) راه را برای ايجاد حزب پيشتاز انقلابی که براندازی رژيم و تشکيل حکومت کارگری را تدارک می بيند، باز خواهد کرد. تنها از کانال اين قشر اجتماعی است که می توان با تودۀ کارگران ارتباط برقرار کرد (به سخن ديگر مجوّز ورود به درون جنبش کارگری را به دست آورد) و امر دخالتگری را سازمان داد. چنان چه از هم اکنون چنين تدارکی ديده نشود، در وضعيّتی که کارگران شرایط مساعدتری يافته و اعتماد به نفس يابند، تدارک برای براندازی و تشکيل حکومت کارگری، به مراتب دشوارتر و حتی می توان يقين داشت که غيرممکن خواهد بود.

 

دخالت در درون جبهۀ سوم

به علاوه، تقويت تشکل های مستقل کارگری، دانشجويی و زنان برای تدارک براندازی رژيم ضروری است.

در سال های پیش، در هر مرحله از مبارزات، گرايش های گريز از مرکز در درون جبهه رژیم ظاهر گشته اند. قيام دانشجويان در 18 تير ماه 1378 و تظاهرات دلیرانه جوانان پس از انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم، نمونۀ بارزی است از اين وضعيّت عينی. در جامعۀ ما به ويژه پس از تقلب در انتخابات و قيام دانشجويان، جبهۀ سومی ايجاد شد. اين جبهه عملاً يک جبهۀ ضدّ نظام سرمايه داری حاکم بود (حتی چنان چه متشکل و مجهّز به تحليل های مارکسيستی نباشد). باید توجّه داشت که چگونه و با چه سرعتی جوانان در شهرها از اجرای دستورالعمل های موسوی- خاتمی کنارکشیدند، اضافه بر اين ها کارگران ايران يک روز هم دست از مبارزات ضدّ حکومتی بر نداشته و به طور سيستماتيک مطالبات صنفی/ سياسی خود را طرح کرده اند (به ويژه درماه های اخير). در درون طبقۀ کارگر، مبارزه حول ايجاد تشکل های مستقل کارگری طرح گشته است. زنان ايران نيز نقش پررنگی داشته اند.

يکی ديگر از وظايف اپوزيسيون چپ اينست که به جای دنبال روی از جناح های به اصطلاح راديکال هيئت حاکم و اصلاح طلبان و خرده کاری های بی حاصل ، به ايجاد يک اتحاد عمل سراسری همراه با متحدین کارگری، دانشجویی و زنان ايران در خارج (يعنی نيروهای مترقی بين المللی) در دفاع از کارگران ايران، مبادرت کند. اين نهاد سراسری با حمايت مادّی و معنوی از تشکل های مستقل کارگری، دانشجويی و زنان، می تواند زمينۀ مساعدتری در راستای تدارکات اوّليه برای سرنگونی رژیم فراهم آورد. چنين اقداماتی همچنين می تواند زمينه لازم را برای فعّاليّت مشترک و نهايتاً وحدت اصولی نيروها و افراد سرنگون طلب حول نيازهای پيشروی کارگری در ايران، به وجود آورد.

با اين همه و در نهايت، وحدت تشکيلاتی نيروهای براندازی طلب، در درون کارخانه ها و محلات کارگری خود ايران، جايی که کارگران پيشرو در حال مبارزۀ روزمرّه هستند، بايد صورت پذيرد. تدارک برای اعتصاب عمومی، امروز در دستور روز جنبش کارگری قرار دارد. با این اقدام، کارگران می توانند در اسرع وقت به اتحاد سراسری نایل آیند و کلّ جوانان رادیکال در شهرها را برای تغییر دولت سرمایه داری، بسیج کنند. در عين حال مبارزۀ عملی در راستای سرنگونی، بدون روشن کردن ماهيّت دولت آتی و تعيين ضرورت تشکيل حکومت کارگری و رژيم شورايی، بی ثمر خواهد بود. تجربۀ تلخ اتحاد نيروهای چپ با طرفداران خمينی در روند سرنگونی رژيم شاه را نبايد از ياد برد. وحدت به هر بها و بدون بررسی و تحليل ماهيّت رژيم های بورژوا، امر براندازی را در نهايت مسدود خواهد کرد. سرنگون طلبان بايد روش و شکل براندازی و ماهيّت حکومت آتی و همچنين گام بعدی را در صورت سرنگونی رژيم را توضيح دهند، وگرنه هر وحدتی از ابتدا محکوم به شکست خواهد بود.

 

2 شهریور 1388           


 

[1]- یعنی در خود جناح های حامی رژیم نیز چنین درگیری هایی کاملاً مشهود است. البته این کژتابی به وجود نیاید که ما کسی مثل عسگراولادی را در جبهۀ رفسنجانی قرار داده ایم. مسألۀ ساده ای که بعضاً فراموش می شود این است که این دو (به عنوان شاخص دو جریان) یک کلّ واحدند که در شرایط فعلی، بدون یکدیگر قادر به ادامۀ حیات نیستند. چندی پس از انتشار این مقاله، شاهد بودیم که عسگراولادی در اجلاس سراسری دبیران استان های مؤتلفه، ضمن ستایش از انتخابات گفت:"حزب موتلفۀ اسلامی با توجّه به نام ائتلافی كه توسّط حضرت امام خميني (ره) بر آن نهاده شده وظيفه دارد ميان جناح‌ها و نيروهای خودی التيام ‌بخشی و الفت را انجام دهد و ايجاد كند." (ایسنا، 25 مرداد) و اسدالله بادامچیان، قائم مقام دبیر کلّ حزب، در همان اجلاس گفت:"... خطّ آقای هاشمی رفسنجانی از اصلاح‌ طلبان جداست و ايشان در خطّ ولايت هستند." (همان، تأکید از ما)

 

آدرس انترنتی کتابخانه: http://www.javaan.net/nashr.htm

ايمل: yasharazari@netscape.net

مسئول نشر کارگری سوسياليستی: ياشار آذری

تاريخ و ادبيات مارکسيستی